
دیروز به طرز عجیبی دلم گرفته بود... شایدم افکارم به شدت به هم ریخته بود...من ادمیم که احساسش بهم بریزه کلا دنیاش بهم میریزه.... و اینو کمتر کسی میدونه..مگر این که بهم نزدیک باشه...چون اصولا منطقی برخورد میکنم..نمیدونم شایدم یه چیزی از درونم این میخواد ازم! تقصیر منم نیست..وقتی با یه مادر حساس و احساساتی و یه پدر به شدت منطقی و جدی که احساسشو نشون نمیده اما فقط وقتی به کاراش فکر میکنم میبینم چقدر احساسات داره ...زندگی کنی میشی این... یعنی هنوزم خودم نمیدونم چجوریم...عصبانیم...حساسم..احساساتیم..مهربونم..خشنم...همشون تو من پیدا میشه... دیروز از بی حوصلگی تو اون سرما به بهونه پیاده روی سر از دریا در اوردم....بابا تا دیدتم براش سوال بود کجا میرم...که گفت خوب از این مسیر کجا میخوای بری از اون طرف ...
ادامه مطلب
چرا انقدر در بوق و کَرنا میکنید؟چرا انقدر شلوغش میکنید؟پاییز است دیگر u200fقرار است بیشتر از قبل ؛u200fبی خوابی بکشیمفکر و خیال کنیمانتظار بکشیمقرار استچند تار موی سفید به موهایمان اضافه شود!قرار استتلخ تر شویم!این ها شلوغ کردن دارد؟پاییز است دیگراو که نیامده کوچه را ریسه بندان کنیم،پاییز آمدهقرار است بیشتر از قبلبسوزیم و بسازیم...واو_روحید_رضاخانیu200f ...
ادامه مطلب