خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

دیروز به طرز عجیبی دلم گرفته بود...

شایدم افکارم به شدت به هم ریخته بود...من ادمیم که احساسش بهم بریزه کلا دنیاش بهم میریزه....

و اینو کمتر کسی میدونه..مگر این که بهم نزدیک باشه...چون اصولا منطقی برخورد میکنم..نمیدونم شایدم یه چیزی از درونم این میخواد ازم!

تقصیر منم نیست..وقتی با یه مادر حساس و احساساتی و یه پدر به شدت منطقی و جدی که احساسشو نشون نمیده اما فقط وقتی به کاراش فکر میکنم میبینم چقدر احساسات داره ...زندگی کنی میشی این...

یعنی هنوزم خودم نمیدونم چجوریم...عصبانیم...حساسم..احساساتیم..مهربونم..خشنم...همشون تو من پیدا میشه...

دیروز از بی حوصلگی تو اون سرما به بهونه پیاده روی سر از دریا در اوردم....بابا تا دیدتم براش سوال بود کجا میرم...که گفت خوب از این مسیر کجا میخوای بری از اون طرف برو که راحت تری خوب..که من هیچ وقت واقعا از مسیر پیشنهاد شده بابا نمیرم..چون میخوره به شهر و شلوغه و من از شلوغی متنفرمممم ..دیگه با از این مسیر بدم میاد شلوغه جملم رو تموم کردم....و خدافظی...

شروع کردم به اهنگ گوش دادن و این مسیر ده دقیقه ای انگار تو یه چشم به هم زدن تموم شد...رسیدم به دریا....خلوت خلوت بود نزدیک اسکله..

هیچکی جز یه ماشین که خییییلی دور بود نبود...من بودم و دریا....اسمون از صدقه سری یه تیکه افتابی که سر ظهر داشت خوشگل شده بود موقع غروب...یعنی شبیه غروب های تابستون بود اسمون...اما به شدت سرد بود و دریا هم طوفانی...تلفیقشون خوب بود و دوست داشتنی...

گوش دادن به صداش و نگاه کردن بهش بهم انرژی میده...نمیدونم همیشه وقتی به اونجا پناه میارم با حال بهتر برمیگردم......انقدر به ته دریا خیره موندم و به موجاش که انگار با هم دعوا داشتن نگاه کردم که به خودم اومدم دیدم یه ساعت شده و باید برگردم....خوب دست من باشه اصلا از جلوش تکون نمیخورم...دلم میخواد یه شب اتیش درست کنم و بشینم تا صبح فقط ازش لذت ببرم کنار دریا...همیشه وقتی به چیزایی که دلم میخواد انجام بدم فکر میکنم میبینم تو این کشور تنها نمیشه...خدایا چی میشد یه داداش دوست داشتنی به من میدادی؟ البته اگه میخواست عوضی بازی در بیاره نمیخواستمش ترجیح میدادم اوضاع مثل الان باشه!

موقع برگشتن شد داشتم فکر میکردم اگه الان جناب بابا میدونست منو میکشت شاید....چون تو زمستون رسما خطرناکه اونجا و برای من منطقه ممنوعه اس تا اونجایی که میدونم! چون بوی ادمیزاد نمیده و هر بلایی سرت بیاد کسی نمیفهمه!

موقع برگشت حالم بهتر بود..انگار اصلا من با اون حال داغون نرفته بودم اونجا...با لبخند برگشتم....این دومین بار بود تو زمستون یهو سر از دریا در میاوردم......خوب تو زمستون خواستنی تره و بیشتر دوسش دارم..فکر کنم فقط واسه اینه که ساکته و هیچکس نیست...اون ارامششو دوست دارم...فکر کنم اونه که حالم باهاش خوب میشه...


+اصلا حس و حال هیچی نیست..همه چیز به شدت تکراری شده و اصلااا روزای خوبی نیستن..هر کاریم میکنم عوض نمیشن...بد داره رو اعصاب میره...کاش زود تر دانشگاه شروع بشه ..خسته کننده شده این یک نواختی...البته با شروعشم اون همه خستگی و استرس خسته کننده میشه...

اما به مراتب بهتره...

+دلم یه هیجان میخواد..یه چیزی که واقعا بتونه یه لذتی بده...هر چی میگردم نیست....هر کاری میکنم و هر جایی میرم و هر چیزی که دلم میخواد..هیچ کدوم برام لذت بخش نیست...خدایا یه اتفاق لذت بخش لطفا..خاص باشه و غیر منتظره عین همونا که از ته دلم براشون خوشحال میشدم...خودمم نمیدونم چی ...اما دلم میخواد!

+حوصله خرید لباس ندارم واسه جشن....یعنی حوصله گشتن ندارم و وقتی اینجوری میرم خرید قطعا اون لباسی که بخرم رو یا دوست ندارم یا زوری میخرم یا اصلا نمیپوشمش...میخوام یکی از همون لباسایی که نپوشیدم تا حالا رو بپوشم...هر چی هم خاله و مامان میگن کی قراره بری دنبال لباس میگم دیر نشده وقت دارم....تا لحظه اخر قصد ندارم به روی خودم بیارم...بفهمن شهید میشم:))..خوب وقتی حسش نیست مگه مجبورم!

+پنجشنبه..سالگرد بی بی جون..کی یه سال شد؟ هنوز اون روز و صحنه هاش یادم نرفته...خونشون خیلی وقته دیگه دوست داشتنی نیست...یه جوریه..شاید از وقتی که بی بی مریض شد..نمیدونم...سوت و کوره...سنگینه...

خونشون عین خونه مادر بزرگ هاست..از اون خونه ها که همه چیزش جداست..اتاق مهمان جدا...اتاق خودشون جدا..اشپزخونشون جدا..و همینجور اتاقای دیگه...من عاشق خونشونم...از هر جایی بخوای بری جای دیگه اسمون میاد تو بغلت...مخصوصا ایون های دوست داشتنیش...اوف عالیه...

البته که الان اصلا اون حس ها رو بهش ندارم..بی روح شده..یادم نمیره وقتایی که بی بی میومد تو ایوون مینشست تو افتاب و تسبیح همیشگیش که سنگی بود دستش بود و میخندید...یادم نمیره تا نمیرفتم پیشش وقتی از مدرسه میومدم خیالش راحت نمیشد ...همیشه مینشست موقع ناهار یه گوشه سفره و یه پارچ قرمزی داشت که باید برای همه اون اب میریخت تو لیواناشون انگار ریتم همیشگی اون خونه شده بود...

اره اون خونه خیلی وقته دیگه حس خوب نمیده...درست از وقتی که عمه بعد ازدواجش رفت...درست وقتی بی بی این سال ها مریض شد و دیگه همش تو اتاق خودش بود...انگار همه چیز تیکه تیکه خراب شد...از اون خونه یه اقا جون موند که خیلی وقته الزایمر از پا درش اورد و بابا بزرگ و مامان بزرگ...دلم واسه همه اون روزا تنگ شده...واسه بچگیام تو اون خونه..خاطرات من و عمه... و شبای تابستونی که خونشون میموندم و شب انقدر از پنجره باز به ماه نگاه میکردم و خنکای باد به صورتم میخود و خوابم میبرد و صبح با صدای حرفای بی بی و رادیو اقا جون بیدار میشدم...

چقدر زود دیر میشه....فقط با یاد اوریش میشه اشک ریخت.. و یه دنیا دلتنگ شد...

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم هیچ وقت...


برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

صفحه بندی