خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

بعد مدتها نوشتن!! با یه مغر کاملا درگیر!خدا ته نوشته اش به خیر بگذرونه...

اول از همه برای اون چند نفری که منو میخونن حال خوب میخوام...حال دل بیشتراشون خوب نیست.وشایدم همشون..حال خوبتون امیدوارم برگرده...

حال خودم! خوبم! بدم! نمیدونم بیشتر شبیه برزخ ام....رسما انقدر شدت عصبی بودنم زیاد شده که حرفم دو تا بشه پاچه میگیرم...از شدت عصبانیت میلرزم...و هیچ جوری نمیتونم کنترلش کنم...دستم باشه اون لجطه طرفو بکشم هم خنک نمیشم..

کل تابستونی که گذشت! مدفون بودم تو اتاقم...ترجیح میدم ادما رو نبینم...منی که پایه گشتن فروشگاهای اطراف بودم و هر شبی که بابا پیشنهاد میداد بی برو برگرد رد نمیکردم هر وقتی میگفت به هر دلیلی منتظر بودم کنسل بشه...و بیشتر کسنل شدناش پای خودم بود...یهو بعدش بابا میگفت خسته ام باشه یه شب دیگه منم میگفتم ارهههه اره...مامان و خواهرم چشماشون 4 تا میشد از تعجب ! :) اصن چهرشون دیدنی بود..مسافرت هم با بهونه پیچونده میشد و کلا کنسل میشد :/

مهمونی های معدود هم که انگار جونمو میگرفتن پیشنهاد هاش...قبل همشون جنگ جهانی راه مینداختم...خدا رو شکر بیشتراشون لازم نبود حتما توش باشم..تا جایی که میشد دو دره میکردم...

عروسی هام که جای خودش!!! سه تا عروسی که همشون صمیمی بود!!! وقتی نامه هاشون تک تک میومد فقط به این فکر میکردم چه خاکی به سرم بریزم...از چند روز قبل دعوا شروع شد...نه من کوتاه میومدم نه مامان...خوب حرف خودم حق بود..دلیل نمیشد از یه عروسی هر 5 وعده از قبل عروسیش دعوت شدم همشووو برم! این داستان همچنان سر دراز دارد..حوصله ندارم تعریفش کنم:/ولی ته اش موفق شدم از اون دو هفته عروسی عروسی فقط 3 تا شب اصلیو برم..اصن اوج ذوق مرگی بود..انقدر نرفته بودم بیرون حساسیت مامی جان بیشتر شده بود میترسید روانی بشم گیر هاش هم از سر این بود :)) حالا غر های دوست ها بماند که همشون عصبانی شدن نرفتم! یادشون میره ...

#پرم...خیلی پرم...صدای قهقه هام تو جمع بیشتر میشه...اخر هفته جمع خانواده پدری و مادری خونمون بودن...این مهمونی رد خور نداره...هر چند تعدادمون کمه... همه شیطنت های اون شب من بودم...صدای فافای جیغ جیغو و خنده هاش کل خونه رو برداشته بود...حالا بماند چقدر اشک ریختم قبل وارد شدنم تو جمع و چقدر چشمامو ارایش کردم تا خوب باشم!....یهو اون همه انرزی! مامان بزرگم هم میگه فاطمه حد اقل یه تایمیو مشخص کن بفهمیم کی حالت خوبه بخوایم باهات شوخی کنیم! یا با عسل نمیشه خوردت..یا اینجوری کل خونه رو میزاری رو سرت ! :/

# دانشگاه داره شروع میشه و اولین ترم و اولین سالیه که هیچچچ گونه ذوفی واسه رفتن ندارم...برای خودم جای تعجبه چون همیشه فقط دو روز بعد این که ترم تموم میشد نمیتونستم تحمل کنم بیکار باشم..رو اعصاب مامان رژه میرفتم..اما الان دلم نمیاد حتی از اتافم دل بکنم....بماند که اول هفته با استاد پ.ک شروع میشه! دیگه هفته ای که اولین ساعتش با این شروع بشه اخرشو خدا باید بخیر بگذرونه!

بهتره شروع بشه..چون شبیه مرداب شدم...فکر کنم در غیر این صورت بگندم....شاید بتونم با شروعش به روال برگردم...

کنکور ارشد! دلم میخواد یه سال نرم دانشگاه...کنکور میدم اما چیزی شاید براش نخونم..قبول بشم هم نمیرم..دلم میخواد با شوق شروع کنم...با هدف همیشگی...نه دل مرده...خوب از همه تو کلاس کوچیک ترم! وقتمم بیشتره...همشون بین کاردانی و کارشناسی یکی دو سال نیومدن...اما من از هنرستان یه ریز دارم میخونم..نه قبل کاردانی وقفه داشتم نه کارشناسی...حتی نفس هم نکشیدم تا وقتم نره...هر دو بار بلافاصله قبول شدم و رفتم دانشگاه...حالا ببینیم این بار چی میشه! چشمم اب نمیخوره حتی قبول بشم با این وضعم....اونم ارشد!! اونم تهران!..

# یه مدته همه دوستامو گذاشتم کنار...با هیشکی کاری ندارم تو دنیای واقعی...بزار حالشون خوب باشه...انقدر همش دور جمع خط کشیدم دیگه زیاد خبری ازشون ندارم...مگر کارشون لنگ من باشه...همشون دوست دارم...اما دوست دارم همون دور باشن و خوشبحت باشن...تنها ک

سی که نگهش داشتم منا بود...خوشحالم نگهش داشتم....دخترک پر انرژِی...وقتی حالم خوب نیست تموم جونشو میزاره تا خوب باشم...به هر دلیلی این مدت خواست منو بکشونه بیرون خونه..البته که یه دنده تر ولجباز ترم و زورش نمیرسه با این که بزرگتره یه سال :)

خوشحالم تو این همه بهترینشو انتخاب کردم...کسی که فقط و فقط واسه خودم کنارمه...هر چقد سگ باشم..هر چقد نخندم..هر چقد بی حوصله و گوه باشم...حتی خنده های عصبیمو که پشتش یه گریه وحشتناکه رو میفهمه و هیچی نمیگه و میخنده تا نزنم زیر گریه ....اعتراف میکنم خیلی دوست دارم... و بهترینی...

# از نظر عاطفی انگار افتادم تو یه چاه تاریک...نمیدونم چی درسته و چی غلط...همش دارم خودمو دور میزنم....منکرش نمیشم چقدر دوست دارم...چقدر برام ارامشی...حتی هر چقدرم دور باشی...هر ساعت روزمو میگذرونم و لحظه شماری میکنم فقط اون یه ساعت اخر شب برسه تا با هم حرف بزنیم....میفهمی چقدر بهت وابسته ام ...چقدر منتظرم برگردی...این روزا جونمو میگیرن ..همش شده انتظار...داره 8 ماه میشه و هر روزش دارم به خودم دلداری میدم تموم میشه دوری.....تموم میشه میدونم...کاش روزای بعد این که اومدی هم خوب باشه...کاش گوه نشم و همینجور بمونم...این حسا چین!! میدونم عاشقت نیستم میدونم...اما!!:(

پاییز جان! درست بگذر لطفا...جونمو نگیر فصل دلخواه من...

مورد علاقه من...یه جوری ارامش بخش و مرموز...در عین ارامش غم عالم میریزه رو سرم

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 11:41

صفحه بندی