98.2.13 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
حال این روز هامو دوست دارم...بعد یه مدت بهم ریختگی و خوب نبودن اوضاع این ارامش یهویی میچسبه!به شدت درگیر یادگرفتنم؛کلاس پشت کلاس و وقت برای نفس کشیدن تقریبا ندارم ..گاهی دلسرد میشم وقتی نمیتونم یه کار
۹۸.۲.۱۵ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
بعد سه روز که مشغول درست کردن دیوارکوب بودم و نزدیک بود زخم بستر بگیرمxa0 و دیسکم بزنه بیرون از بس یه جا نشسته بودم و سرم پایین بود؛ ساعت ۱ شب به خیال خودم بلند شدم به خودم یه کش و قوسی دادم و قلمو اغشت
98.4.10 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
صدای بارون ...چقدر دلتنگ این صدا بودم...+کاش وسط پاییز بودیم؛شایدم زمستون!+همه شهر خوابن...
98/1/16 - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 0:16
تا صبحش کلا نخوابیدم؛بعد از یه شب مزخرف و وحشتناک از نظر دل درد و حالت تهوع به خودم اومدم دیدم ساعت تقریبا ۶صبح رو نشون میده!داشتم فکر میکردم برم یا نرم؟ تا بحال تو این ساعت و با این حال وحشتناک تنها
۱۸/۱/۹۸ - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 0:16
از صبح انگار تو این دنیا نیستم...به طرز عحیب و عمیقی بعد از دیشب تو خودمم...فکرش حالم رو بهم میزنه و به خودم میام میبینم یهو صورتم با چند تا قطره اشک خیس شدن...اما چرا حسش نمیکنم؟انگار سر شدم... میشین
23.1.98 - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 0:16
چندین بار زنگ زدم که نوبت مشاوره بگیرم اما قطع کردم ..جرات و توانایی حرف زدن راجب موضوع رو نداشتم... به میم پیام دادم که حرف بزنیم چون تنها ادمی بود که به زور هم شده بود میتونست من رو وادار کنه به حرف
98.1.25 - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 0:16
دارم به کارام میرسم و تو اعماق خودمم و تو این دنیا هم نیستم...یهو عکس اون ایینه صد تیکه شده که چند دقیقه میخ میمونم روش...داریوش داره اهنگ شکنجه گر رو میخونه.... +چی داره سرم میاد که خودم نمیفهمم و هی نشونه میفرستی...؟ +خسته ام...خدایا لطفا دستم رو بگیر... +امیدوارم خوشگل بشه...حتی شده نمیخوابم...دل...
۵ - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 1:40
برعکس روز قبلش...که سر از هر جاییی در میاوردی از جو بدش سرگیجه میگرفتی؛دیروز اما روز خوبی بود! شاید بشه گفت جمعه پاییزی خوبی بود.... انگار نه انگار شب قبلش و چند روز قبلش زمین و زمان رو آب گرفته بود از شدت بارش بارون.... روز آفتابی خوبی بود...انرژیم
۶ - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 1:40
خیلی مشکل است آدم تمام وقت مراقب خودش باشد تا آنچه احساس می کند،نگوید. #جین_وبستر +چقدر سخته که مثل مته رو مغزمه و میخوام بهت بگم......ولی هر جوری فکر میکنم نه غرورم اجازه میده و نه اون گند زدنامون.... چه فایده که با گفتنشم چیزی تغییر نمیکنه...!نمیت
..... - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 1:40
...!+زنده ام..
به دلت می ارزی تو .... - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 1:40
گاهی یه سری چیزایی رو که دوسش دارم و به دلم میشینه رو که حس میکنم برام مثل یه نشونه میمونه رو روی یکی از ایینه قدی های اتاقم مینویسم تا هر روز تا یه مدت چشمم بهش بخوره...که یادم بیاد! که یادم بمونه...+گاهی کنار اومدن با یه سری شرایط سخته...ولی مجبور
۴ - تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 17:11
چه زجری میکشدزنی کههر لحظهاز خاطره ایبه خاطره ی دیگرپرت میشود#مریم_قطبی +اولین بارون رسمی پاییزی.... +چرا داره اروم اروم بیشتر میشه... +لعنت... +ته صدای زجر دهنده....
3 - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 18:52
چقدر سخته با بغض زورکی چای خوردن و کنار بقیه لبخند زدن... +حالم خیلی بد میشه و.قتی به این چیزا فکر میکنمxa0...کاش راحت بگذره... +چقدر سخت بود شنیدنش برام و چقدر به خودم لعنت فرستادم... +خدایا لطفا کمکش کن...تو رو خدا؛اونجوری دیدنش مرگ منهxa0:(xa0 +نمیشه مگه نه؟خودم میدونم...
شاید ارامش..! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:01
این چند روز به شدت همه چیز عصبیم میکرد...نه تنها خودم تو همه اون هایی که باهاشون ارتباط داشتم میدیدم این حس رو! دیروز محبوبه میگفت عادیه و بخاطر جو زمین تو این چند وقت هست و همچنین خورشید گرفتگی امشب... امشب میشد با یه سری کار ها روح تازه کرد و از سر شروع کرد به زندگی بهتر و پر انرزی تر...بهمون از د...
....... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:26
وقتایی که با خاله با همیم خیلی شیطون و پر سر و صدا میشم..در حدی که خونشون میره رو سرم...البته اگه حوصله داشته باشم... حالم باهاشون خوبه..خیلی خوب..بعضی وقتا اصلا فکر میکنم خودم نیستم.. کلا وقتی من اونجام همش وقتمون صرف مسخره بازی و خندیدن میشه ...یا گشتن دو تایی ...پایه همیم... خودمم باورم نمیشه چجو...
........ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:26
تنها راه تجربه است. تا تجربه اش نکنی، تا چیزی را نزیسته باشی هر کسی به تو از هرچه که لمسش نکرده ای بگوید بی معناست. بی معناست اگر بعد از شکستی یا پس از مرگِ عزیزی بهت بگویند زندگی ادامه دارد و انتظار داشته باشند تو لبخند بزنی. تو باید از دست داده باشی، باید اندوهگین باشی، باید زانوانت خم شوند، آنوقت...
.... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 2:21
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 18:18
نمیدونم...انقدر ننوشتم و نبودم و رفتم و یکی در میون اومدم خوندم و شرایط نبود یا حال و حوصله اش نبود..که انگار همه چیز یادم رفته...حتی حرف زدن عادی چه برسه به نوشتن! نمیدونم چی بنویسم و از کجا بنویسم....روزای شلوغی بود...مخصوصا روزای اخر ترم..تا اخرین لحظاتش...یادمه با گریه دفاع کردم....تا اخرین لحظه
#موفت - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:03
سلام... متاسفم که نتونستم تو این مدت زیاد کامنت ها رو جواب بدم.. دلم برای اینجا و همه تنگ شده...خیلی... خوبید؟! اوضاع میگذره...من خوبم... تو روزای اینده میام و تعریف میکنم..
قاطی... - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 12:33
چهارشنبه ...تولد خاله ویدا بود(خاله واقعیم نیست)...یه جمع در حد 20 نفره و صمیمی....فقط اونایی که باهاشون اوکی بود دعوت بودن و نمیخواست زیاد شلوغ بشه... یه چند روز قبلش بهم زنگ زد و xa0بهش گفتم درگیرم و قول نمیدم که برم..که هر جوری راضیم کرد که برم..که نرم زندم نمیزاره... قرار به رفتن بود که بعدش با ...

برچسب‌های مرتبط

بی حوصله | بی حوصله ام | بي حوصله | شروع خوب | شروع خوب یک سخنرانی | شروع خوب کنفرانس | شروع خوب برای سخنرانی | شروع خوب در شطرنج | شروع خوب دکتر فرهنگ | شبکه 3 شروع خوب