تقریبا تا الان که شبه تو شوک ام!
امروز اون پسره که منو تو چاپخونه دید و عاشق نمیدونم چیه صدای داغون من شد و هی پیغام و پسغام میفرستاد تو حیاط خونمون بود!
هر چی فکر میکردم نمیتونستم باور کنم! اول که رفتم تو حیاط خیلی شیک جلوم ظاهر شد...یه نگاه بهش کردم بیخیال بعد تا به خودم اومدم دوباره برگشتم سمتش...اخمام رفت تو هم و رفتم تو در ورودی دوم...قلبم ریخت رسما...
دنبال بابا میگشتم فکر میکردم تو باغه..صداش زدم بدون این که نگاش کنم ...دوستش گفت اقای ف تو مغازس...اون شوکه نبود...انگار میدونست ممکنه منو ببینه...میدونست تو حیاط خونه ماست...اما بعید میدونم حتی یه لحظه از ذهنش خطور میکرد دیدن من!اونم مثل جن که جلوش ظاهر شدم!
اون موقع ها نمیتونستم قبولش کنم..اون ذوق زده از این که تونسته بود از زیر سنگ خبری از من بگیره و ایدی فیس.بوکم از نمیدونم کجا پیدا کنه!چون منو به اسم نمیشناخت!
و این که بدون هیچ ترسی اون ادم به قول خودش ترسو ابراز عشق کرد...خیلی این که معلوم بود حرفاش راسته خوب بود...چون شهر کوچیکیه و همه همو میشناسن عموما! اما همچین ابراز عشقی برام قابل قبول نبود...حتی در قبال بقیه به چشمم نمیومد...و بیشتر از اون این غروره نمیذاشت! حالا یکی اینو حالیش میکرد دختر 17 ساله چه میدونه عشق یعنی چی؟
هی پی ام های عاشقانه پشت هم! محترمانه ...حتی اجازه تو گفتن نداشت! هر جوری قانع اش کردم ما هیچ ربطی به هم نداریم و این ابراز عشق کاملا بی مفهومه!اما نمیفهمید! نمیدونم عاشق چی شد که انقدر براش مهم بود و حاضر بود غرورشو بزاره زیر پاش!داشت جون میداد...
از اونجایی که همیشه تو چاپخونه میدیدمش ادم مغروری بود...
امروز که دیدمش بیشتر به این نتیجه میرسیدم که این حرفا و زار و التماسا از یه پسر 26 ساله زیر پای یه 17 ساله! نه نه نه اصلاااااااا بهش نمیومد...اصلااااا....
به من میگفت مغرور ...والبته که مطمئنم نیستم..شاید یه کم بیشتر از یه کم!نه به اندازه چیزی که اون تعریف کرد!
نمیدونم چرا خوشحال بودم که دوستش باهاشه...والا فکر کنم اوضاع خوبی نمیشد! اگه خفتم هم میکرد هیشکی نمیفهمید!شایدم اصن تلافی میکرد اون وقتیو که غرورشو له کردم تا دیگه دنبالم نیاد !!خوب حق با من بود...تقصیری نداشتم ...اما پسر است دیگر!!! مجبور شدم ابروشو ببرم!اونم من!اما بازم دست بردار نشد...و اخر بلاک!!بعدش دیگه جز بد ترین شرایط که مجبور بودم سر از چاپخونه مورد علاقم در نیاوردم !تو خیابون دیدمش چند بار!سرمو برگردوندم فکر کنه ندیدمش...
خوشتیپ تر و خوشگل تر شده بود...خیلییا یعنی خیلی...نه به دو سال پیش نه به امسال:)))
از این که موفق شده بود و خوشگل تر شده بود و مطمئن بودم از یه اداره دولتی یا شهر داری سر از خونه ما در اورده براش خوشحال شدم...خوب اوضاع خانوادگی نرمالی نداشت اصلا....اینجور دیدنش خوشحال کننده بود....امیدوارم خوشبخت باشه..
تموم مدت امروز نگاهش میدیدم! اما به روی خودم نیاوردم...وقتی رفتم تو دوستش میگفت و اون یاداشت میکرد...اون لحظه که من شوکه شدم حتی سرشو برنگردون ببینه دوستش چی میگه بنویسه! میخ شده بود...من ولی نزدیک بود جیغ بزنم بگم هیییی سهییییییییل!!! اگه جن میدیدم انقدر شوکه نمیشدم نمیترسیدم! رفتم تو حتی مامان صدا نزدم که صدام در نیاد براش یه وقت تجدید خاطره نشه:)))
خدایا منو ببخش اگه دلشو شکستم...تقصیر خودش بود..:/
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی