همینجوری زنگ میزنی به مامی جانت که یهویی خاله جانت گوشیو برمیداره میگه دردسترس نیست..!!
بعد هم ..!
ب:خبر مرگت کی میای دلم برات تنگ شد عوضی..حوصله ام سر رفت..
من:عوضی خودتی دی**وث .میکروب .کصافد خوب من خسته بودم این هفته میفهمی!خسته!
ب:زهر مار انگار اورست فتح کرد...خبرتو پاشو بیا اینجا بگیر بخواب...کی تو ما رو میدید خسته نبودی و سرت درد نمیکرد که بار اولت باشه!
من:کوفت بیشعور:))) به شهربانو قشنگه (مادر جون)بگو نوه ی ارشد و دختر اخری عزیز دردونه اش داره میاد!:)))
اصن نمیخواد بگی ساعت 5 صبح همراه عمو میام سورپرایز بشه...جن وارانه جذاب تره!!
ب:یه کم خودتو تحویل بگیر!
من:به تو چه نوه اخری نیست و نابود شده...حسودی مادر جونت دوست نداشت!
ب:خفه شو چرت و پرت بسه پاشو فردا زود تر بیا خبرتو باز نزار شب نیا!
من:بخدا یه بار دیگه بگی شب نیا ساعت 6 اونجام!بعد میدونی شبیه اجل معلق نمیزارم بخوابی...
ب:غلط میکنی !
+الان تو غلطی که کردی میمونی!چون فکر کردی تاسوعا عاشورا 2 شنبه و 3 شنبه اس...الان بگم نمیام میخوره تو حالش گناه داره:/
+هیچ کدوم از کارای درسیمو انجام ندادم ..خیلی سر خوشانه دارم اتاق محترمه رو مرتب میکنم.....عمرا برسم تمومش کنم...:))
+وقتی دارم کتابخونه کوچولوم مرتب میکنم حافظ میگیرم دستم...با اون حال بد فال میگیرم بدون هیچ نیتی....
فالشم میشه این:
هر راهی را که تا بحال رفتید به بن بست رسیده است.خسته شده اید.میخواهید همه چیز را برملا کنید.کمی صبر داشته باشید بخت به شما رو کرده است.به کام دلتان میرسید ولی تا رسیدن به هدف زجر و درد و خون دل خوردن جزئی از راهی است که باید بروید..
+منتظر یه تعبیر مسخره بودم....عین واقعیت حالمو گفت...برام جالب بود..انگار وقتی چشمامو بستم حافظ ته دلمو بدون نیت فهمیده باشه!
به درک هر چی که شد...نمیگم زجر دهنده ترین نبود برام این اتفاق...اما این نیز بگذرد....بجای ناراحتی باید فکر کنم چی بهتره...میدونم درست نیست فکرم...میدونم کاملا احساساتیه قضاوتم با دونستن کاملش...اما بازم نمیتونم اشکامو جمع کنم...اذیتم میکنه...روحم درد میگیره بهش فکر میکنم:(
اما حلش میکنم....
و ایشونی که بهش خبر میدم چند وقتی که اونم کمتر هست منم میرم خونه مادر جون تا روحیمو برگردونم...و موافقتش رو اعلام میکنه...
و خنده های من از اونجایی شروع میشه که برادر دوستش فوت کرده و تو مجلس هفتم بوده تو یه شهر دیگه...و بعد مزار قرار بود برن مسجد و چون قاری قران تشریف نیاوردن ایشون قرار بود قران بخونن....و واکنش من!
تو میخوای بخونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یا امام حسسین:))))))))))))))))))
کوفت دیوونه...خوب چیه مگه هیشکی دیگه نیست جز من:/..
من!
خوب بت نمیادددد...
و باز هم من و خنده هام! خوب هر چی تصور میکنم برام خنده دار میشه قیافش تو این حالت...
و اون کلمات دیوونه رو نثار بنده میکنه...:دی
بعدم میگم ووییس اش بفرسست اگه شد:)) میگه نشد زنده میخونم اصن خوبه! ووییس نمیخوام زنده جذابیتش بیشتره:)))))))))
و منی که ناراحتیامو جمع و جور میکنم سعی میکنم چند ساعتی دورش کنم...میخندم...و میخندم و میخندم..هر چقدر الکی...اما صداش گوش اسمون کر میکنه...ارههه تازه دارم میشم شبیه خودم....
+من بد بختی که تا 6 صبح بیدار بودم و بعدش رفتم دانشگاه...دو دیقه هم از دست ایشون نمیشد یه جا کپه مرگتو بزاری...هر جور فیلمی دستش بود میگرفت..و منی که یهو از خواب میپریدم و جیغ حیغ میکردم و اونی که میخندید...خدایا این دیوونه بازیا رو از ما نگیر...
+کیفیت عکس خودم پایین اوردم...زیادی زیاد بود
+ما خسته ایم!قیافه زشتمون به دل نگیرید:))
ساعت8 صبحه:))
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی