خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

جمعه به اندازه کافی دلگیر هست...مخصوصا وقتی سر صبح مامی جان و پدر گرام تنهایی قصد کنن برن خونه کوهی...
منم خوب چون برنامه داشتم هر چقدرررر که دلم سکوت اونجا و هوای خوبش و جاده پر مه جنگلی رو میخواست اما خوب مقاومت کردم و به خاطر کارا و این که وقت اخر هفته ام میره و تایم ام کمه نرفتم...
نمیدونم چرا دلم میخواست تنها بفرستمشون برن...:) خوب همش که نمیشه ما باهاشون باشیم که...مامان که بیشتر تایمش خونس و یا گاهی مهمونی خانومانه و این صوبتا...بابا هم که مثل بقیه عاقایون...اصولا هم که نه که زیاد حرف میزنه بابا جان از اول شب بعد این که دوش میگیره میشه گوش دادن به انواع و اقسام خبر های ایرانی و خارجی...تاااااااااا وقتی که خوابش ببره....مگر این که مهمونی باشن دوتایی...
دیگه حس کردم بهترین موقعیت که هم هواشون عوض میشه هم از یکنواختی در میاد روزشون...بنا به این دلیل دیگه دور رفتن خط کشیدم گفتم بزار یه کم تنها باشن..فکر کنم نیاز بود که نریم...پدر جان اصولا درگیر این هستن که اینجور جاها و مسافرت ها حتما بایدهمه باشیم (خونه کوهی البته زیاد گیر بهش داده نمیشه!)...مگر این که قضیه اش فرق کنه...یعنی دقیقا اگه من نرم سفر باهاشون سفر کنسل میشه!به این شدت!
دیگه رفتن که تا غروب برگردن...البته که کلش اینجور پیش بینی میشد تو راه باشن! اما بازم خوب بود...
مام دیگه بیکار ننشسته بودیم و از قبل قرار ها گذاشته شده بود بریم عکاسی با دوربین انالوگ...برای استاد عکاسی....من و مریم و مونا تشریف بردیم پارک...برخلاف تصورات شلوغ شد کم کم...پیش بینی میشد که پرنده هم پر نزنه چون اصولا جز چند تا پسر الاف تو این وقتا و تو این فصلا به شدت خلوته..انقدری که ترسناکه رفتن به اونجا اصلا!
دیگه رفتیم و قرار بود عکاسی کنیم ...که اصلا یادمون رفته بود باید چجوری با دوربین کار کنیم بس دیجیتال اومده رو کار...دیگه فیلم سریع گذاشتیم و بعد دیدیم روشن نمیشه...هی درگیر این بودیم که چرا نمیشه و این حرفا! قرار بود با دوربین من بگیریم چون انالوگ حرفه ای بود و حالت اتوماتیک داشت دیگه ترس این نداشتیم فیلممون بسوزه و باز بیاییم عکس بندازیم! و اینچنین شد که من بعد پنج سال کار نکردن باهاش یادم رفت اصلا این دوربین باطری میخورد بهش!:))) بعله صبج جمعه به این نتیجه رسیدیم که باطری نداره که روشن نمیشه بعد اون همه کلنجارررررر با دوربین! مریم هم هی میگفت خوب میدیدی چجوریه و یادت میومد خوووب قبل این که بیاییمم...بعد فیلم انداختیم تو دوربین مریم و اونم درگیر این بود که یادش نمیومد!میگم خوب تو که فکر کردی قراره با دوربین تو عکاسی کنیم چرا چک نکردی دوربینتو!!!دیگه کلی خندیدیم خوب بعد 5 سال عادی بود یادمون نیاد چه خبره!اونم دوربینش البته مشکل داشت حلقه فیلم جمع نمیکرد...مال منم باطری نداشت...دیگه بعد کلیییییی عصبانی بودن و اعصاب خوردی من که به قول خودشون باز رفته بودم رو مرحله خشم اژدها! :)) تصمیم گرفتیم بیخیال بشیم....چون کار دیگه ای نمیشد کرد...(خشم اژدها هم واسه اینه که جرات نمیکنن چیزی بگن بس اخمو و عصبانی میشم:)) )
دیگه شروع کردیم به این که خودمون بزنیم به بیخیالی و نسوزیم از این که وقتمون بیخود هدر رفت! شروع کردیم به سلفی گرفتن و دیوونه بازی...کلی خوش گذشت:) انقدر که هوای نسبتا سرد و گرفته و ابری هیچ به چشم نمیومد...انقدر دل گرفتگی روز جمعه کم به چشمم میومد که عشق کردم...کلی خوش گذروندیم و رفتیم لب ساحل و حرف زدیم و خنیدیم و کلی دیوونگی...اخرشم بعد گذاشتن عکسا تو اینستا دوستان تصمیم گرفتیم بریم سمت خونه...! :) (عکس گذاشتن تو اینستا هم که اصلا ضمیمه پیکنیک رفتنا و مهمونی ها شده!) نیمی از مسیر پیاده اومدیم و یه سر از مغازه سفال فروشی در اوردیم...و بعدشم خونه! روز خوبی بود...حس های خوبش هر چقدر کم بود شاید ولی همین که افسردگی روز جمعه رو از بین برد و دلمون نگرفت خودش کلی بود...لا اقل واسه من...

+دلم واسه سال اول هنرستان و تاریک خونه .لامپای قرمز توش و این که بخوام عکسای سیاه و سفیدمو خودم چاپ کنم و بهش گیره بزنم تا خشک بشه به شدت لک زده...فکر کنم جز دوست داشتنی ترین حسیه که تو عمرم تجربه کردم...زیادی جذابه...خصوصا اون لحظه که عکس ظاهر میشه و تو دلت میخواد از خوشحالی جیغ بزنی ..حس پیروزی میده!چون ممکنه عکسا بهش نور زیاد خورده باشه تو مرحله عکاسی و فیلم سوخته باشه و ظاهر نشه!

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 4:25

صفحه بندی