بلاخره این هفته هم گذشت...
نسبتا بدک نبود...
برای اولین بار کاری کردم که تا حالا به عمرم انجام ندادم ..این کار حس تحقیر بهم میداد همیشه....
اما خوب این دفعه مجبور شدم..دلم نخواست استاد مورد علاقم از دستم ناراحت بشه..وقتی روم حساب باز میکنه...
تو شرایط نرمالی برای درس خوندن واسه امتحان نبودم...جز چند صفحه اول هیچی نخوندم...چشمام به کتاب و ذهنم به هزار جا...
اخرش زیر کاغذ امتحانی اینو نوشتم!
معذرت میخوام جبران میکنم:(
خدا میدونه چقدر بخنده...:)) ابروم رفت...اون از اولش که رفتم تو کلاس و کلی شوخی و خنده استاد با من و اینم از گند زدن امتحان...برگه رو رسما خالی دادم..اون سوالاتی که بلد بودمم نمیتونستم تمرکز کنم روش...رسما تو این عالم نبودم...
یه لحظه وسط امتحان تو هپروت بودم که استاد جان برگشت گفت ف جان اون فکر عمیقت منو کشته! کجایی تو دختر!:))
تازه روان نویسمم اشتباه بردم و فهمیدم اینی که دستمه رنگ نمیده! استاد میگه ای نمیرییی کشتی منو بیا با خود کار من بنویس...بعدم میگه یادم باشه از پسرامون نیایم خواستگاری تو پسرامون دق میدی:)))) مردیم اع خنده...بعدم جلو بچه ها میگه شوخی کردم بابا این جز بهترین دانشجو هاس...با جنبه..و....و...
منم که مردم از خجالت:/
+انگار این هفته مال سوتی دادن بود اصن...هر سه تامون هی در حال گند زدن بودیم..هفته خنده داری بود اگه بخوام از سختی هاش چشم پوشی کنم...
مریم و مونا تشریف بردن با استاد ت در مورد انیمیشن صحبت کنن تا ببینن باید چکار کنن و اطلاعات بگیرن...حالا استاد ت هم یه شخصیت کاملا جدی ولی خوب با ماها خوبه...شدیدا هم به ادب و احترام اهمیت میده...
بعد برگشتن به استاد میگن میخوایم انیمیشن بخونیم..استادم یه اوووو از تعحب و این که افرین و اینا گفت و مریم هم بدون این که حواسش باشه میگه استاد جیه مگه! چرا از تعجب شاخ در اوردید!://
مونا میگه من لال شدم وقتی اینو گفت...استادم نیگاش کرد و خودش فهمید که متوجه حرف نشده کلی خندید..میگه بی ادب کی شاخ در میاره هان؟ خودتی:))))))
این رفتار از این استاد بعید بود...وقتی تعریف کردن من مردم اع خنده...خوشحالم که تو کلاس موندم و باهاشون نرفتم..والا انقدر میخندیدم یکی باید منو جمع میکرد:))))))
+به شدت درگیر رشته ارشدم...خوب خانواده مونا با تهران رفتنش مخالفن و اونم سرسختانه میخواد بشینه بخونه که روزانه قبول بشه و مهر سوکت بزنه به همه و نتونن جلوش بگیرن...البته اونجوری شاید درصد رفتنش بتونه بیشتر باشه...مادرش مخالف شدیده...
من هم دیشب سرسختیمو جلوی بابا نشون داد م حرفام زدم...البته فقط در حد مشورت وقتی دوتایی بودیم...میگم میخوام احتمالا بزنم تهران..میگه تهران!کی؟ واسه جی؟
میگم خوب واسه ارشد دیگه...
میگه ارشد؟ بزار الان کارشناسیتو بگیری کو تا امتحان ایشالا تا اون موقع میاره...
میگم بابا تموم شد یه ترم دیگه مونده..!با تعجب میگه خوندی تموم شد؟؟؟؟ چقدر زود!:))
میگم دیگه داره تموم میشه...برای ارشد هم تو شمال نداره دولتی...غیر انتفاعی هم فقط دانشگاه ط داره که من ازش متنفرم...
حالا نمیدونم همینو میخونم یا اونی که مد نظرمه....
میگه هر چی هست همینجا بخون..میگم نداره چیو بخونم! میگه ولش کن حوصله داری!میگم بابااااااااااا یعنی چی!تو که خودت بیشتر درگیر درس خوندنای منی!میگه اصن من پول ندارم پول اجاره خونه بدم تو تهران...خندم میگیره از حرفاش...میگم خوب یه دلیل قانع کننده بیار که هی عوض نکنی لا اقل:)) تو پول داری ترمی دو و خورده ای شهریه دانشگاه غیر انتفاعی بدی و بقیه هزینه ها بماند..اما پول اجاره خونه نداری؟ اصن من دولتی قبول بشم خوابگاه داره !باز بهونه ات چیه! میگه نه ولش کن اصن...:)))))
بهش میگم نگاه کن برای کاردانی هم پشتیبان قلمچیم میگفت تهران قبول میشم گفتی همینجا بزن نزاشتی برم اما الان مدرک اون دانشگاه دولتی کجا و این کجا!! اون جز یکی دو تا از بهترین دانشگاه های ایران به شمار میاد اما این دانشگاه چی!!بهم میخنده!میگم خنده نداره که استادای ما هم که اونجا خوندن و بچه هامون که از تهران اینجا زدن ببینی زمین تا اسمون باهامون فرق داره دانششون...بعد به شوخی میگه بعلـــــــــه :)))
شب دوباره بهش گفتم میگه نگرانی و اینا..بعد حرفاش ادامه نداد و سریع بحث عوض کرد...مثلا من زیاد نگران نیستم....
الهی من فدات بشم اخه که تو انقدر خاصی:))) زیادی نگرانه اما به روش نمیاره..نمیخواد قبول کنه دخترش بزرگ شده...وجود من حس میکنم تو خونه مهم نیست...اما انگار همین که از اتاقمم بیرون نمیام و این که هر از گاهی سر ناهار و صبحونه میبینیم همو اونم کلیه...نمیدوم چجوری بگم...حسشو درک کردم اما نمیتونم بنویسمش...بابای من زیادی مغروره...مال ابراز احساسات نیست...یادم نمیاد اخرین بار کی اصن بهش دست دادم و بوسیدمش....اما میشه فهمیدتش...
با همه مخالفتاش و این ککه رو بعضی چیزا سخت میگیره زیادی و گاهی بعضی محدودیتا به نظر خودم... بازم دوست داشتنیه...هر چند که دوست داشتم رابطه صمیمانه ای باهاش میداشتم...البته که حرفام و نظراتم زیاد پیشش خریدار داره...تا جایی که منطقی باشه خیلی دورادور دنبال میکنه هر چند که نشون نمیده!:))گاهی هم مشورت میکنیم اصن و نظر منو انجام میده..این کارا ازش بعیده اخه...:)
حالام موندم بین این که چه کار کنم...اون تصمیماتم اجرا کنم و رشتم تغییر بدمم یا دوباره ارشد گرافیک بخونم با تکرار دوباره و فقط واسه مدرک!
این که یه کم تو ذوق میزنه که دو سال دیگه از وقتم واسه چیزایی که بلدم بزارم!از طرفی هم دلم نمیخواد برم دانشگاه ط چون برداشتم از این دانشگاه اینه پول بدم و مدرک بگیرم! چون سر جمع چند تا جلسه بیشتر تشکیل نمیشه...کاش با شهریه هایی که میگیرن لا اقل یه چیزایی یاد میدادن ادم دلش نسوزه و حس بد بهش نده که کیلویی اومده بالا!لااقل واسه ما هایی که مثل چی استادامون ازمون کار میکشن درس خوندن تو اون دانشگاه چذابیتی نداره..به شخصه نظرم اینه یا دانشگاه نرو..یا اگه میری درست برو...عاقا زورت نکردن که! دلت نمیخواد پول بده مدرک بگیر...به همین اسونی!
+نمیدونم 6 سال از عمرم بره ارزشش رو داره یا نه!
+به عمه میگم و همه قضایا رو تعریف میکنم..بعدش میگی میخوای چه کار کنی!میگم فعلا که درگیر داداش خوشگلتم....دوس نداره برم تا تهران..رشته ام اینجا ندارن...رشته جدید رو هم عمرا اینجا بخونم مدرک دانشگاه ابکی نمیخوام...میگه به بابات بگو یه دانشگاه بزنه خیال خودش و خودت راحت کنه:))) میگم والا چاره داشته باشه این کار میکنه تا من نرم!:)))بعدم میگه میزاره بری اگه یه دانشگاه خوب قبول بشی...گفتم ته حس خودمم همینو میگه:)
+نوبت مشاوره تحصیلی هم گرفته شد...امیدوارم از سردرگمی زود تر در بیام و بفهمم باید چه کار کنم و زود تر شروع کنم...
ته دلم مطمئنم اگه جایی که بخوام و دانشگده خوبی باشه میزاره برم...منطقی تر از این حرفاس اما نشون نمیده...پدره و این حرکاتش قابل درکه...اگه قطعی شد باید شروع کنم رو مخش راه برم:)))
از ددی محترمه اجازه گرفتم بلاخره از اون طرح های خط خطیانه بندازم رو یه سمت دیوار اتاقم...از اونجایی که بدش میاد از این کارا...اولش فکر کرد میخوام کاری انجام بدم در حد تابلو میگه هر چی میزنی بزن..فقط دیوار سوراخ نکن..دیوار اتاق خودته هر کاری میخوای بکن...رفت برگشت میگم اجازه دادی دیگه!میگه چی!میگم این که دیوار اتاقم نقاشی بکشم دیگه!!:))میگه نقاشی!!!برو بابا ..میگم پلییییییز من دلم میخواد...بعد نیشخند میزنه...
میگه برووووووووو...میگم خودت گفتی باشه من میکشم...میگه بیا...بعد گوشه دیوار اتاقم که میشه کنج دیوار نشون میده میگه فقط اینجا بکش...
میگم باباااااااااااا مسخره کردی!:))) یه جور که خنده هاش معلوم نشه با همون قیافه جدیش میگه نه!!!میگم اذیت نکن من این دیوار همشو میخوام روش طرح بندارم...میگه زشت بشه میکشمت...میگم خوب مهمان که نمیاد تو اتاقم که اتاق خودمه..اگه ازار بده هم باز منو ازار میده...اصن بعدش بده نقاشی کنن یا کاغذ دیواری یا هر چی...میگه پ این گوشه بکش ببینم اگه به گند نکشیدی انجام بده...میگم نخیر اینجوری نه..تو سیستم طرحشو میزنم میندازم رو عکس اتاقم اگه زشت نشد انجام میدم...به طرز عجیبی قانعش کردم...بزرگترین کار عمرم بود...چون از این کارا متنفرههههههههه...اولش که فکر کرد تو پذیرایی میخوام این کارا رو بکنم اینجوری بود قیافش:/
عاشق حساسیتاتم اصن:))
ته اش میگه دیواننه شدم از دست تو:)))
منم میگم دلتم بخواااااااااد دختر به این هنرمندی و خوبی اصن چجوری دلت میاد:))
برچسب: از هر دری سخنی,از هر دری,از هر دری سخنی اندروید,از هر دری سخنی برای اندروید,از هر دری فقر وارد شود,از هر دری به آذین,از هر دری هنری,از هر دری سخنی کافه بازار,شعر و نثر از هر دری,از هر دري,
نویسنده: رادین موسوی