چقدر سالم بودن خوبه!
به طرز وحشتناک حال بدی دارم....
قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر...
+دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!!
از دو تا قاشق شامی که به زور این که میمیری خوردم شد 28 ساعت بیداری و پیچیدن به خودم...
به طرز عجیبی قشنگ حس میکنم باکتری ها دارن تو معدم و بدنم میزنن و میرقصن...!
+همچین گفتم همه دور هم بودن حس کردم یهو یه خانواده خیلی پر جمعیت و شلوغ پلوغیم منظورم از همه فقط 9 نفر بود:/...اما در واقعیت کلا هممون با هم خانواده پدری و مادری رو رو هم با نوزاداشون جمع کنن میشیم 20 تا:( گاهی این خلوت بودن دوست دارم...اما همیشه ارزوم بود کلی نوه های بزرگتر از من باشه...که هیچ وقت اولین نوه هر دو تا خانواده نباشم..که هیچ وقت انقدر خلوت بودنه به چشم نیاد! تمام سر و صدا هاشون و انرژیشون منم که منم خاموش بودم...بد رو اعصابه گاهی برای من وقتی میبینم دوستام خانواده هاشون انقدر شلوغه و کیف میکنن تو دور همی با پسرا و دخترای خانوادشون...اونا به من حسودیشون میشه من به اونا!:(
+دکترم ازم میپرسه خوب به غذا میل داری فاطمه!؟ حالت چجوره؟ میگم نه میل به هیچی ندارم هر غذایی رو میبینم عق میزنم..حتی چیزایی که عاشقشون بودم....و این که با شنیدن بو های مختلف غذا ها هم همین حسو دارم! یه لحظه با همچین توصیفاتی یاد خانومای حامله افتادم:/ یعد توضیح دادنم حس کردم خیلی داغون توضیح دادم ....همون جور که با لاک ناخنم ور میرم سرم میارم بالا میبینم منو نگاه میکنه میخنده..ابروم رفت:)))
منم با خنده میگم خوب پرسیدید منم حسمو گفتم دیگه خنده نداره که!:/
+خیلی بد وحشتناک لجباز و بد اخلاق شدم...همیشه وقتی مریضم اینجوریم...همش در حال ناز کشیدنن اما من همچنان بد قلق...از این ویژگیم بدم میاد..خیل زیاد هم بهونه گیر میشم و کم طاقت...دیشب از بیخوابی هی اشک میریختم هی پاکش میکردم که به خودم بقبولونم من خوبم...نمیدونم از حال بد بود یا دل گرفتگی...
+به این نتیجه رسیدم وقتی تو خونه میشینم و درگیری درسی و چیزای دیگه ندارم تو روز از نظر روحی داغون میشم یعد یکی دو روز...همش فکرم درگیر میشه و دپرس میشم...موندم چجور تو تابستون همش تو اتاقم بودم ! بعد میخواستم افسردگی هم نگیرم! شاید بقیه اینجور نباشن که مطمئنن نیستن..اما من چیزای کوچیک زیاد برای خودم بزرگ میکنم..به همون اندازه هم به شدت حرص میخورم که این چرا باید ابنجور میشد! انقدر باید حرص بخورم تا به بهترین شکل درستش کنم...فکر کنم اینجوری تا 30 سالگی از حرص و خود خوری زیاد بمیرم! دست خودمم نیست زیادی سخت میگیرم :(همچی حتی اگر کم باید بهترین باشه! جدیدا از قبل بهتر شدم..قبلا غیر قابل تحمل تر بودم...
+کلی لاغر تر شدم..فکر کنم اینجوری پیش برم تا ته ماه باربی بشم:)) خدا دلش سوخت دید چند روز یه کم رژیم رعایت نکردم نمیدونم به دکترم اول کار چی بگم واسه همین خواست کمکم کنه...با این که قیافم داغون شد و زیر چشمامم به شدت گود شد اما خدایا اصن عاشقتم:))))
+قیافم تو ایینه میبینم گریه ام میگیره از بس شبیه مرده متحرکم...رفتم جلو ایینه دست به کار شدم..با رژ لب قرمز و مداد چشم و لباسای جدید یه کم شبیه ادم شدم...شاید اینجوری بتونم به خودم بقبولونم حالم خیلی خوبه و نیفتم تو تخت و برم سر درسام...کاش جواب بده...شبیه بچه ها باید خودمو گول بزنم همینم مونده:/
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی
تاريخ: جمعه
19 آذر
1395 ساعت: 10:54