خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

روزای گذشته روزای بدی نبودن...

هر چند که بدی های خودشون داشتن عالی شاید نبودن اما بی انصافیه بگم بد بودن...

انقدر اتفاقات مختلف افتاد که نمیدونم از کجا ها دقیقا بنویسم...از شمال اومدن عمه..از دانشگاه..از مریضی..از این تصمیمات..از فال قهوه یهویی...گشت و گذار ها و در ها...خونه نبودن بابا....رژیم...قدم زدنای صبحگاهی..ایران اومدن بیتا و اولین بار بعد 30 سال دیدنش و برگشت دوبارش به امریکا...همه چیز در هم بود...

روزای شلوغی بود...بخوام بدیاشو بگم از خوبیاش بیشتر میشه...اما نمیخوام غر بزنم...

+به طرز عجیبی بی احساس شدم..نمیدونم بخاطر این هورمون های لعنتیه یا چیزی خورده تو سرم...دلم خیلی کم تنگ میشه...خیلی سخت گریه ام میگیره منی که بهم میگفتن بالا چشمت ابروئه بغضم میگرفت!

+بیتا صبح دیروز برگشته بود ایران...بعدشم مستقیم با مامانش خونه مامان بزرگ من...خوب دلم برای خانوم ت تنگ شده بود...به شدت عاشقشم...

از وقتی همسرش بعد این دو سال فوت شد به شدت شکسته شد...بعد این دفعه که سکته کرد لاغر تر و لاغر تر شد...زن فوق العاده قوی و خاص و شیکیه...وقتی از خاطرات بچگیش میگه دلم میخواد براش ضعف بره بس شیرین تعریف میکنه...چقدرم این دفعه ضعیف شد که تا اقا جون به این روز میدید و یاد فوت بی بی و اقای ت می افتاد یهو میزد زیر گریه...جونش به جون بابا بسته بود(همسرش که بابا صداش میکرد چون فاصله سنی زیادی داشتن) با این که یه ماه پیش دیده بودمش اما اعتراف میکنم دلم براش تنگ شده بود...و بعدش این که با دیدن بیتا واقعا شوک شدم!به هیچ عنوان باورم نمیشد میتونه 56 سالش باشه!! اعتراف میکنم ته اش میخورد 30 و خورده ای باشه..برام خیلی جالب بود...

کاش ت با بیتا نره امریکا...بره دیگه به این زودیا نمیاد بعد از حرفای قشنگش و انگیزه هایی که میده با حرفاش...حسای خوبش..حیوونی گفتنش..خاطرات بچگیش..این که از تاریخ میگه و برزو و برزین و بیتا...و همه همه..دلم برای همه اینا تنگ میشه...هیچ کسی باورش نمیشه یه خانوم با این سن این همه با شور و شوق از خاطره های بچگیش بگه...

دیشب میگفت چه زود گذشت...انگار هنوز درگیر اینم و منتظرم صبح بشه مامانم موهام ببافه و ربان سفید ببنده بهش و برم مدرسه!

خیلی دوسش دارم این زنو...خیلییییی..میاد کلا من تو بغلشم..هی هم میخواد منو ماچ کنه میگه کلا تو دختر باباتی...بعدم میگه برم هم باز دلم براتون خیلی تنگ میشه فاطمه جان:))


+بابا رفت کربلا...مثل بقیه...راستش امروز واسه اولین بار بعد این چند روز بهش رنگ زدم...خوب همه بهش زنگ زدن..جز من...وقتی که از در رفت بیرون و از زیر قران ردش کرده بودم!اشکام میریخت...با همه نگرانیام انقدر نگاهش کردم تا دور شد...امروز وقتی صداشو شنیدم دیگه نشد بغضم نگه دارم...بدون این که بقیه ببیننم زود اشکامو جمع کردم...چقدر دلم براش تنگ شد....چقدر دوسش دارم با همه تفاوت ها و رو اعصاب هم رفتنامون...نبودنش خیلی حس میشه...نبودنش برام سنگینه...


+من موندم چرا وقتی میخوای رژیم بگیری همش یا پات به رستوران و فست فود باز میشه..یا مهمونی هایی که توش غذاهای مورد علاقت سرو میشه..خونه هم پر میشه از غذاهایی که دوست داری...مثلا دم به دقیقه هم به هزار و یک دلیل کیک تولد پیدا میشه...خوب نکنید این کا را رو...ادم دلش میخواد خوب...

به طرز عجیبی تپل تر شدم و به طرز عجیب تری برای اولین بار رفتم پیش دکتر تغذیه...چجوری از اونجا سر در اوردم نمیدوم اما رفتم...و خیلی سفت درگیر اینم لاغر و لاغر تر شم....


+دیروز تو اتلیه خاله با دوستش نشسته بود و دو تایی داشتن فال قهوه میگرفتن که من رسیدم..خوب نمیدونم درسته یا نه...چون تا حالا یا نگرفت یا همه فال ها رو برای سرگرمی و وقت گذرونی و خنده تو دور همی میگرفتیم ..جز حافظ...اما دیروز به طرز عجیبی گند زد به اعتقاد نداشتنم....کل زندگی منو انداخت رو دایره...کل زندگیم گفت...همه اتفاقاتی که تا بحال افتاد...رابطه ام...امید...من...به این که چجور اخلاقیاتی داره....بابا...چیزایی که تا بحال اتفاق افتاد...برام عجیب بود...

مگه ممکنه همه اینا بتونه تو فنجون قهوه باشه؟ ااونم انقدر دقیق و درست؟ تازه این که وقتی شک کردم تک تک بهم نشون میداد! بعد میدیدم خوب راسته!

حالا به درک اینا سه تایی نشسته بودیم و هر یه کلمه ای که میگفت خاله به من نگاه میکرد...تو عمرم اینجوری حقیقت زندگیم جلو یکی دیگه نیاوردن جلو چشمم..خاله که خوب غریبه نبود اما شنیدن واقعیت های من که هیشکی ازش خبر نداره زیاد براش جذاب بود...

نیمی از فال منم ختم شد به این که پر پیشنهاد س.کسی بود...همشم پیش از ازدواج...هم تو فنحون هم تو زیر فنجونیش.....منم اونجا تو افق بودم...هی میگفتم استغفر الله منو چه به این غلطاااا...اونام هی میخندیدن:))

خیلی چیزا گفته بود...بیشترشم ختم میشد به امید...یعنی نشونه هایی که میداد کاملا امید بود...باقیشم این بود که شدیدا ادم استرسی و عصبی هستم و این منو از پا در میاره...این که رابطه های عاطفی دورم زیاه اما زیادی محافظه کارم...این که همه رو به یه دید خوب میبینم و این اشتباه ترین اشتباه زندگیمه...دشمنام...این که خیلیا در ظاهر عالی ان...اما هیچ وقت نمیخوان خوششحالی منو ببینن...

این برام عجیب بود راستش...و ناراحت کننده..چون هیچ وقت بد هیچ کسو نخواستم...جتی دشمنم..همیشه سعی کردم بیشتر از تنفر دوست داشته باشم..اما...بیخیال...از اونجایی که فال من از همشون بیشتر بود طولانی تر و فنجونم کاملا سیاه بود ..40 دقیقا طول کشید بگه...هی میگفت و تموم نمیشد...بخوام همشو بنویسم میشه یه پست!

کلا بهش بی اعتقاد گذروندم هر چند کلی میگفتن واقعیه...اما نمیدونم چرا یه کاری که گفته بود اتفاق افتاد!:/ یکی منو از سردرگمی نجات بده!


به شدت مریضی و اتفاقات هورمونی قاطی شدن...و انقدر روزای بدی بودن که نمیشه توصیفش کرد...انقدری حال بد بهم داد که یکشنبه با لرز از بیحسی بدنم بلند شدم و نمیتونستم رو پاهام راه برم...دکتر محترم هم میگن عادیه...خلاصه اگه مردم عادیه!


احتمالا چهارشنبه تشریف میبریم به قول فریدا پایتخت...بعدشم خونه عمه جون...من و دایی و زندایی و خاله...و از اونجایی که قراره تهران بریم خونه حسام اینا( معشوفه خاله جان که از دوستان خانوادگی هستن) هی درگیر اینه منم با خودش ببره ...

جذاب ترین قسمت فال این بود که یه تیر ماهی که خیلی بهم نزدیکه نیاز به توجه من داره و این کسی نیست جز خاله چون تیر ماهی نداریم...بعد +هی بهش میگم فلک زده بد بخت چند ماه ازت غاقل شدما..

-اونم میگه لباسات جمع میکنی میای..

+میگم نمیام بابا کوله پشتی کوهنوردیمو برد با خودش چون مال من بزرگتر بود نباشه نمیام..

-میگه مال من هست..بهونه بعدی؟

+مامان تنهاست!

-مادر جون میره پیشش باز چه بهونه ای داری!

+مایو جدید واسه استخر ندارم اگه بریم؟!

-خودم میام بات خرید..خودم اصن برات میخرم...یه کلمه دیگه حرف بزنی میزنم تو سرت...

+زنگ میزنه میگم نمیام...

-میگه به این تیر ماهی توجه کن یادت باشه...:)) جرات داری نیا ببین چیکارت میکنم...

+شوخی کردم میام!:)))



*اتود و اجرا بعضی از کارای دانشگاه بد رو اعصابه...لامصب هر کاری میکنیم تایید نمیشه..بد داره میره رو اعصاب!

*روزام انقدر شلوغ و خسته کننده شده که همش وقت کم میارم...

*برام رفتارت عجیب بود...چجوری یهو انقدر تو زندگیت مهم شدم...انقدری که هر کاری میکنی فقط واسه ناراحت نشدنم...چرا پس من انقدر سرد و حساس و بی احساس شدم!نسیت به همه....این همه بیشتر شدن علاقت منو میترسونه...میدونم تا ولت نکنم تنهام نمیزاری حاضرم قسم بخورم از اطمینانم بهت...اما میترسم باعث بشم تو ضربه بخوری...کاش یکی راه درست میزاشت جلو روم...


برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 10:54

صفحه بندی