خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

+روزا به مسخرگی کامل پشت هم میگذره...
+تا الان سه هفته شده و این ویروس های لعنتی هم دلشون نمیخواد دست از سر من بردارن...
+تو تعطیلات بین ترم هم جز دو سه بار بیرون رفتن و جشن و اون بند و بساط ها بقیشو یا من نبودم و بقیه میرفتن..یا حالم بد بود...یا همه میرفتن و ترجیح میدادم تنها باشم و کنسل میکردم از طرف خودم...اخراشم خاله پیشنهاد میداد بعد میدید فایده نداره فحش هایی از سر عشق بود که نصار من میکرد و البته بی نصیب هم نمیموند...ادم جواب عشق باید با عشق بده خوب!D:
+تنها جایی که فعلا با عشق میرم کلاس های TA که واقعا دوسش دارم..خودش..جو اش..استادش..!فقط یه جاش رو اعصابه..به دلیل نداشتن مکان و مهمان بودن استاد تو هر هفته مجبوریم با پروسه پیچیده چی بپوشم دست و پنجه نرم کنیم که دخترا به شدت میفهمن چی میگم...!
+دو جلسه سخت استاد گیرش رو منه...هر چی توضیح میده هی تو چشای من بد بخت نگاه میکنه...با همین یه نگاه هم تا ته قضیه رو میره هر چقدم چشام میدزدم فایده نداره!
دیروز با حال بدی رفتم...خیلی بد..بین صحبتاش با تک تک راجب یه موضوع رسید به من...تک تک اون چند کلمه اش حرف اون لجظه های من بود...و اشکام بود که با گفتنش میریخت...انگار یکی به منطقه امن من تجاوز کرده بود...هم ته دلم خوش بود که بدون این که حرفی بزنم حرفام زد..هم ازارم میداد..برام سنگینه یکی این همه چیز یهو ازم بریزه رو دایره...منی که هیشکی کامل از زندگیم نمیدونه هیچ کس....!
ته کلاس بعد مدیتیشن که به شدت به موقع بود....وقتی برقا روشن شد همه داشتن اشکاشون جمع میکردن...از همه خواست حساشون بگن اگه دوست دارن..هر کی میگفت یا داشت اشک میریخت یا صداش بغض داشت...! رسید به من..گفتم هیچی! میگه تمام هدفم از پرسیدن این بود برسم به تو...از تو میخوام که بگی! فقط یه کلمه گفتم و اشکام ریخت هر چقدر کنترلش کردم نشد انگار روزی بود که کلا باید خورد میشدم تا بتونم بعد خودم بسازم(تو این کلاس گریه و بی تعار حرف زدن عادیه ولی واسه من سنگینه)...استادم هم باهام اشکش در اومد...! فقط یه کلمه گفت میدونم این حستو...گرفتمش فقط میخواستم خودت بگی...!
(جلسه قبلشم دقیقا وقتی رسید به من وقتی که سوال پرسید..گفت بگو! گفتم میشه نگم! گفت امکان نداره...اولین بار بود تو جمع انقدر بی نقاب باید حرف میزدم..باید!....داشتم جون میدادم...صدام میلرزید...بدنم...داشت حالم بهم میخورد.. فقط میخواستم فرار کنم...!)
موقع برگشت گفت اگه جا داشت حتما میگفتم برید یه جایی انقدر جیغ بزنید تا اروم بشید یا یه عالمه چیز بزنید و یشکونید... و من چقد نیاز داشتم بهش....اما گفت از اونجایی که اینجا ایران و نه جای خاصی واسه همچین کارایی هست...نه این وقت شب میتونید برید جایی چون امنیت ندارید...رفتید خونه فقط بنویسید...از هر چی..فحش..عشق..ناراحتی...هر چی که اومد بنویسید فقط تو 5 صفحه....
اما من بعد مدیتیشن حالم خوب بود...اما وقتی برگشتم خونه هم طبق معمول انرژِی نداشتم هم حوصله...اما هر چی فکر میکردم ته دلم حالم خوب نبود...شمع مورد علاقم طبق معمول روشن کردم و ساعت 2 شب بود که شروع کردم...حتی بعدش نخوندم ..دلم نمیخواست حتی نگام بهشون بیفته...فقط گریه کردم و نوشتم...از امروز..دیروز...سال های قبل...بچگیم...اصلا نمیدونم چجوری یادم میومد تیکه تیکه چیزایی که عذابم میداد..فقط مینوشتم..بدون حتی دقیقه ای وقفه...وقتی تموم شد دو ساعت شده بود...اصلا نفهمیده بودم...تک تکشون با اون حال داغون خورد کردم...همه 18 صفحه رو....انقدری بهم ارامش داد که باورم نمیشد...اروم تر بودم..خیلی اروم تر....اما خوب نه!
+نمیدونم چجوری سر از این کلاس در اوردم...هر چی فکر میکنم نمیتونم درکش کنم اما از ته دلم با همه زجر هایی که توش میکشم دوسش دارم و بابتش خوشحالم....هر جلسه پایانش منتظر جلسه بعدشم..!
+در کمال ناباوری و خیلی یهویی که نمیدونم چجوری قرار شد برای استاد جان لوگو طراحی کنم...و من همیشه برای انجام کار برای یکی غیر از دانشگاه در حال فرار بودم بر خلاف دوستام...چون هیچ وقت اعتماد به نفسشو نداشتم و ندارم....هم به غلط کردن افتادم وقتی برگشتم که چرا یهویی قبول کردم..هم این که خوشحالم استادمه و درکم میکنه....و بهش گفتم برای بیرون کار نمیکنم....کی از اون بهتر! با هم به توافق رسیدیم..بهش گفتم هر چقددددر که دلت میخواد ایراد بزار وقتی باب میلت نبود..چون اینجوری بیشتر کار میکنم..هم به خودت کمک کردی هم به من که اعتماد به نفسم یه کم جون بگیره..اونم خوشحال کلی بغلم کرد و ماچ و بوسه بارون:))
+فردا شروع دانشگاه...
+تا 30 خرداد وقت ارائه پایان نامه اس و دفاع...همه اون چند تا واحد که داریم عملیه و تخصصی....امیدوارم اینم به خیر بگذره...!
+قصد داشتم رشتم عوض کنم و یه چیز جدید تجربه کنم واسه همین کنکور ارشد ثبت نام نکردم و خواستم سال بعد کنکور بدم..به این نتیجه رسیدم اول این رشته رو به یه سر انجامی برسونم و یه کاری باهاش بکنم بعد هر چی دلم خواست دوباره تا اخر عمرم اصن بشینم بخونم....!به این نتیجه بعد مهلت ثبت نام رسیدم و کلیی ناراحت بودم در هر صورت وقت واسه خوندن و قبول شدن واسه امسال نبود اما میخواستم ببینم سوالاش در چه حده...که نمیدونم چی شد که چشمم خورد به این که اول اسفند قراره دوباره اونای که جا موندن ثبت نام کنن...از این خبر بهتر مگه داریم؟ میدونم قبول نمیشم و نمیخوام بشم اما باید امسال شرکت کنم...!

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

صفحه بندی