جناب زمستان همچنان ساز میزنه و سرکار بارون هم میرقصه و تا جایی که جا داره در حال دلبری کردنه....
اما کاش وقتی داشت به رقصیدن بارون فکر میکرد یه کم فضا رو جذاب تر میکرد که انقدر دلگیر نشه...شایدم روشن تر...نمیدونم یه جوری خفه کنندس و محو کننده...حس یه زن سفید پوست زیبا با رژ لب قرمز برام تداعی میکنه...از همونا که دلت نمیخواد بهش نگاه کنی اما همه نگاه ها رو دنبال خودش میکشونه...!
زن و مرد...
صداش میومد...هندز فری تو گوشم بود...اما هر از گاهی که اهنگ بعدی پلی میشد میشنیدم...با همه وجودم مقاومت کردم که پرده اتاقم نکشم بالا و بهش اعتنایی نکنم...تا قسمتی هم موفق بودم...اما دقیقا وقتی که خسته شدم از کارام و از سر میز بلند شدم و رو تختم دراز کشیدم دیگه نتونستم بی خیال بشم...
پردا اتاف من اصولا پایینه...مگر این که حس و حالش باشه ..یا از سر حرف همیشگی مامان که میگه کپک میزنی بزار نور بیاد تو....نمیدونم چرا اما اون روشنایی زیاد رو دوست ندارم...مثل خوره میفته تو جونم...مگر یه روزایی که خیلی حالم خوب باشه! اون روز نه تنها به اتاق خودم بلکه به هیچ کدوم از پرده های خونه رحم نمیکنم..همشو باید بکشم کنار تا نور بیاد تو....
پرده اتاق منم یه پرده خیلی زخیم که عکس خودمه..اونم یه عکس با بک گراند مشکی...! یعنی انقدر تاریک میشه که اصلا روز و شب مشخص نمیشه ...
تاریکی رو دوست دارم نمیدونم چرا.....مخصوصا شب...شبا عاشق اتاقم میشم...شبایی که ماه تو اسمونه..شبای بهاری ..انگار ماه دقیقا تو اتاقه..و من عاشقشم..یه نور خاصی داره...فضا رو روشن میکنه..اما روشن نیست.....من عاشق اون حسی ام که بهم میده....یه جوری خاصه!
+این چند روز خیلی یه جورین! سنگینه شاید...
+پرده اتاقم دادم بالا و دیدم یه ساعته دارم به تراس نگاه میکنم...به اسمون...به پرنده ها...به قطره های بارون که ار لبه سقف میچکه....رد پاهاش روی زمین....صداش...
کم کم اروم میشه...
محو پرنده ها میشم..یه جمع بزرگی دارن با هم پرواز میکنن...یه سری ها عقب عقب موندن و جمع های کوچیک تری شدن تا بهشون برسن...
اما چشمم رفت دنبال دو تا از پرنده هایی که پشت هم سریع پرواز میکردن...تو مسیر مخالف همشون...دو تاییی میرفتن نمیدونم کجا! چشمم دنبالشون بود که محو شدن تو اسمون....از همون مسیر هم یه پرنده داشت تنها برمیکشت....یه جمع بزرگی هم جلوش بودن هی بهشون نزدیک میشد و هی فاصله میگرفت...عجیب منو یاد خودم انداخت نمیدونم چرا! دقیقا عین من بود...با همه بود و باهاشون پرواز میکرد و دوسشون داشت اما بازم سعی میکرد فاصله بگیره و تنها باشه! نمیدونم از تنهاییش چی بهش میرسید که اینجور اسرار داشت! امیدوارم همشون به سلامت برسن جا هایی که میخواستن برن...
+اگه تو رو نداشتم چی کار میکردم اخه! روزای سختیه..!
-هیچی کاری که قبلا میکردی!:)
-اوم اما سخت تر از اونم گذشت..اینم میگذره..
+فکر میکنی من بهت فکر نمیکنم؟
+کاش زود تر همه چی اوکی بشه و برگردم....
+خسته شدم از دوری...
-نمیدونم من فکری نمیکنم دیگه...
-هر چیزی که قرار باشه اتفاق بیفته میفته...
+بازم ناراحتی! میدونم!فقط درکم کن ...تنها چیزیه که این روزا ازت میخوام...
-دارم سعی میکنم...مثل همیشه..
+چرا با خودت لج میکنی! همش فکرم پیش توئه...که انقدر حرص میخوری و لجبازی میکنی...
-من لج نکردم..
-خوب..! لجبازیم دست خودم نیست..با خودم لج میکنم تو که جای خود داری...
+خوب با من حرف بزن...بگو چته...
-حرفم نمیاد...یعنی چیزی برای گفتن نیست...هیچی نشده..من خوبم!
+همیشه همینو میگی...
-خوب میدونی وقتی از چیزی ناراحتم چیزی نمیگم...پس چیزی نپرس...به درک که ناراحتم...