کل دیروز چیزی نمیدونستم از خبر....فکرشم نکردم انقدر جدی باشه...
بابا داشت طبق معمول همه شبکه های خبر رصد میکرد که چیز جدیدی هم نبود...با مامان در حال حرف زدن بودیم که اصلا هیچ صدایی هم از تلوزیون نمیشنیدم...چون اصلا حواسم بهش نبود...
غروب بود...یهو نمیدونم چجوری رفتم تو پیج خبر...تازه فهمیدم چی شده....
با دیدن تک تک فیلما انقد شوکه شدم که دهنم وا مونده بود... بعد یه ربع به خودم اومدم...اشکام بند نمیومد..هیچ وقت این چنین خبر ها منو تحت تاثیر قرار نمیده چون شاید بهش فکر نمیکنم.....اما این خیلی بد بود...شایدم وحشتناک....
نمیدونم واسه چی باید متاسف شد...مسئولین...مردم...کشورمون..اونایی که فوت شدن...اونایی که زیر اوار موندن....یا اونایی که چشم انتظارن...!
+کل دیشب خوابم نمیبرد و مشغول کارام بودم تا 4 صبح...من و بابا تنها بودیم و اون خواب بود....فقط فکرم دررگیر این بود...چند تا بچه منتظر بابا هاشونن!! چند تا مادر منتظر بچه هاشونن...و این فکر چقدر برام تلخ بود...
+کاش معجزه میشد...
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی
تاريخ: پنجشنبه
28 بهمن
1395 ساعت: 8:13