خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

روزا به این فکر میکنم بسته همه غصه ها بسته همه چیز...اما نمیدونم چی میشه که باز میرم تو خودم...

شبا حالت عجیبی دارن..هر چقد روزا از ته دلت میخندی و میخندونی هر چقدر زورکی و الکی و سر چرت و پرت...شبا همش با غصه و بغض بهت برمیگردن...و نمیدونم چرا ! چجوری اینجوری میشه؟ شب نمیشه زورکی..چرا نمیتونم پیدا کنم..:/


+بعضی وقتا میزنه به سرم که این غرور مثلا به چه دردم میخوره! که دلم میخواد بهش زنگ بزنم بهش بگم فقط دلم برات تنگ شده بود...و بخاطر هیچ چیز دیگه ای نیومدم سراغت...نه میخوام برگردی و نه هیچ چیز دیگه...فقط تنگ شد دلم ...اما کو جرات؟ چرا حس میکنم حماقت محض این کار! چرا حس میکنم به غرورم بر میخوره! اما از یه طرفم میگم مگه چقد زنده ایم که اتفاق هایی که تو دلمون میفته رو همش مخفی کنیم و نگیم! شاید هیچ وقت دیگه وقتش نشه....شاید دیگه هیچ وقت دلم تنگ نشه....پس چرا!


+میشینم به این فکر میکنم که چرا هیچ چیز شبیه ایده ال های من نیست...سبک زندگیم شاید...و چقدر دلم میخواد تو خودم و اطرافیانم تغییرش بدم..اما یه مشکل هست..چجوری اونا رو بهشون بفهمونم که این سبک زندگی قشنگ تره..که اونجوری دنیا قشنگ تر به نظر میاد...اما چجوری میشه تفکراتشون عوض کرد! از خودم تو خونه شروع کردم...خیلی وقته اما سخته...و فکر کنم نمیشه... فقط به یه چیز فکر میکنم یعنی الان به اون دید نگاه کنم همه چیز قشنگ میشه؟ همه چیز اوکیه! بعید میدونم...اما به نظرم از اینی که هست قشنگ تره..


+دیروز برای مون کار پیش اومد و قراری که داشتیم تا بیاد کمکم کنه واسه کارای نمایشگاه و همفکری کنیم همش منتفی شد....

یعد قرار شد بیاد و یکی دو ساعت بمونه و بره و تا غروب پیشم نباشه...که گفتم به زندگیش برسه...اون مجبور نیست بیاد..خودش کلی کار داره و درگیر هزار تا گرفتاریه...فقط واسه این که بد قول نشه بیاد؟ که کلییی کارش عقب بمونه و مهمان هاش منتظرش بمونن اونم فقط بخاطر من! کنسلش کردم...متقاعدش کردم که که ناراخت نیستم فقط خودم بیحوصله ام...

خوب اولش بد خورد تو ذوفم و بیشتر شد استرسام نزدیک بود بزنم زیر گریه یهو وقتی خودم با این همه کار تنها دیدم...اما به این نتیجه رسیدم حتما خیرم اینه که تنها با همه سختیاش کنار بیام...مطمئنن شیرینی بعدشم دلچسب تره...شاید هم تلنگری بود واسه این که خودم کم نبینم و دست کم نگیرم ..مگه خودم چی کاره ام... مگه جز خودم کیو دارم که انقد درکم کنه! که انقد منو بشناسه؟!


+هفت روز از رفتنت گذشت...امیدوارم روحت در ارامش باشه همیشه با ابهت جان:)

+امروز یه روز جدیده....

+پیش به سوی کار و شروع اتود زدن...همین الانشم دیره..نباید وقت سر چیزای مسخره از دست بدم...


برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

صفحه بندی