+باشه ولی بس نیست! دارم بالا میارم...
نمیکشم دیگه درکم کن...تو خدایی من ک نیستم ..من نمیتونم اون همه قوی باشم..انگار تو هم باور کردی !!
لا اقل قد خودم بام رفتار کن..یکی پشت اون یکی...بسته لطفا بستهههههه
+پوسترای نمایشگاه پخش شده...ترکونده...تو همه کانالا هست..همه سخت مشغول من فقط دارم نگاه میکنم به کاغذ تو دستم....حتی یه قدم هم بر نداشتم....اطرافیان خوشحال و من تو هنگ و استرس!
+لعنتی ترین حس اینه ندونی خوشحالی یا ناراحت...وسط خنده گریه یعنی چی؟ یا برعکس!
+ دلم یه خواب میخواد چند روز طول بکشه و بیدار نشم..خستم...از خستگی میرم رو تختم...چند ساعت میشه و کلاقه از این بیخوابی بلند میشم...شبام نمیفمم کی میخوابم و تو چه وضعیتی....با لامپ روشن...بیدار میشم میبینم صبح شده.. و من وقتی لامپ اتاقم روشن باشه و درست سر جام نباشم با کسی که نخوابیده هیچ فرقی ندارم...اون چند ساعتیم که از خستگی خوابم میبره کوفتم میشه کلا...
+مادر جون همیشه میگه اخرش تو با سیم هندز فری خفه میشی میمیری بخدا...من میدونم..هر صبح اگه اینجا باشی بیدار میشم این سیم دور حلق و مو هاته....
+حقش نبود تا هفتم پدر بزرگش نشد به عزای یه عزیز دیگش بشینه..تو یه سال 4تا عزیز...چیزی دیگه ازش نموند...با داد و بیداد و گریه رفت شهرستان...مامان بررگش ...مادر زنش..اقا جون..شوهر خواهرش...یهو اشکاش اومد...ازش بعید بود..خیلی بعید....
+خدایا داری برچین میکنی اخر سال! چرا این همه رو یهو با هم میبری...هر روز یه اعلامیه جدید...تازه کمش...!
+میدونم همش به صلاحمه...خدایا همشو میدونم...همه چچیزایی که سعی میکنی بهم بفهمونی رو میدونم فقط به روی خودم نمیارم...خیلی داری تو این همه اتفاقی که تو یکی دو سال اخیر افتاد یادم میدی که بزرگ شدم..الان بسه..بزار یکم زندگی کنم..یه چند هفته بزار اروم باشم بعد قول میدم خودم یاد بگیرم...
+میگن امشب همه دعا ها بر اورده میشه...بدون این که فکر کنم چی شد....از ته دلم خوشبختیت خواستم...حقته...خیلی براش زحمت کشیدی...تو لایقشی..پس امیدوارم بدستش بیاری ....
+خستم از همه چیز...زورم نمیرسه...اما تلاشمو میکنم...
+امیدوارم نمایشگاه خوب پیش بره...
+حرفم نمیاد...فقط نشستم به دیوار نگاه میکنم..دلم نمیخواد نکون بخورم حتی....دقیقا عین وقتی که دلش میخواست خرخره ام بجوئه
+دلم میخوا بزنم و بشکونم و جیغ بزنم..نمیدونم چرا!کاش میشد خفش نکنم!
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی