خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

+سه روز که اقا جانم رفت...

رفت پیش بی بی و بلاخره از دست دنیا و ادماش راحت شد...بلاخره به ارامش رسید..

+چقدر زود همه چیز دیر میشه و ما نمیتونیم بفهمیم...

+روزائیه که از زمین و زمان داره میباره...مرگ اقاجان..تموم شدن یه رابطه خوب یا بد....هزار چیز دیگه که از شمارش خارج شده...

و من هنوز تو شوکم...هنوز نمیتونم موقعیتم پیدا کنم...هنوز نمیدونم واسه چی باید ناراحت باشم...هنوز نمیدونم این چیزایی که رو دلم سنگینی میکنه دقیقا از چیه و چم شده...

نمیتونم حضمشون کنم..نمیتونم درکشون کنم...هیچ کدوم از اتفاق هایی که افتاد...رفتن یهویی اقا جان که از صبحش حالش بد بود و شب همه رفتن ببیننش و گفتن بهتره و 11 شب همه چیز تموم شد....تموم شدن رابطه ای که یهو هر چی فکر میکنم نمیفهمم دلیل تموم شدنش چی بود....که یهو وسط اون همه خنده های اون شب کذایی چی شد..یاد اوری حرفای خودم و اون...اما بازم نمیتونم درک کنم که چه اتفاقی افتاد...نمیتونم فکر کنم که من بودم که گفتم برو قید هر چیزی که میخوای بزن..

+رفتن خونه مامان بزرگم برام سنگینه...حالم بهم میریزه...یه خونه به اون بزرگی و با اون همه ابهت..چجوری یهو اینجوری خالی شد..اول ازدواج بچه ها...رفتن عمه..عمو..کم شدن جمع های اخر هفته..مریض شدن بی بی ..رفتنش...الانم اقا جان...نمیتونم راحت دیگه پام تو اون خونه بزارم...حالم بد میشه...دیدن مادر بزرگ و پدر بزرگم تنها تو اون خونه ازارم میده...مرور اون همه خاطرات که هر دفعه به محض ورودم تو این چند روز که پشت هم تکرار میشه جونم میگیره...هر دفعه که یکی بعد زدن زنگ در میزنه حس میکنم اقا جانه...هر دفعه که از تراس رد میشم حس میکنم بی بی که با تسبیحش تو افتاب نشسته ....

یاد وقتایی میفتم که بهم میگفت میشه برام سوزن نخ کنی! یا وقتی از مدرسه میومدم وقتی مریض بود انقدر تو اتاقش صدام میزد تا برم ببینتم...

سر و صدا ها و دعوا های همیشگی بی بی و اقا جان و این که همیشه و همیشه عاشقانه همو دوست داشتن..که هی به هم چیز میگفتن و باز بی بی میگفت نه گناه داره...افا جان که نمیزاشت جز پیش خودش بی بی جایی بره...

دلم برای همه خاطراتم تو اون خونه و تمام بچگیام و صدای خنده های همشون تنگ شده...صدای رادیو اقا جان..خنده هاشون..حرفاشون...جانم گفتنش که تا شب اخر هم هیشکیو به جا نمیاورد و فقط صداش میزدی یه کلمه میگفت..جانم مخصوص خودش....

چراغ این اتاق که به اقا جون دلش خوش بود برای همیشه خاموش شد....بزرگای اون خونه واسه همیشه رفتن و فقط و فقط خاطرات توشه که انگار هر گوشش یه چچیزی واسه یاد اوری غصه هات داره....

+نمیتونم هیچیو درک کنم...نمیتونم موقعیتم پیددا کنم...

+خدا فرشته ای به اسم منا رو تو این روزا فقط واس خاطر من افرید...نمیدونم اگه نبود چی میشد...چون تنها کسیه که بزورم شده به حرفم میاره تا اروم تر باشم..اما نمیشه...

+خستم..از همه چی..دلم میخواد برم یه جایی و برنگردم...

+رفتنش زیادی سنگین بود برای همه...اونقدری که برای اولین بار اشکای بابام دیدم....

+کاش همهه این روزای لعنتی تموم بشه..کاش ..کاش...

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 11:53

صفحه بندی