خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

+نبودم یه مدت..به شدت سرگرم نمایشگاه تصویر سازی برای کودکان بودم که با چند نفر از دوستام برگزارش کرده بودیم و خدا رو شکر به خیر و خوشی تموم شد...

+کاش کش میومد و اصلا اون یک هفته و نیم شلوغی و گم و گور شدن تو کارا هیچ وقت تموم نمیشد...

+دقیقا همه چیز از وقتی دوباره به گند کشیده میشه که بعد اون همه قوی بودن و تظاهر به قوی بودن یه چیزی باعث بشه همه چیز خراب بشه...

+چرا همش فکرم به اینه که برگشتی ایران یا نه! اصلا به من چه که کجایی!!! چرا همش حتی تو تموم شدن نمایشگاهم و اون اتفاقات ک باعث شد همه بهم افتخار کنن چرا راضبم نکرد! چرا همش فکرم پیش این بود ک تو خیلی دوست داشتی این اتفاق بیفته و دقیقا وقتی که افتاد نیستی! چرا وقتی اسممون تو کل شهر پیچید بازم خوشحال نبودم از ته دلم! چرا میخواستم بهترین بشم تا ... لعنت به همه چرا ها و همه عذاب وجدان هایی ک تو سرمه...

لعنت به این که نمیدونم دارم چیکار میکنم...لعنت به من که چند روز پیش ابروی اون پسره بیچاره رو به محترمانه ترین شکل ممکن بردم چون از من خوشش اومده بود.....

+خوشحالم که خانواده ام هستن..که هر چقدر بعضی وقتا بعضی چیزا رو اعصابم رژه بره و بعضی رفتاراشون عصبیم کنه..بازم هستن که حمایتم کنن..بازم تمام سعیشون خوشحالی و حال خوب منه!...چی بهتر از این! چی بهتر از این که حس میکنی هیچ کس نمیاد برای نمایشگاهت از خانوادت ک یهو مامانت میگه واسه چی نباید بیاییم! ک خاله و داییت نیم ساعت تو مسر میمونن بخاطر این که پیشت باشن با اون همه کاری که دارن..که تو تنها نباشی...که بابات وقتی نا امید میشی از اومدنش از در نمایشگاه میاد تو و تو شوکه میشی و همه استادات به احترامش بلند میشن...چی میتونه بهتر از این باشه تو نمایشگاهی که کلا کسی قصدی برای فروش نداشت و بیشتر همه واسه دل خودشون کار کردن مگر این که مشتری داشته باشه کارا و بخواد بره برای فروش اولین کار فروخته شده نمایشگاه کار تو باشه! که اونم عزیز ترین ادم یعنی داییت بخرتش...

خدایا ممنونم که دارمشون...تنها دلخوشی این روزامن...

+چرا هر چیزی که باید بهش برسی و میخوای اتفاق بیفته و براش برنامه ریزی میکنی یا بهش احتیاج داری همش یا دور میشه ازت و باید دنبالش بدویی یا گند میزنه به حالت! اخر هفته کلاس بخشایش و شفای کودک درون بود...یه برنامه ریزی برای این که سال جدید با حال خوب شروع بشه و خشم و ناراحتی های امسال دور کنیم...اما خبر رسید همین الان که ساری برگزار میشه و من اجازه تا اونجا رفتن رو ندارم تنهایی چون پدر گرام وقت نمیکنه ببرتم و برم گردونه.....و من که با شنیدن این خبر فقط اشک میریختم..چراشو نمیدونم اما انقدر زیاد به این کلاس نیاز داشتم که از قبلش هی منتظر بودم کی پنج شنبه میاد! با شنیدن این خبر وا رفتم...

کاش یه جوری بشه..کاش کاش کاش...


+چقدر خوبه که همه هر جوری که باید ازت بزرگترن و تجربیاتی که باید و راه هایی که رفتن در اختیارت میزارن اونم بدون این که بخوای و کمکت میکنن با حرفاشون که قوی باشی....


+نمیدونم خوبه که همه با یه لیخند کش دار و قهقه های بلند ببیننت و فقط خودت بدونی که خوب نیستی خوبه یا بد! که این تظاهر داره اذیتت میکنه اما میخوای قوی بمونی... نه بخاطر بقیه که به خودت ثابت کنی که حالت خوبه...که قوی تر از همیشه هستی و میمونی.....

+من که عاشق نبودم....هیچ وقت..هنوزم نیستم....یعنی یه دوست داشتن ساده انقدر میتونست همه چیزو به گند بکشه و حالم خراب کنه!


+معذرت میخوام که نگرانتون کردم با نبودنم!

سعی میکنم بخونمتون تو بهترین وقت..

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 3:17

صفحه بندی