اخ حال میده انقدددر وقتی کلی از زمین و زمان حالت بد میشه از این که نمیتونی بری کلاسی که دوسش داری و با تمام وجودت بهش نیاز داری تا ارامشت بدست بیاری و خشمت کنترل کنی...و شاید تنها دلخوشیت شده بود تو اون چند روز مزخرف..
به مشاورت جداگانه بگی که از این که کلاس خونشون برگزار میشه نمیتونی بیای و کلی اشک بریزی...اونم بگه تو بهت واجبه تمام سعیت بکن تا بیایی...بعدم از اون طرف از خاله ویدا بپرسی فلان شهره واقعا!:( و با تمام وجود ناراحت باشی که نمیتونی بری چون تنهایی!
تو جواب بهت بگه اره ساعت یک ربع به هشت باش خونمون با هم میریم...اخ یعنی از اعماق وجودم کیف کردم.....:)
+کائنات من عاشقتونم..:)
+پیش به سوی کلاس فردا و دفن کردن غم ها تا شروع سال جدید...
+وسایل هایی ک خواستن با خودمون ببریم عجیب و غریب بود...برام جالبه که قراره چجور بگذره!:)
+من الان هپی مپی هستم و این صوبتا:)
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی