سلااااااام...
من اومدم...انقدر درگیر بودم که دیشب فقط چند دقیقه قبل تغییر روز پست روز دختر گذاشتم...
نمیدونم چرا اینجوری شدم! نمیتونم مثل قبل درست درمون بنویسم! -_- ایشالا که یاد میگیرم :)
از تبریکات روز دختر بگم که ادم حس میکرد تولدشه بس همه تبریک گفتن...مادر جون هم که زنگ زد تبریک گفت منم بهش گفتم شهربانو قشنگم دختر پدر جون روز تو هم مبارک ( شوهرش منظورم بود :) ) کلی خندید ...
شب قبلشم که با مهمونامون رفته بودیم پیک نیک که خاله(ش)محترمه بعد سلام میگه روزت مبااااارک عزیزمممم ..یعنی همچنان امسال هم دختری! گفتم خاله استغفر الله :))) (ایشون چند سال مربی تربیتبدنی درسه من بودن الانم مدیر مدرسه تشریف دارن...هر چی فکر میکنم میبینم انقد مدیر مهربون مگه داریم! )
دیروز دوباره دختر دایی شدم...قبل این که بره تو اتاق عمل با عمه جون حرف زدم..بعدش یهو زنگ زدن که نینی اش بدنیا اومد...به قول خودم مش غضنفر...زنگ زدم به شوهر عمه ام و کلی اذیتش کردم..برگشتم میگم مواظب عمه جون باشینااا میگه چششم اما شمام کار بدی نکن که فحش عمه بخوریاا :)) گفتم اتفاقا قبل این که عمه جون بره تو اتاق عمل بهم فحش داد گفت جون عمه ات ...:))
برگشته میگه دوستت ** خوبه! میگم قربان شما سلام دارن...میگه بهش بگو شوهر نکنه صبر کنه بریم واسه پسرم بگیریمش...میگم مطمئنی همچین دختری براش میگیری!!! شما ها که کل عمرتون باید این دوست منو ارشاد کنید که!!! بعد فکر کن همچین عروس و دوست دختری برا پسرت بگیری :)))
کلی خندیدیم و بعدشم قطع کردم...
بابا هم زنگ زده بود که کلاس زبان خواهری ساعت چند دقیقا تموم میشه که برم دنبالش...خیلی وحشتناک هوا گرم بود و خسته بود قبل حرف زدنش گفتم داییی شدییی دوباره تبریک میگم میگه ولش کن الااااان بگو ساعت چند برم! میگم دایی خشن ...ادم انقدر بی ذوق -_- :))
دیگه این که مادر محترمه امروز خونه تشریف ندارن.. من و پذرگرام تنها خونه ایم..تا حالام بنده داشتم ناهار درست میکردم...اصن موندم این مادرا نبودن ما باید چه کار میکردیم!!! واقعا کار سختیه مادر بودن -_- مامان اصن عاشفتم به نفهمی هام نیگا نکن :دی دیگه داشتم فکر میکردم چی درست کنم نمیدونم چرا حس میکنم عذا ها تکراری شدن..همش یا گوشت یا سبزیجات...موندم ما ها که شمالیم کلی باز منوی غذا هامون بیشتر و گسترده تره اما اونایی که تو شهر های دیگن چقدر گوست گوسفند و مرغ و سبزیجات میخورن همش...خوب نکراری میشه! >.<
دیگه تصمیم گرفتم خورش انار دون و بادمجون درست کنم کنار مرغ...دلتون هم نخواد...دلتون خواست به عمه ام چیزی نگیداااا من عاشقشم..تازه الان بیمارستانه خستس :))
دیگه بادمجون که از حیاط چیده شده بود رو سرخش کردم و دون انار و با رب انار و با هم خورشتش درست کردم ریختم رو مرغ بادمجوناش..انقدر ترش و خوشمزه بود که اصن دلم ضعف رفت..من عاشق خورشت دون انارم خووو:)) حالا یکی ندونه میگه من چقد بلدم غذا درست کنم که اینجوری اشپزانه نوشتم :دی ...دیگه سالاد و مخلفاتش درست کردم و با بابای گرام نوش حان کردیم...من که شام و صبحونه هم نخورده بودم دیگه رو به موت بودم از ضعف...موندم این تپلی به چه درد میخوره! فکر کنم باید دیگه غذا درست نکنم جدیدا مامان نیست زیاد خودی نشون میدم ..شانس که نداریم که یهو میام شوهرمون میدن..بعد بابای مخالف من با ازدواج من و شوهر دادنم یهو موافق میشه..حالا خر بیار باقالی بار کن ...اونوفت یکی به اینا بگه عاقا من نمیخوام ازدواج کنم جون مادرتون ولم کنید...:دی
دیگه همینا...
بعدشم دیشب طبق معمول حرف زدیم و دوباره ذهنم درگیر شد..هر چند انقدر خسته بود که زیاد حرف نزدیم اما همش درگیر کننده بود...
امید؟ جونم
اگه کاری که میخوای رو تو ایران نتونی داشته باشی که مطمئنم شغل هاش راضیت نمیکنه برمیگردی بازم!!
اولا که هست..وقتی برگردم درخواست میدم به یکی دو تا از شرکت های بزرگ...اگه شد که برمیگردم و همونجا کار میکنم و زندگی میکنم ..اگه هم نه که علاوه بر اونجا به شرکت های امریکا و استرالیا و کانادا هم درخواست میدم..اونا با کله قبول میکنن..اونوقت باید شیش ماه ایران باشیم شیش ماه اونجا...تنها برو من بات نمیام ....نوچ... خوب بیست سال اونجا زندگی کردی یه کم هم اینجا زندگی کن...نوچ نمیخوام...
باشه حالا بزار ته ماه مدرکم بگیرم...! امیدوارم بهترین چیزایی که میخوای برات اتفاق بیفته...
عزیزم همه چیز که اینا نیست...خسته شدم من دیگه نمیخوام اینجا زندگی کنم تنهایی....ادم به ارامش هم نیاز داره...مطمئنن میمونم اونجا ...ولی پاسم باطل نمیکنم میخوام داشته باشمش ممکنه نیاز بشه و این برای خانوادم در اینده خوبه......اما وقتی کارم شروع بشه مجبورم هم اینجا مالیات بدم هم ایران...نمیدونم...حالا بزار این چند وقتم بگذره بعد میفهیم باید چه کار کنیم...خدا بزرگه..کاش زود تر برگرده...خسته شدم :(
ذهنم درگیره...خانوادم...امید...هنوز نمیدونیم قراره چکار کنیم با زندگیمون.. به عنوان همراه زندگیش رو من همیشه حساب میکنه....ا
اما من امادگی هیچیو ندارم...نمیخوامم داشته باشم..برام دوست داشتنیه با هم خوبیا و بدیاش..اما اون به همه چیزایی که میخواست نسبتا رسیده..درس خوندن تو بهترین دانشگاه..رو پای خودش ایستادن..در اینده هم مطمئنن بهترین شعل اما من چی! هنوز تو راه رسیدن به هدفامم...هنوز دارم خودم گول میزنم که داریم همو میشناسیم..هنوز کلی راه نرفته دارم..
هنو همون فافا ای هستم که برای خودش خط و نشون میکشید واسه خواسته هاش و شب و روزاش یکی کرد..حالا چی شد! اخلاق و رفتارامون فرقش زمین تا اسمونه...نمیدونم چجوری کنار همیم..بعضی وقتام سخت کنار میایم با هم...نمیدونم چی درسته...وقتی میدونم خانواده من قبول نمیکنن..وقتی از خودم و اینده ام مطمئن نیستم...وقتی به زندگی با تو فکر میکنم دوسش دارم اما بعد همون حس ترس همیشگی من از ازدواج و زندگی مشترک میاد تو سرم...از این که چیزی که میخوام نشه...از این که فرق هامون اذیت کنه....
میترسیم...از این که زود ازدواج کنم متنفرم....از این که میدونم مثل من عاشق پیشه نیست اما دوست داشتنش عمیقه...خوشحال میشم که میگه براش با همه فرق دارم ...برام خوشاینده که میگم دوست دخترتم و میگه اگه به اسم دوست دختر بودی تا حالا مثل دخترای دیگه هفته به هفته جوابت میدادم..همون اول ولت میکردم...تو ارزشت برام خیلی بیشتره...نمیخوام ذهنش خراب کنم...نمیخوام تصویرم رو خراب کنم براش..نمیخوام بهم وابسته بشه و بهش وابسته تر شم و بعد همه چیز خراب بشه و داعونش کنم..اون یه بار شکست داشت تو زندگیش نمیخوام دوباره بشکنه حتی مخصوصا بخاطر من...وقتی ازت میپرسم چرا دوستم داری میگی نمیدونم..شاید از نظر احساس شبیه منی...شاید میتونم بهت اعتماد کنم...نمیدونم خودمم فافا اما میدونم که دارم...
.همین سوال ازم میپرسی ...منم نمیدونم اما یه چیزایی بیشتر از تو میدونم...وقتی مییگی من دو سال دیگه پیر میشم و تو جوونی چرا با منی اخه...میگم به تو چه...همه اینا یعنی چی! نمیدونم..هیچی نمیدونم...وقتی همه از بی اعتمادی به تو حرف میزنن..که خاله میگه بچه ام و زوده واسه هر چیزی...وقتی میگه نمیفهمی خیلی وقت داری واسه زندیگی و این که امید دنبال یکیه که واقعا مال خودش کنه چون دیگه سن عشق و حالش گذشته...دنبال زندگیه.....میخواد هر جایی که هستی فقط فکرت درگیر این باشه که اون تو زندگیته...باید یادت باشه که تو این زمان خیانتی وجود نداره به کسی باید فکر کنی که تو زندگیته...
و همش میخواد به اون فکر کنی چون زندگیت باید باهاش تقسیم کنی..یه دختر بجه که ته اش با جند نفر بوده ..باید درگیر زندگی بشی و مشغله های خودش تو میتونی انقدر زود؟ تو اون به خودت وابسته میکنی تا کی قراره برات صبر کنه و بگه باشه هر وقت تو میخوای ازدواج کنیم! یه سال ..دو سال چند سال؟ اونم ارزو داره واسه زندگیش....فکر کن فافا فکر کن زندگی خودته من فقط دارم بهت میگم یادت نره که بعد بگی هیچ کسی چیزی بهم نگفت...با چشم های بسته نرو جلو......وقتی میگه اون لا اقل 8 ساله که ایران نبوده نمیدونی چه غلطی کرده...وقتی خودت ریز تا پیاز رو وقتی دلت میگیره و بحث اش میشه میگی و بعد میگم پررو خجالت بکش..میگی دروغ بگم دوست داری؟
وقتی بعضی وقتا میری تو فکر و میگی خوب خاله ات راست میگه...چجور بهم اعتماد داری.؟.. میگم حرفاشو تکرار نکن ..مسلم(مصلم..مثلم؟؟؟) که نمیدونم چکار میکنی..میتونی خیلی کارا کرده باشی و بکنی..اما تو ایران هم باشی میتونی هر غلطی بکنی و من نفهمم..من به حسم تکیه میکنم...هر چند که واسه تو که منطقی هستی خیلی ممکنه بی مفهوم باشه.....نمیدونم باید برم سراغ زندگیم..یا ادامه بدم...به هدفام فکر کنم یا تو! وقتی حرفش میشه بهت میگم دوستت دارم اما عاشقت نیستم...هیچ وقت هم تا تو زندگیم نیومدی عاشقت نمیشم...وقتی کلی مغروری پیش بیشتر ادما اما من اثری از اون غرور نمیبینم ...وقتی اون موقع ها که خیلی دعوا میکردیم و هنو اخلاقیات هم دستمون نیومده بود گذاشتم رفتم و تمومش کردم اما برگشتی گفتی مگه میزارم بری! جی فکر کردی! انقدر راحت میزارم بری!
.وقتی ..وقتی ...وقتی...خدایا ته قصه قراره چی بشه! چند ماه دیگه دوباره برگرده ایران چه خاکی تو سرم کنم! اگه به هم وابسه تر بشیم چی! اگه بیشتر از این ب ازدواج با من فکر کنه چه کار کنم! کمکم کن بدون احساس تصمیم بگیرم...کمکم کن از سردرگمی در بیام.....شایدم باید بگم کمکمون کن...حسم میگه بهترین تصمیم اینه که هر کسی بره سر زندگی خودش...اما...
برچسب: آشفته بازار داریوش,اشفته بازار شیلا,آشفته بازار از داریوش,آشفته بازاریست دنیا,آشفته بازار,آشفته بازار داریوش دانلود,آشفته,بازار,با,صدای,داریوش,آشفته بازاریست دلم فکرم,آشفته بازار داریوش شاعر,آشفته بازار ترانه سرا,
نویسنده: رادین موسوی
تاريخ: يکشنبه
4 مهر
1395 ساعت: 11:42