13 بدر!
هیچ وقت برام روز جذابی نبود..برامم فرقی با روزای دیگگه نداشت...اونم روزه دیگه مثل بقیه روزا...فقط رو اعصاب تر...
+تنها بودیم با بابا...دوستامون زنگ زدن داریم میریم بیرون بیایید شما دو تا ...بابا گفت من حالشو ندارم فاطمه هم همین طور..حالا اگه خواستیم بهتون میپیوندیم..دیدن تاثیر نداره.. دست بکار شدن خودشون!
حوله پبچ نشسته بودم رو تختم دیدم یکی در اتاقم میزنه...بابا از خنده نمیتونست حرف بزنه! عجیب بود.. گفت زنگ زدن گفتن رفتیم تا محمود اباد حسش نبود برگشتیم گفتیم دور هم باشیم و تو شلوغی نباشیم...شما ها که نمیایید ما داریم میام دنبالتون بریم خونه ویدا و مهدی...بعد یهو گفت نهه اصلا همه جمع میشیم تو تراس شما! اونجا بیشتر خوش میگذره...بابا حرفاشو برام تعریف میکرد هی خندش گرفته بود از لحن حرف عمو ..میگه اینا اینجور گفتن..نمیدونم دیوونه شدن! دروغ میگفتن! راست بود! فقط پاشو لباسات سریع بپوش و حاضر شو اینا یهویی شاید واقعا بیان!
خندم گرفت..عجیب بود ..خوب از اینا اینجور بیرون رفتن و دور هم جمع شدن دور از انتظار بود....
واقعا بعد نیم ساعت اومدن! تمااام وسایلاشونم اوردن....خوردنی و وسایل بازی و منقل و هر چییی...هر وسایلی رو هم از تو خونه میخواستم بیارم از غذا و وسایل راحتی و یا این که بخوایم میز و صندلی تراس بچینیم هیچیو قبول نمیکردن...میگفتن فکر کنید تو همون جنگلید هیچیم نداریم..ته امکانات همینه! خودتون وقف بدید...من و بابام به کاراشون میخندیدم اوج دیوونه بازی بود..از جنگل پاشدن اومدن خونه ما بخاطر ما :)) (خوش بحال بابا عاشق اینم همچین دوستایی داشتم! این 4 نفر دوستای بچگین!)
خوب ادم تو محیط باز موندن اونم تو تایم طولانی نیستیم..دوست داشتنیه اما خوب امکانات کم اذیت کنندس و سخته تو اون زمان طولانی صبح تا غروب یه جا موندن...پیش بیاد اوکیه با رو اعصاب بودنش..اما در غیر این صورت نه....
تا بعد ناهار همه تو تراس موندن حتی تو اون بارش ملایم بارون که هی میومد و میرفت...هی هم میگفتن که مامان نیست...یهو زنگ زدیم بهش..که گفتن چون من و بابا نرفتیم بعد ناهار میان خونه که تنها نباشیم..که فهمین همه خونه مان..که بچه ها گفتن تو نیستی خوش نمیگذره زود تر بیا جمعمن کامل بشه..
تو این تایمی که تو تراس بودن هم کلا واقعا انگار تو جنگل بودن به روی خودشون نمیاوردن تو خونه ایم و هر چیزی میخوایم میتونیم بریم تو و بردایم ...هر کی یه چی میخواست میزدن تو سرش که فکر کن تو همون جنگلیم که قراار بود باشیم اونجا چی کار میکردی الانم همون کار بکن:))
تو ماگم قهوه خورده بودم بعدش میخواستتمش...رفتم برم تو خونه بشورمش یا یکی دیگه وردارم میگفتن اع همینجا بشور تو نرو! منم گفتم بچه ها من از این جنگلی بازی خوشم نمیاد منو قاطی نکنید :))
بعد ناهار رفتیم تو که تا مامان برسه من و خاله ویدا و خاله سمانه و ریرا و سارا رفتیم اتاق من و فقط رقصیدیم..صدای اهنگم انقدر زیاد بود که مردا تو پذیرایی هر چقدررر که تلاش کردن نتونستن تا غروب بخوابن..خوب مام قصدمون همین بودD: دیگه مامان و خواهر جان هم به جمعمون ملحق شدن با کلی جیغ و سوت..انقدر تا چند ساعت چند تایی رقصیدیم که اخر دیگه جون نداشتیم...ولی نمیدونم من چرا تا اخر همچنان وقتی بیهوش بودم وسط بودم انرژیمم تموم نمیشد با این که کلی خسته بودم ! خاله ویدا میگفت فاطمه بسه دیگه چشام سیاهی میره از خواب و خستگی بیا بشین هلاک شدی :))
غروب هم به قهوه خوری و چایی خوری و تنقلات گذشت و اعتراض اقایون از این که اتاق فاطمه رو سرتون بود اخر نزاشتید ما دو دقیقه بخوابیم.... بابا میگفت من گفتم هر وقت هلاک شدید خسته شدید اونو کم کنید ما یه کم استراحت کنیم البته هر وقتتت که تموم شد انرژیتون...اما بعید میدونم تموم شده باشه چون دقیقا پر انرژی تر برگشتین :)) عمو مهدی میگفت اقا تعدادشون بیشتره خانوما و دخترا کاری نمیشه کرد پس بهتره اروم باشید..اتاق فاطمه هم منطقه ازاده کسی نمیتوه چیزی بگه راجب اتفاقای اون منطقه از خونه پس چایی و قهوتون بخورید برید حاضر شید چون همشون دقیقا منتظرن اونجا بریم بیرون...و میدونید که باید بریم و اینا خونه بمون نیستن ..با این قول بولینگ رفتنی که به سارا دادین همه ساکت بشن اون عمرا بشینه تو خونه و دور همی..پس شل کنید:))
شب هم همه با هم رفتیم بولینگ و بیرون ..که بولینگ تا 11 شب پر بود و بماند سارا و خواهر جان کلییی غر زدن..دیگه به گشتن و خندیدن و خوش گذرونی و کلی عکس گرفتن بنده از بقیه گذشت..بعدشم زود تر همه تصمیم رفتن گرفتیم که 11 همه خونه خودشون باشن چون فرداش همشون باید میرفتن سر کار و مدرسه...خیلی خوش گذشت...اون تنهایی تا ظهرش بهش نمیومد یه شب و روز پر خاطره و پر خوشحالی بشه..چون واقعا بی حوصله بودم.. کلی عذر خواهی کردن که یهویی اومدن ..مام کلی استقبال کردیم از اون یهوییه..چون واقعا بجا بود...
+مامان وقتی از باغ برگشت گفت خیلی شلوغ بود تازه یک خونواده هم بعد ظهر قرار بود ملحق بشن..خوب بود اما خیلی شلوغغغ...یهو وسط جمع گفتم خوب خدا رو شکر بابا ما جز نجات یافتگان این مهمانی بودیم فکر کنم..خوب شد نرفتیم پس ..همه یهو زدن زیر خنده..خوب راست گفتم واقعا من فکر کنم میرفتم اونجا جمعیت میدیدم عقب عقب برمیگشتم و فرااار!! :))
+حس خوبیه که کل هفته رو کلاس نداشته باشیم جز شنبه و چهار شنبه و جزو گروهی که دوشنبه هم کلاس داشتن نباشیم حتی...اوج جذابیتش اینه که گفتن چهارشنبه هم نمیرن..و همه از شنبه شروع میکنن..چرا! چون ترم اخرین و معنی نداره انقدر همش برن دانشگاه که! :/ منطقشون خفم کرد...کلا تو این موارد ضد حال نمیزنم تا جایی که اذیت نشم و قصد اذیت کردن نداشته باشم با نظر اکثریت موافقم حالا نظر هر چی میخواد باشه :)
+هوای غمگین و گرفته و بارونی و به شدت سرد...این چند روز همش همینه..حتی دیروز...
+خدایا مرسی...خودت میدونی چرا..
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی