دقیقا رو بعضی چیزا عیییین بابامم...زود عصبانی شدن و فرار از شلوغی و خیلی چیزای دیگه..
فکر کنم دقیقا فقط همین چند تا چیزم شبیه بابامه باقیش کلا مامانمم..
+قرار شد برای اخرین روز که همون 13 به در باشه بریم خونه باغ مادر جون اینا با همین جمع خودی و کوچیکمون...بعد یه دو سری از خانواده ها به جمع اضافه شدن که همچین زیاد نبودن اما باب میل هم نبود..دقیقا دیروز صبح قرار شد دایی مامان که همون عموی بابا هم میشه با سه تا از پسراش که هر کدوم خانواده تشکیل دادن و مهمانشون تشریف بیارن ..یعنی فردا یک شلوغ پلوغیه که نگو و نپرس...و من از این شلوغی که هییییچ شخصیتی طبق معمول هم سنم نیست و نمیتونم هم با جمع اینجوری ارتباط بگیرم متنفرم..فقط واسه چند ساعت یا یه ساعت دوست دارم از باقی زمان کلا به خودم فحش میدم مطمئنن تا برگردم خونه...بخاطر همین هی دلم میخواد برم هی جلو خودم میگیرم که ساکت شو باز فردا میری و حوصله غر زدنتو ندارم!
از یه طرف صبح دوستان و جمعی که من عاشقشونم زنگ زدن به بابا اونم یهویی که جمع بشیم بریم خونه ییلاقی ما...و اونجا الان دقیقا برفیه طبق اطلاعات بدست اومده...از همون تایم هم مامان ناراحت از این که حوصله جمع خونه باغ نداره..اما نمیتونه هم نره چون دختر بزرگه مامانشه و مامانش تنهاس و این چیزا...از یه طرفم دلش پیش ما بود..از یه طرفم دلش پیش مادر جون ..اخرم بابا دید مامان دلش طاقت نمیاره زنگ زد و برنامه رو کنسل کرد و ولی مامان همچنان ناراحت بود...
اخرشم بهش گفتم خوب ببین هر کدوم دو جااااااا که خواستی برو..یا ما یا مادر جون اینا..هیچ اصراری هم نیست..هیشکی هم نمیگه کجا باش ..ولی جان هر کی دوست داری یه تصمیم بگیر بعدش خوشحال باش..نه اینکه از دماغ خودتم در بیاری..
میگه خوب مادر جون اینا تنهان فردا خیلی شلوغه...میگم خوب تموم شد و رفت اون شد اولویتت دیگه چرا ناراحتی...میگه خوب خانواده خودمم دلم نمیخواد ناراحت باشن..دلم نمیخواست اینجوری بشه اعصابم بهم ریخته.....میگم نگاه هر کاری میکنی اول به خودت نگاه کن مگه چقدر زندگی میکنیم؟ من خیلی داشتم به این فکر میکردم بیام باغ و تو شلوغی باشم چرا چون تو ناراحت نشی...اما دقیقا بعدش گفتم خوب خودم چی؟ من چی پس؟ اییییین همه ساعت بشینم اونجا بیکار بشینم اونجا که چی بشه! دلم نمیخواد خونه بمونم..دلم خونه باغم نمیخواد..اما لا اقل خونه ارامش دارم...بقیه ناراحت میشن؟ خوب نشن ...خیلی سعی کردم قانعش کنم ...ولی بعید میدونم شده باشه...
مامان غروب رفت..الانم که شب باشه بابا از پیاده روی برگشت میگه فردا مهدی میاد دنبالتون باش برید..گفتم من نمیدونم میرم یا نه..گفت نه برو زشته..میگم بیا بریم موقع ناهار میریم بعدش برگرد..میگه نه..کلی بهش میگم میگه نه...اخرش گفت میاد برید من کار دارم....گفتم نیای منم نمیرم...میگه برو..میگم نیای نمیرم تو خونه ای منم نمیرم..میگه باشه پس نرو...میگم نیگاه ظهر میریم و زودم بعد ناهار بیا خونه...میگه نه.....تازه میگه خوب همه برنامه ریزی کرده بودن بریم کوه...یه کم راجب قضیه حرف میزنیم...میگم خوب خودت از قبل گفتی میام باغ زشته خوب...میگه من کی گفتم! گفتم تو ماشین خودت گفتی باشه..گفت من نگفتیم با ایییین همه جمعیت میام..بعدم میگه خوب این همه ادم بودن پیش مادر جون میشد ما بریم کوه...گفتم مامان خودت بود تنهاش میزاشتی؟ عمرا! اونم حق داره خوب..فردا فقط خاله هست و مادر جون دست تنها...هیچی نمیگه...بعدم روم اون ور میکنم همون جور که مشغول چایی دم کردنم و اونم داره شیر عسل میخوره میگم مردا فرق دارن...دخترا مادراشون ول نمیکنن تو این شرایط...تازه فهمیدم دلش میخواست چقدر بریم کوه اما به روی خودش نیاورد..اما دلخور بود از مامان...
و مامان هم نمیدونه که دلخور شد بابا....
به بابا میگم خوب ناهار چی میخوری درست کنم فردا! میگه هیچی...میگم خوب از گشنگی میمیرم بگو..میگه چرا گیر دادی به من من گشنم شد کیک میخورم..با من کاری نداشته باش...میگم خوب باشه منم که میلم نمیکشه هیچی نمیخورم نگران تو بودم...ساکت میشه ساعت 10 میگه من میخوام بخوابم...
اوف که من از دست این دو تا چی کار کنم! به مامان اس ام اس زدم و گفتم بابا نمیاد منم بهش گفتم نیای نمیام...یه سوال پرسیدم فقط گفت اره...فکر کنم ناراحت شد...نمیدونم با بابا لج کنم و نرم پیشش بمونم...یا به مامان فکر کنم که فردا تنهاس و دلش میخواد ما پیشش باشیم!...:((
+اخ که دلم میخواست این بابا رو بگیرم کلیییی ماچش کنم اگه بابایی بودم خیلی چیزای دیگه این کار میکردم..اما متاسفانه نمیتونم رو بابا ابراز کنم...بیشتر فرار میکنم..حسمو نمیتونم بگم چجوریه..اما دلم امشب وحشتناک میخواست بغلش کنم ..اخه من فداااات بشم که تو اینجوری ریز دلخور نشی ...در ظاهر اون جور عصبانی و با ابهت و فلان و چنان....اما بعضی وقتا ادم واقعا حس میکنه چقدر دل نازک تر از این حرفان و بچه ان...
+کاش مامان ناراحت نباشه...کاش فردا میشد بابا رو زورکی با خودم ببرم...که مامان هم بخنده...:(
+دلم برای خونه ییلاقی تنگ شده..کاش میشد بریم...دلم سکوت اونجا رو میخواد واقعا..
+چقدررر هوا سرد شده!
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی