حرفم نمیاد..
با هیشکی..به هیچ طریقی..
میگم و میخندم اونم زیاد..اما یهو دوباره ساکت میشم...
+نفسم بند میاد تو این شرایط..قلبم تند میزنه..انگار دارم خفه میشم..
+با وجود این کابوسا حتی نمیشه خوابید...
+نه به درسا فکر میکنم نه به پروژه..همه به طرز عجیبی رو هم مونده...حتی شروغ هم نکردم..نیمی از دوستان دارن میرسن به دفاع...
+لعنت به خودم..لعنت...میدونستم طاقت ندارم ببینم...چرا این کارو کردم...یعنی به داغون کردن خودم میارزید؟ فکر کردن کار خوبیه گاهی...
+پر از فکرایی ام که نمیدونم چی هستن حتی..
+میترسم؟نگرانم؟ غرورم؟ حالم؟ اینده؟ و..................... میترسم..خیلی زیاد..خیلی خیلی...
+به طرز عجیبی حرص میخورم...از به نفس نفس زدنام و سوزش یه نقطه ار پشتم و معده درد های بعدش پیداس...هه..گل بود به سبزه نیز اراسته شد..
++متاسفم..توانایی حرف زدم راجب خودم ندارم..اصلا حرفمم نمیاد..دلیل بسته شدن کامنت ها همینه...شاید کلی دلیل دیگه هم هست..نمیدونم..
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی