خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

هفته پیش بود..جمعه..چقدر زود گذشت..با یه سری از بچه های TA زدیم بیرون...جنگ جوارم....درگیر کارا و ارائه شنبه بودم که گفتم نمیام..که خاله ویدا نظرمو عوض کرد..هم دلم میخواست برم..هم درگیر مریضی مامان بزرگم و جواب ازمایشات بود خانواده و دل و دماغ نداشتن..هم درگیر کارای دانشگاه بودم..ردش کردم....اخه مامان خیلی اروم روز قبلش به بابا گفت بدون این که من فکری راجب قضیه بکنم و نمیدونست نمیخوام برم...بابا گفت واییی کجا...استرس گرفته بود..از وقتی درگیر مامان بزرگمه پر استرسه..نمیخواستم بیشتر اذیت بشه....روز بعدش بابا سر میز ناهار بدون این که چیزی بگم گفت میخوای بری برو من حرفی ندارم اجازه داری که بری..گفتم نمیخوام برم..تو از کجا میدونی! گفت دیگه تصمیم با خودته..
انگار منتظر بودم یکی هلم بده ..هی پشت هم گفتنای خاله ویدا..این که لوس نشو پاشو بیا و این حرفا...کارام رسوندم و گفتم که میام.....نیاز داشتم از اون جو مسخره و پر استرس خونه که داشت خفم میکرد در بیام...کسی چیزی نمیگفتااا ولی قیافه های تو هم و مصنوعی همه از فحش هم بد تر بود...
روز بدی نبود..چون خاله ویدا کل روزش مریض شده بود به منم خیلی خوش نگذشت چون اشک منم در اورده بود...حال روحیش بد شده بود...کل راه جنگل اشک میریخت...چون خواهرش تو اون جاده و مسیر وقتی دانشجو بود تو سن بیست و خورده ای سالگی تو همون جاده تصادف میکنه و جون میده...و ماشینش میسوزه ...

+دوربین برده بودم برای عکاسی طبیعت...انقد پرتره دوستان زیاد بود دیگه وقت واسه طبیعت نموند:) تو کلاس جلسه بعد هم کلی ازش حرف میزدیم و میخندیدیم...عاطفه مسئول هماهنگی و فهمیه و یکی دو تا از بچه ها میگفتن تورمون اپشن داشت..هم رفتیم گردش هم اتلیه:))

+این هفته قراره دوباره برن گردش...و من نمیرسم برم..حیف:(

+درس طرح عملی جامع اول با استاد نون بود..که یهو بعد دو جلسه خبر اومد که بازنشسته شدن و تایم کاریشون کم شده و کلاس ما از کلاس درسیشون حذف شد..یه هفته استاد نداشتیم..یه هفته مونده به عید هم یه استاد جدید اومد که حدودا 29 تا 30 بود ولی انگار هم کلاسیمون بود بس کوچیک بود و بهش نمیخورد ...ایشون هم جلسه بعد عید که تشریف فرما شدن خبر دادن که اپلای شدن کانادا...و بجای کلاس شنبه بعد ظهر که چهار ساعت باش داشتیم چهارشنبه و دوشنبه هم از 12 تا 5 غروب کلاس بهش اضافه شد تا دو هفته...یه هفته بکوووووب داشتیم باهاش کار میکردیم و باش راه میومدیم که تموم بشه و بره...شنبه بلاخره نفس راحت کشیدیم...ارائه دادیم و خلاص...استاد هم رفت به سلامت..
ولی جونمون گرفت بعد رفت...مردیم تو این دو هفته...از زیر کلاسشم در میرفتی شب باید کار از تلگرام میفرستادی تا اوکی کنه:/

+خبر ازمایشات مامان بزرگ حان هم امده...همه دیشب خونه ما بودن و پکر...ولی به روی خودشون نمیاوردن...تا میدیدنش میگفتن میخندیدن...
عمه که وقتی شنید و برگشت شمال قبض روح شده بود...یکی به جمع حال خرابان اضافه شد...

+فردا پرتو درمانی شروع میشه...امیدوارم خوب پیش بره....امیدوارم...خدایا لطفا...:(

+دیروز ازمون کنکور ارشد...فقط به قصد این رفتم که ببینم سوالات این رشته چجوریه...سوالات سر امتحان دیدم پوکر فیس بودم کلا...البته که برام مهم نبود چون در هر صورت قصد قبولی نبود..چون یه رشته دیگه بود و هیچ اطلاعاتی هم راجبش نداشتم..پس انتظاری هم از خودم نداشتم..ولی بعد ازمون مثل چی پشیمون بودم که چرا کتاباش باز نکردم تا ببینم...خداییش سوالا نسبتا اسون بود وقتی کتاب تاریخش چک کردم...کاش یه هفته اخرش نگاه میکردم...بیخیال...
وقتی از ازمون برگشتم دیدم دوستان همه جمعشون جمع..یکی میگه واییی این چی بود...یکی میگفت من چهار تا زدم..یکی میگفت خاک تو سرمون چرا نخوندیم ..قیافه ها دیدنی بود:))
من بدون در نظر گرفتن نمره منفی عشقی هر چی خوشم اومد و حس داشتم زدم..گفتم من که قبول نمیشم پس همچین فرقیم نمیکنه اونایی که حسم بهم میگه رو ههم شانسی میزنم...یه ده دوازده تایی فکر کنم زدم:))

+30 خرداد روز تحویل پایان نامه...من هنوز شروع نکردم...هر جوری که فکر میکنم وقت براش ندارم...هیچ جوره تو برنامه هام جا نمیشه....تا حالا که درگیر استادی بودیم که رفت...بعدش کار اموزی شروع شد و همچنان درگیرشیم هر روز ..دو روزم که دانشگاه و ارائه های اون دو روز ....خدایا صبر لطفا....دلم میخواد فرار کنم یه چند روزی اصلا نباشم....از در و دیوار داره میباره...البته این بین دلیل برای شاد بودنم زورکی پیدا میکنم...ولی خسته کننده شده همه چی وحشتناک....

+دلم پیش فاطمه اس...بیچاره دختر کوچولو....کاش بشه سرپرستیش از مادر بیشعورش بگیرن...گناه داشت...:(

دستم به هیچ کاری نمیره...خستم روحی و جسمی...





+وقتی مامی جان با گوجه سبز از باغ مادر جون اینا برمیگرده...منم نزاشتم کسی ازش لب بزنه...همشو برداشتم با نوبرانه ها همچین کاری کردم...اهل دلاش میفهمن این چیه:))

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:19

صفحه بندی