خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

صداش از در دوم حیاط میومد...تو تراس نشسته بودم و به اقای ماه نگاه میکردم و هزار و یک فکر و خیال مسخره که حرفاش منو کشید سمتش...
اومد بالا و صداش واضح تر شنیده میشد و من از اولین کلمه ها فهمیدم حرفاش راجب چیه...از تراس رفتم سمت در ورودی و درست پشت سرش...برگشت رو بهم ...قیافش پر استرس بود...کلافگی...
درست فهمیده بودم..جواب ازمایشات اومده بود...شک های دکتر درست بود...البته ازمایشات گویای این بود...ولی دکتر هنوز جواب ازمایشات ندیده بود...
دلش اروم و قرار نداشت که تا شنبه دست نگهداره...به هزار تا فوق تخصص و دکتر و متخصص فرستاده بود جواب ازمایشات رو...دکترای شمال و تهران گرفته تا این دکتری که یحتمل پرفسور بود و از پزشک معالج یکی از دوستان ک قبلا این سابقه بیماری رو داشته....نمیدونم از خوش شانسی بود یا هر چیزی دکتر از امریکا پرواز داشت به ایران...و فکر کنم قرار ملاقات با ایشونم گذاشته شد...
دلش طافت نمیاره..همه دکترا رو زیر نظر گرفت تا ببینه کدومشون بهترن و بهترین تشخیص از کیه و دوره درمان چیه...! اصلا کجا باید انجام بشه تهران یا شمال...
بیشتر از دو هفته اس از خواب و خوراک افتاده...همش قیافش پر استرس و داغونه.....هر کدومشون به نوعی بهم ریختن هم مامان و هم بابا...
تنها کار منم شده دلداری و امید دادن به همه....تا قبل اومدن جوابها باورم نمیشد..حتی یه درصد به اوکی بودن قضیه دلم نمیکشید...هنوزم با وجود جواب ازمایشات ته دلم روشنه نمیدونم چرا...اون نباید چیزیش بشه...نباید نباید نباید...نمیخوام باور کنم...و نمیکنم میدونم خوب میشه..من مطمئنم..
دکترا همشون گفتن هیچ جای نگرانی نیست و امیدوار باشید...جای بدی نیست و قابل درمانه...من میدونم خوب میشه ...
بابا با دونستن همه اینا حالش بده..ههمش داره با تلفن حرف میزنه...با این دکتر با اون دکتر..با اون بیمارستان با اون کلینیک..با رئیس فلان و رئیس چنان..کوفت و زهر مار....همش نگرانه...حقم داره..مادرشه....مگه میشه راحت گذشت؟
دقیقا از همون شب که یهو دید پشت گوشش ورم کرده دقیقا همون شب که بودن اونجا و از اونجا برگشتن...از اون شب کلافه بود...تا الان...
نمیتونم حال بدش ببینم....همش به زورم شده باش چند کلمه حرف میزنم ...سعی میکنم ارومش کنم..حد اقل یه کم...و فکر کنم واسه چند دقیقه موفق میشم...اما بعدش دوباره کلافس...
هممون کلافه ایم...ولی تنها کسی که به روی خودش نمیاره و شب تا صبحش فراریه و همش تو اتاقشه منم.....من نباید حالم بد باشه...باید قوی تر از همه باشم...فقط منم که میتونم بهشون امید بدم پس نباید من دیگه خودم ببازم...
نمیدونم چرا باورم نمیشه که ای اتفاق افتاده...نمیدونم چرا مطمئنم خوب میشه...شاید واسه همینه قد بقیه کلافه نیستم...

+بابا خیلی محکم...به روی خودش نمیاره...اما کلافگی و استرس از سر و روش میباره....اولین شبی که خبر شنید سر میز شام تو جمع عمو مهدی اینا ک همه دوست یچگیش بودن یهو چشماش خیس شد....سریع خودش جمع کرد ...بعد چند ثانیه...هیشکی باورش نمیشد بابا اشکش در بیاد...حق داشت...اقا جون که براش دوست داشتنی ترین بود با همه اتفافات از دست داد..دو روز بعد چهلمش این خبر.......

+الهی که من فدات بشم و نبینم اینجوری حالتو....میدونی نمیتونم تحمل کنم اینجوری ببینمت؟میدونی داغون میشم هر لحظه که اینجوری میبینمت و دلم میخواد بمیرم؟ فقط نمیتونم به زبون بیارم ک چقد نگرانتم...که نگرانشم...که نگرانتونم..

+فردا خبر قطعی مشخص میشه...هنوز مشخص نیست برای شیمی درمانی و پرتو درمانی میمونن شمال یا تهران...

+خدایا حواست هست؟ لطفا...:(

+دست و دلم به هیچی نمیره..همه کارام شده زورکی...و رفع تکلیف..تو هر زمینه ای!


برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:19

صفحه بندی