این روزا کلا روزای بلاتکلیفیه...
همه چیز قاطی شده..و وقتم به شدت کم..
اما خوب روزای بدی هم نیست..خوبن....میشه باهاشون کنار اومد...بهترم میشن..باید بشن..
امیدوارم این چند وقتم بگذره و همه چیز و لجظات اخر دانشگاه که بهمون زهر شده بود به بهترین شکل تموم بشه....
وحشتناک ترین ترم عمرم بود فکر میکنم...همه جور اتفاقی افتاد...کلا اصن انگار کش اومده روزای مزخرفش...اما لحظات اخره....
امشب از وجود مهمان ها فراری شدم خونه مادر جونم چون هم از این جو خوشم نمیاد...هم درس داشتم...و گفتم از وجود عمه که موندگار شده شمال لذت ببرم...
همینجور که داشتم کارام اجرا میکردم سارا نشسته بود کنارم و سرش رو شونم...داشت برام حرف میزد از مدرسه و زبان کده و دوستای فسقلیش...
منم هر از گاهی نگاش میکردم و تایید
تا که میگه فاطمه جونم وای دوستم بهم یه رازی رو گفت ولی چون خیلی دوست دارم و عاشقتم فقط به تو میگم...
منم هی نگاش میکردم که میگه فاطمه دوستم یه مو های خیلی خوشگلی داشت همون که گفتم مو هاش تا باسنش بود و تازه کوتاشون کرد..میگم خوب؟
میگه بهم گفت چجوری مو هاش انقدر همش بلند بود...میگم خوب چی؟
میگه خوب این همون راز زیباییه...باید قرص زینک بخوریم تا مو هامون از اینم خوشگل تر بشن...میشه به منم بدی بخورم؟
من همچنان نگاش میکردم...:/
نمیدونستم چ واکنشی نشون بدم سکوت کردم:)) میگه خوب تو که هر چی من بهت میگم برام میخری...خوب اینم برای خودت بخر که زیبا تر بشه مو هات..بعد به منم بده...
میگم سارا اینا رو دیگه کی بهت یاد داده؟ میگه بهار گفته بود بخورم مو هام بلند تر میشن...گفتم خوب بهار اشتباه کرد شما که موهات به این نازیه...میگه خوب دلم میخواد بلند تر بشن بکشن رو زمین :/...میگم خوب کوتاهش نکن زودی بلند میشن...میگه نه بهار گفت حتمااا باید اون بخورم...میگم خوب باید بزرگ بشی..این قرص برای سن شما نیست عزیزم..میگه نه خوب بهار گفته میخواد از قرص مامانش بخوره وقتی حواسش نیست که دوباره مو هاش بلند شن...یعنی الان بخوره چون مناسب سنش نیست چی میشه یعنی میمیره؟ :) :/
واقعا اینا بزرگ بشن چی میشن؟:))
سارا رو یه دختر کوچولو چشم و ابرو مشکی پر کلاغی با مو های لخت ابریشمی بلند تصور کنید...باز هم حس میکنه کوتاهن:))
+امشب جواب ازمون ارشد اومد...و من مجاز شدم...ولی نمیرم! یه فکرای شومی در سر دارم که فقط برای خودم جذابن و دارم تو خونه زمینه سازی میکنم شوک نشن :))
+معذرت میخوام که همش به در بسته میخوردید...مرسی از مهربونی همتون..تو حالت روحی خوبی نبودم که جواب بدم...:)
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی