خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

چهارشنبه ...تولد خاله ویدا بود(خاله واقعیم نیست)...یه جمع در حد 20 نفره و صمیمی....فقط اونایی که باهاشون اوکی بود دعوت بودن و نمیخواست زیاد شلوغ بشه...

یه چند روز قبلش بهم زنگ زد و بهش گفتم درگیرم و قول نمیدم که برم..که هر جوری راضیم کرد که برم..که نرم زندم نمیزاره...

قرار به رفتن بود که بعدش با بابا قهر کردم..البته قهر که نه زیاد باهاش حرف نمیزدم..بهم گفت میبرتم..ولی برگشتن نمیاد دنبالم چون مشخص نبود تایم دقیق برگشتم و اونم خسته بود...منم ناراحت شدم و رد کردم رفتنمو...نمیخواستم برم...هیچ حرفی هم از نرفتن نزدم...ته دلم ازش ناراحت بودم...

انقدر درگیر بودم که تو ماشین حواسم به اس ام اس که داشتم میفرستادم نبود...از شانس منم پر بود از ناراحتی و این که شب خونم و میتونه کارش برام بفرسته تا چک کنم...و اشتباه فرستاده میشه به پدر گرامی...:/ به روی خودش نیاورد...منم اصلا صداشو در نیاوردم...

موقع ظهر مامان باهام تماس گرفته بود که کی برمیگردم و با بی حوصلگی باهاش حرف زدم و قطع کردم..دیدم زنگ زده میگه بابا گفت پس چرا فاطمه نیومد مگه نمیخواد بره تولد! مامان هم میگه مگه مسخرس خودت گفتی نمیری دنبالش ...بابا هم گفت خوب نگفتم که نره...صبحم که داشت میرفت قیافش داغون بود...بره حال و هواش عوض بشه خیلی بی حوصله بود...میبرمش میام میخوابم زنگ بزنه کارش تموم شد میرم دنبالش ....منم حالا هی ناز کردم که نمیرم که موفق نشدم و رفتم...:))

خوش گذشت..شب خوبی بود......خاله هم گفته بود چون موقع برگشت کار داره تو سمت ما منو میرسونه هر وفت جشن تموم شد نمیخواد بابا بیاد دنبالم..منم هماهنگ کردم و با خیال راحت خوش گذروندم...

موقع باز کردن کادو ها بود...من علاوه بر کادوش عکسایی که ازشون وقتی با هم میرفتیم بیرون میگرفتمم داشتم...همشونو....از توش سه تا از عکساشون چاپ کردم و زدم رو شاسی... موقع باز کردن اولین کادو تشکر کرد...موقع باز کردن دومی چشماش گرد شد...باورش نمیشد...منم دنبال همین بودم..که سورپرایز بشه...اون عاشق عکس...انقدر خوشش اومده بود که یه لحظه جیغ کشید..تو فیلمی که ازش گرفته بودم سر باز کردن کادو ها مشهوده :))

خوشمزگی این عکسا به یهویی بودناش بود...من عاشق عکسای یهویی ام...و کلی کیف کردم که تونستم اونجوری که میخوام خوشحالش کنم...چون خیلی برام عزیزه...

بعد رفتن مهمونام نشستم تا برگردیم..هی تا میخواستم مانتوم بپوشم میگفت خوب حالا میریم کجا میخوای بری..بعد هی میگفت نیگا نرو پیشمون بمون عمو مهدی هم الان میاد...هی هم اسرار که خواهش میکنم امشب پیشمون باش دلم نمیخواد بری...حالا من یه موجود خسته ای بودم که از چهار بعد ظهر روز قبلش یه سره بیدار بودم و ساعت نزدیک 3 صبح بود...داشتم هلاک میشدم و صبحشم باید ساعت 8 میرفتم کار اموزی....هر کاری کردن بمونم که اخرشم نتونستن..گفتم خو با این لباسا که نمیشه..میگه خوب خدا رو شکر سایزمون یکیه لباس نو های من هست اونا رو بپوش:)) میگم خوب باید روزه بگیرم میگه خوب کلی غذا هست تو روزه میگیری با هم میخوریم....میگم خوب مسواک نیاوردم اصن! دیگه ریرا میگه خالهه اب نمکککککک!! :)) هی هم منو ماچ مالی میگرد که تو رو خدا بمون پیش من شب نرو :))

اخرش زورکی تونستم از دستشون فرار کنم و قبول کردن به این خاطر که من فرداش کار اموزی داشتم و هیچ جوره نمیشد...عمو مهدی اومد هی درگیر عکسا بود..بعد میگه فاطمه خوب عکس من چییی!! همش ریرا و خاله ویدان فقط من تو یکیشون هستم..گفتم خوب ایشالا تولدت:))

خاله ویدا ویدا هم شاکی میشه که نه فقط عکس من باشه برای اون از این چیزا چاپ نکن:)

شب خیلی خوبی بود..خیلی خوش گذشت..و دقیقا با هم به این نتیجه رسیدیم که تولدمون یه روز با هم فرق داره...من 14 و خاله 15...که تولدش چند روز بعد بود...

کلی هم ازش عکسای خوشگل گرفتم ...حالا باشه ببینم با اینا کی میشه سورپرایزش کرد..از همه جذاب تر صورت کیک مالی شدش بود:))

اخر شب هم اعتراف کرد بهترین کادویی که گرفت عکسا بود...که واقعا از ته دلش خوشحال کرد و بهترین کادو بود براش تو همه کادو ها...:)

+کار اموزی بلاخره تموم شد...اخرین روز هم البته یه حرفایی بود و یه دخالتایی بود که مدیر اونجا انجام داده بود و من واقعا با دوستم هر دو شاکی بودیم...خوب من بدم میاد وسط کاری که انجام میدم کسی دست ببره..و اونا گند زدن...علاوه بر همه خوب بودنا و جو صمیمی هفته اخر افتضاح بود...که کلی عذر خواهی کرد...ولی خوب حرفامونم زدیم...که برگشت گفت خوب من نمیخواستم که ناراحت بشید و چیزایی گفت که همش میخواست کار زشتش توجیح کنه...منم گفتم خوب ناراحتی که جز هفته اخر نبود..ولی از صدقه سری همونم من که عاشق این محیط شده بودم و این که همه چی اوکی بود و جو صمیمی بود..الان کلاهمم بیفته برنمیگردم بردارم..ترجیح میدم یکی دیگه بخرم!! عصبانی بودم..به شدت..و کلی حرف بینمون رد و بدل شد..داشتم سعی میکردم ساکت نمونم مثل همیشه...و موفق بودم تا یه جا هایی...

+انقدری این روزا بهم سخت میگذره رو مبحث پایان نامه که فقط دلم میخواد این روزا تموم بشن و برنگردن...بنا به دلایلی مشکل دار شد و احتمال برداشتنش تو ترم بعد زیاده...فقط یه هفته وفت اصلاحش هست و اجزای موضوع عملیش...و من تا دفاع وقتی ندارم و نمیرسم..ولی دارم تلاش میکنم...امیدوارم بی نتیجه نمونه..همش این روزا خلاصه میشه تو عصبانی بودن و حرص و معده درد و سردرد و نخوابیدن....

اونقدر بهم فشار اومده بود با اون حرف که موقع برگشت اشکام پشت هم میریختن...از کی انقدر ضعیف شدم! خدا رو شکر کسی ندید....

+امیدوارم برسم..امیدوارم..فقط میخوام تموم بشن...جونمو گرفت این ترم...

+من کی میخوام حماقت هام تموم کنم! چرا نمیشه..لعنت....

+ممنونم از همتون بابت ارزو های خوبتون..مجازی و حقیقی...

+من برم به باقی پایان نامه ام برسم..صبح باید تحویل بدم به پ.ک....خدا بخیر کنه که تا صبح تموم بشه:(

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 12:33

صفحه بندی