نمیدونم چی بنویسم و از کجا بنویسم....
روزای شلوغی بود...مخصوصا روزای اخر ترم..تا اخرین لحظاتش...یادمه با گریه دفاع کردم....تا اخرین لحظه هزار جور بلا سرمون اوردن ...سخت بود...خیلی سخت..ولی به بهترین شکل دفاع کردم..بدون تمرین..ولی از استرس مردم...لحظات قبلشم زده بودم زیر گریه از جذابیت هایی ک برامون درست کرده بودن....اگه وقتش بود راجبش مینویسم...
دفاع کردم و تموم شد..فارغ التحصیل شدم...و درگیر درستی و نادرستی خوندن رشته ای ام ک میخوام از صفر شروعش کنم و خودمم میترسم..و همه مخالفن...فقط نمیدونم چرا هر چی بیشتر مخالفت میبینم..بیشتر لج میکنم و حریص تر میشم...فعلا ک دارم چند ماه بهش فکر میکنم...کاش بفهمم ارزشش رو داره یا نه....من ک همیشه مخالف راهی ک بقیه رفتن رو انتخاب کردم خوب خیلی وقتام بد نبوده و دوسش داشتم نتیجه رو.. اینم روش...اگه اشتباه هم بود تاوانش پای خودمه خوب...!:(
مریضی عما جون(مادر بزرگم)...خیلی بده جلو چشات اب بشه عزیزت....روزای بدیه...وحشتناکه...همه کار و زندگیشون رو هواس و درگیر عما جون...
از دیروز بستری شده..وسط کارای پرتو درمانی و شیمی درمانی...و بخاطر هیچی نخوردن کلیه هاش درگیر شده...و امروز دیالیز.....
خونه عما جون...سوت و کور...عمه بی تاب...هر طرف نگاه میکنه و هر کسی میاد بغض میکنه و فقط قورت میده...تنها شبی که اشکاش دیدم دو شب پیش بود ک خواستن ببرنش بیمارستان..بعد رفتنشون زار زد...و اشکای من ک پشت هم میومد با دیدنش...با دیدن عما جون ک اونجوری از خونه رفت....عما جونی ک تا چند ماه پیش سر حال بود....خوب خوب....دیدنش تو این وضعیت هممون نابود کرد....دلم میخواد بمیرم وقتی اینجوری میبینمش...قوی بودن چقدر تو این شرایط سخته....
خونه مورد علاقه من یکی یکی بزرگاش کم شدن...یکی یکی مریض شدن...بی بی جون...اقا جون...و الان عما جون.... خدایا شوخیت گرفته! :(
+بیشتر از این اشکام نمیزارن ک بنویسم...
+میشه لطفا براش دعا کنید!:(
+خیلی جذاب ک میم لحظه به لحظه ازت بگه...حال و روزت اون بهم بگه ...از حرفاتون شات بگیره و گاهی از من بپرسه ک چی باید بگه....
و منی که گاهی دلم میخواد از حرص خفت کنم...شاید از وسط نصف ات کنم هم دلم خنک نشه...تو عمرم انقدر از کسی یهو خشم نداشتم...
لعنتی دلم هم نمیاد....هه!
خیلی یه ادم باید پرو و وقیح باشه!
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی