وقتایی که با خاله با همیم خیلی شیطون و پر سر و صدا میشم..در حدی که خونشون میره رو سرم...البته اگه حوصله داشته باشم...
حالم باهاشون خوبه..خیلی خوب..بعضی وقتا اصلا فکر میکنم خودم نیستم..
کلا وقتی من اونجام همش وقتمون صرف مسخره بازی و خندیدن میشه ...یا گشتن دو تایی ...پایه همیم...
خودمم باورم نمیشه چجوریه که هر وقت خونشونم همش حالم خوبه..اگه گرفته هم باشم انقدر چرت و پرت میگه تا بخندونتم..یا مادر جون میاد هی قربون صدقه ام میره حالم خوب بشه..یا یکی از کارا و اتفاق ها و گند زدنای من و خاله رو میگه که خاطره شده ..اونوقت با این کارش مطمئنه نمیزارم خودش تعریف کنه و همشو خودم تعریف میکنم به زبون خودم..بعدش همه میخندیم..و من هم...
+دیروز وقتی رفتم سر میز صبحونه رسیدم...شب قبلش نخوابیدم تا 6 صبح بیدار بودم چون مامی جان نبود بیدارم کنه و میدونستم خواب میمونم..نمیخواستم دیر برسم..
6 صبح خونشون بودم پدر جون داشت میرفت نون بگیره یواشکی رفتم بالا و ..بله همه رو بیدار کردم...مادر جون نیمه بیدار بود بوسیدمش بیدار شد یهو میگه اع اینجا چی کار میکنی چه زود اومدی :) و بله بعدش رفتم سر وقت خاله انقدر سیخونکش دادم بیدار شد میگه بخدا تو جغدی ساعت 6 من خواااابم میاد..بعد میفهمه کل شب بیدار بودم میگه خوب من میخوابم ولی تو نخواب بیدار نمیشی مجبور میشم با پارچ اب بیام سراغت :)) دیگه انقدر اذیتش کردم نخوابید هی میخندیدیم که مادر جون میگه بیا باز این دو تا جفت و جور شدن..من واقعا نمیفهمم چی میگین فقط هم خودتون میخندین...
یه چیزی گفتم زدیم زیر خنده سه تایی که پدر جون اومد خونه یهو..سریع بغلش کردم ماچ مالیش کردم میگه خوووب جه عجب دیدمت!دانشگاهت تموم شد تا حالا هم چند بار بیشتر نیومدی اینجا هم سر صبح افتابی نشدی ..بعدم سر میز صبحونه میگهه رو درخت خوابیده بودی؟!D:
+خاله رفته بود دوش بگیره تا برگرده نفهمیدم خوابم برد..بعد یه ساعت تا چشمام باز کردم و وضعیت و مکان رو فهمیدم تند حاضر شدم رفتم اتلیه پیش خاله...تا رفتم میگه شانس اوردی تا خواستم اذیتت کنم بیدارت کنم مادر جونت گفت با بچه کاری نداشته باشیااااا خسته اس بزار بخوابه!! صداتم زدم بیدار بشی چشمات شبیه سکته زده ها باز کردی میگی تو رو خدا خوابم خوابم بعدم چشماتو بستی :))
هی داشت عکس ادیت میکرد منم ریز ریز اذیتش میکردم یا حرف میزدیم بعد یه اهنگ لیلا که دوست داشت از قصد گذاشتم کارشو ول کرد رفت برقصه میگه بیا برقصیممم تا رفتم یه کم بچرخم دیدم اهنگ دقیقا مناسب با ریتم رقص یکی که دوسش داریمه اداشو در اوردم کلی خندیدیم بعدشم کلا جوادییی..هی میگه مثل ادم برقص چتههه مستییی..گفتم نه والا اهنگش ادمو میکشه به این سمت..هر اهنگی میزاشت من یه فرم جوادی میرفتم اونم که پااایه کلی مسخره بازی در اوردیم ..یهو میگه واااااای تو اون روحت من یه ربع دیگهههه قرار عکاسی دارم تو ادم نمیشی ریخت و قیافه منو نیگا چقدر بهم ریختممم اصلا یادم نبود..بعد میگه از قصدددد بود..میکشمت...و بنده هم پخش شدم از خنده و فراررر...والا خوب چه معنی میده ادم هر کاری خواهر زاده اش انجام میده رو انجام بده ..من که قرار نداشتم میخواست حواسش باشه:))
+غروب هم تو استخر با یه خانومی اشنا شدم..خیلی دوست داشتنی بودو محترم و شیطوووون بهش نمیخورد یه پسر 8 ساله داشته باشه..کلی جور شدیم..خاله هم اومد یهو دید داریم حرف میزنیم فکر کرد خواهریم که گفت اصلا نمیخوره خاله اش باشید شبیه هم هستید خیلی..که گفتم همه همینو میگن..کلی من و اون خوش گذروندیم..که خاله هم گاهی اضافه میشد بهمون...
چقدر این ادم یهویی ها که واسه چند ساعت یا یه روز باهاشون وقت میگذرونی و بعدش کلی حال خوب میمونه و یه خاطره خوب.. قشنگه..بدون این که دیگه رابطه ای داشته باشی یا ببینیشون..فقط تو لحظه هستن و بس..
+با خاله دو تایی رفته بودیم تو قسمت بخار که خالی بود..داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم انگار یکی اون طرف نشسته ..رفتم جلو هیشکی نبود گفتم نه خیالاتی شدم دوباره کلی مسخرگی کردیم..میگه فاطمه من یکیو میبینم..ولی هی محو میشه...میگم منم میبینم انگار ولی نمینم..بعد میگم ولی رفتم اون طرف هیشکی نیست..یه خانومی اضافه شد میگه اع من تازه اومدم دراز کشیدم کسی نبود ولی الان هست..ولی هی انگار باز نیست...منم اذیتش کردم به خاله میگم اوووه فکر کنم جن اخه من با لباس سیاه دیدمش ولی میرم جلو هیشکی نیست...کلی خندیدیم خاله میگه صلوات بفرستم یعنی:)) اون خانومه به شوخی میگه من فرستادم...بعد خاله میگه میشه لطفا یه کلمه حرف بزنید لا اقل بفهمیم هستید یا نه!اونم نامردی نکرد هیچی نگفت بعد اروم شدیم هر سه نفر یهو اومد بیرون ...کلی خودشم خندید و رفت..ازار داشت یعنی!کلی خندیدیم اون خانوم میگه وااای من گفتم جن خیلی زشت شد!خاله میگه اون که خوبه من یه صلوات بلندم فرستادم!منم یهو میگم لامصب ست مشکی هم پوشیده بود خوب ادم چی فکر میکنه!D:اون خانوم میگه یعنی ناراحت شد!منم گفتم خوب وقتی شوخی راه انداخت و حرفی نزد پس یعنی جنبه داره و شروع کننده خودش بود..در غیر این صورت مشکل خودشه...که دیدن حق با منه
+صبح دقیقا روبروی مادر جون نشستم سر میز..از قصد دیدشو به تلوزیون بستم...میگه دارم اخبار گوش میدم یه کوچولو صندلیتو جابجا کن شاید خواستم یه نگاهی بندازم دقیقا جابجا میکنم چشم تو چشمش میشینم میگم خوبه..میخنده میگه پرو..میگم والا فعلا فکر کنم از اون گوینده خوب تره قیافم هر چند ارایش ندارم مو هامم صاف نکردم ولی قول میدم اگه یه گوینده خوشگل تر اومد برم کنار بتونی ببینی..هر چهار تامون میخندیم پدر جون میگه نه من هستم خوبه :)) مادر جون هم میگه چههه عجب شما ها دیشب زود صدای حرف زدنا و خندیدناتون تموم شد موقع خواب..پدر جون میگه اره منم تعجب کردم ..خاله میگه والا ما خودمونم نفهمیدیم از خستگی کی خوابمون برد..دقیقا فاطمه داشت حرف میزد یهو روشو برگردوند گفت خدافظ من خوابیدم... D:
بعدش دایی اومده بود دنبال پدر جون که برن با هم...منم قرار بود باهاشون برم برگردم خونه..که مادر جون ناراحت میگه داری میری باز تا بیای سوت و کوره..مواظب خودت باش..میگم نگران نباش شنبه نوبت دکتر دارم اصن بجای ساعت 6.. پنجو نیم میام..داشتیم میخندیدیم که خاله و دایی داشتن جدی حرف میزدن که حرفشون تموم شد موضوع منحرف شد دایی داشت کفشاش میپوشید که یه چیز در گوش خاله گفتم خاله هم صندل های دیشبم که دم دستش بود باهاش تهدیدم کرد پشت دایی پناه گرفتم ..با هم دوییدیم که دید دارم میرم رفت پرت کنه نخورد بهم جیغ زدم ترسید تا روشو برگردوند با دایی دوییدیم و فراررر خاله میگههه فاطمه دستم فقط بهت برسه میکشمت...مادر جون میگه غلط میکنی..بعدم رو به من میگه تا لحظه اخر هم اروم نمیگیرین شما ها....هر چند نفرمون کلی خندیدیم و مادر جون و خاله رو ماچ مالی کردم و خدافظی..
+فکر کنم خاطره هایی رو که با خانواده دارم همیشه قاب میشه ته دلم...همه فراموش میکنن گاهی خیلی چیزا رو ولی وقتی همیشه به تعریف کردن میرسه حتی جزئیی ترین چیز هاش یادم میمونه..در صورتی که فکر میکنم یادم رفته..ولی بیشتر از همه یادم میمونه..
برچسب:
نویسنده: رادین موسوی