خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

حال این روز هامو دوست دارم...بعد یه مدت بهم ریختگی و خوب نبودن اوضاع این ارامش یهویی میچسبه!به شدت درگیر یادگرفتنم؛کلاس پشت کلاس و وقت برای نفس کشیدن تقریبا ندارم ..گاهی دلسرد میشم وقتی نمیتونم یه کارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:29

بعد سه روز که مشغول درست کردن دیوارکوب بودم و نزدیک بود زخم بستر بگیرم و دیسکم بزنه بیرون از بس یه جا نشسته بودم و سرم پایین بود؛ ساعت ۱ شب به خیال خودم بلند شدم به خودم یه کش و قوسی دادم و قلمو اغشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:29

صدای بارون ...
چقدر دلتنگ این صدا بودم...
+کاش وسط پاییز بودیم؛شایدم زمستون!
+همه شهر خوابن...

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:29

تا صبحش کلا نخوابیدم؛بعد از یه شب مزخرف و وحشتناک از نظر دل درد و حالت تهوع به خودم اومدم دیدم ساعت تقریبا ۶صبح رو نشون میده!داشتم فکر میکردم برم یا نرم؟ تا بحال تو این ساعت و با این حال وحشتناک تنها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:16

از صبح انگار تو این دنیا نیستم...به طرز عحیب و عمیقی بعد از دیشب تو خودمم...فکرش حالم رو بهم میزنه و به خودم میام میبینم یهو صورتم با چند تا قطره اشک خیس شدن...اما چرا حسش نمیکنم؟انگار سر شدم... میشینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:16

چندین بار زنگ زدم که نوبت مشاوره بگیرم اما قطع کردم ..جرات و توانایی حرف زدن راجب موضوع رو نداشتم... به میم پیام دادم که حرف بزنیم چون تنها ادمی بود که به زور هم شده بود میتونست من رو وادار کنه به حرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:16

دارم به کارام میرسم و تو اعماق خودمم و تو این دنیا هم نیستم...یهو عکس اون ایینه صد تیکه شده که چند دقیقه میخ میمونم روش...داریوش داره اهنگ شکنجه گر رو میخونه....

+چی داره سرم میاد که خودم نمیفهمم و هی نشونه میفرستی...؟

+خسته ام...خدایا لطفا دستم رو بگیر...

+امیدوارم خوشگل بشه...حتی شده نمیخوابم...دل تو دلم نیست ببینم چه شکلی میشه...

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:16

برعکس روز قبلش...که سر از هر جاییی در میاوردی از جو بدش سرگیجه میگرفتی؛دیروز اما روز خوبی بود! شاید بشه گفت جمعه پاییزی خوبی بود.... انگار نه انگار شب قبلش و چند روز قبلش زمین و زمان رو آب گرفته بود از شدت بارش بارون.... روز آفتابی خوبی بود...انرژیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 1:40

خیلی مشکل است آدم تمام وقت مراقب خودش باشد تا آنچه احساس می کند،نگوید. #جین_وبستر +چقدر سخته که مثل مته رو مغزمه و میخوام بهت بگم......ولی هر جوری فکر میکنم نه غرورم اجازه میده و نه اون گند زدنامون.... چه فایده که با گفتنشم چیزی تغییر نمیکنه...!نمیتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 1:40

...!

+زنده ام..

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 1:40

گاهی یه سری چیزایی رو که دوسش دارم و به دلم میشینه رو که حس میکنم برام مثل یه نشونه میمونه رو روی یکی از ایینه قدی های اتاقم مینویسم تا هر روز تا یه مدت چشمم بهش بخوره...که یادم بیاد! که یادم بمونه...+گاهی کنار اومدن با یه سری شرایط سخته...ولی مجبورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 1:40


چه زجری میکشد
زنی که
هر لحظه
از خاطره ای
به خاطره ی دیگر
پرت میشود

#مریم_قطبی


+اولین بارون رسمی پاییزی....

+چرا داره اروم اروم بیشتر میشه...

+لعنت...

+ته صدای زجر دهنده....


برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 17:11

چقدر سخته با بغض زورکی چای خوردن و کنار بقیه لبخند زدن...

+حالم خیلی بد میشه و.قتی به این چیزا فکر میکنم ...کاش راحت بگذره...

+چقدر سخت بود شنیدنش برام و چقدر به خودم لعنت فرستادم...

+خدایا لطفا کمکش کن...تو رو خدا؛اونجوری دیدنش مرگ منه :(

+نمیشه مگه نه؟خودم میدونم...

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 18:52

این چند روز به شدت همه چیز عصبیم میکرد...نه تنها خودم تو همه اون هایی که باهاشون ارتباط داشتم میدیدم این حس رو! دیروز محبوبه میگفت عادیه و بخاطر جو زمین تو این چند وقت هست و همچنین خورشید گرفتگی امشب... امشب میشد با یه سری کار ها روح تازه کرد و از سر شروع کرد به زندگی بهتر و پر انرزی تر...بهمون از دیروز تو کلاس گفته بود این چند روز برای همه خوبی بخوایم و دعا ها و ارزو های خوب..این که ببخشیم و بدی ادامه مطلب

برچسب: شاید,ارامش, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:01

وقتایی که با خاله با همیم خیلی شیطون و پر سر و صدا میشم..در حدی که خونشون میره رو سرم...البته اگه حوصله داشته باشم... حالم باهاشون خوبه..خیلی خوب..بعضی وقتا اصلا فکر میکنم خودم نیستم.. کلا وقتی من اونجام همش وقتمون صرف مسخره بازی و خندیدن میشه ...یا گشتن دو تایی ...پایه همیم... خودمم باورم نمیشه چجوریه که هر وقت خونشونم همش حالم خوبه..اگه گرفته هم باشم انقدر چرت و پرت میگه تا بخندونتم..یا مادر جون میاد هی قربون صدقه ام میره حالم خوب بشه..یا یکی از کارا و اتفاق ها و گند زدنای من و خاله رو میگه که خاطره شده ..اونوقت با این کارش مطمئنه نمیزارم خودش تعریف کنه و همشو خودم تعریف میکنم به زبون خودم..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی