
دیروز به طرز عجیبی دلم گرفته بود... شایدم افکارم به شدت به هم ریخته بود...من ادمیم که احساسش بهم بریزه کلا دنیاش بهم میریزه.... و اینو کمتر کسی میدونه..مگر این که بهم نزدیک باشه...چون اصولا منطقی برخورد میکنم..نمیدونم شایدم یه چیزی از درونم این میخواد ازم! تقصیر منم نیست..وقتی با یه مادر حساس و احساساتی و یه پدر به شدت منطقی و جدی که احساسشو نشون نمیده اما فقط وقتی به کاراش فکر میکنم میبینم چقدر احساسات داره ...زندگی کنی میشی این... یعنی هنوزم خودم نمیدونم چجوریم...عصبانیم...حساسم..احساساتیم..مهربونم..خشنم...همشون تو من پیدا میشه... دیروز از بی حوصلگی تو اون سرما به بهونه پیاده روی سر از دریا در اوردم....بابا تا دیدتم براش سوال بود کجا میرم...که گفت خوب از این مسیر کجا میخوای بری از اون طرف ...
ادامه مطلب
وقتی کلی سر کلاس استرس کارات داشته باشی و ذهنت درگیر هزار و یک کوفت و زهر مار باشه اینده و حال ..و...و...!درگیر این که ادامه زندگیتو چجوری پیش ببری و چجوری برنامه ریزی کنی! استاد هم فقط صداش رو اعصاب باشه و اصلا نفهمه چی داره میگه میشه این که اصلا به حرفاش گوش ندی و بری تو عالم خودت و کلی خط خطی کنی تا یه کم استرست کم بشه و عصبی بودنت هم همینجور...و حوصله ات سر نره تا این سه ساعت و نیم بگذره و از بی روح بودن کلاسش خوابت نبره!خصوصا که از ساعت 7 شب قبلش نخوابیده باشی و مستقیم بری دانشگاه... +موندم چرا هر وقت نمیخوابم شب انرژیم بیشتره ....و حالم هم بهتره و بی خوابیم کم...
ادامه مطلب
همینجوری زنگ میزنی به مامی جانت که یهویی خاله جانت گوشیو برمیداره میگه دردسترس نیست..!! بعد هم ..! ب:خبر مرگت کی میای دلم برات تنگ شد عوضی..حوصله ام سر رفت.. من:عوضی خودتی دی**وث .میکروب .کصافد خوب من خسته بودم این هفته میفهمی!خسته! ب:زهر مار انگار اورست فتح کرد...خبرتو پاشو بیا اینجا بگیر بخواب...کی تو ما رو میدید خسته نبودی و سرت درد نمیکرد که بار اولت باشه! من:کوفت بیشعور:))) به شهربانو قشنگه (مادر جون)بگو نوه ی ارشد و دختر اخری عزیز دردونه اش داره میاد!:))) اصن نمیخواد بگی ساعت 5 صبح همراه عمو میام سورپرایز بشه...جن وارانه جذاب تره!! ب:یه کم خودتو تحویل بگیر! من...
ادامه مطلب