
یک عدد فافای شدیدااااااااا خسته که داره تمام تلاشش رو میکنه حالش خوب باشه مینویسه.... امروز کاملا با حس زندگی شروع شد هر چند که شب قبل خواب خوبی نداشتم...شایدم بشه گفت اصلا نداشتم! وقتی ساعت 4:30 تو تختت وول بخوری و دیگه خوابت نبره...بعدشم لب تاپت روشن میکنی یکم باش ور میری...بعدش یهو به ذهنت میاد بری پیاده روی... بعله ساعت 6 صبح یک فافا شال کلاه کرده با هندز فری هاش زد بیرون..شهر ساکت و خاموش...شهر کوچیک یه همچین خوبیایی هم داره من عاشق این خلوت بودنم....جز یه سری ماشین ها و یه سری ادمهایی که کارمند بودن و نونوایی ها بقیه شهر خواب بودن... یه مسیر طولانی رو با اهنگ های مورد علاقم که پلی میشد فقط راه رفتم و راه رفتم....هوای خنک و سرد...هوا عالییی بود...هر بار که نفس میکشیدم حس میکردم همش پر ح...
ادامه مطلب
بغضم بلاخره با حرفای مامان و اس ام اس ها میشکنه... چقدر سنگینی میکنه همه چی رو قلبم...چقدر زار زدم... گفتم امسال واسه کسی دعا نمیکنم حتی خودم!گفتی انقدر سست شدی!از اون یاد بگیر رفت یه شهر دیگه تا یادش بمونه! من:بعضیا دعوت میشن...هر چقدر بد باشن بازم خدا دوسشون داره..من خیلی وقته ادم خوبه نیستم... بهم گفتی دلت شکست امشب واقعا ...هیچ وقت کسیو که با من این کار رو کردو نمیبخشی.. بهت گفتم من همه رو میبخشم...بخشیدمشون چون از خودت یاد گرفتم..بزار زندگیشون بکنن...باعث و بانی اشتباهاتم خودم ام... ازت عذر خواهی کردم...بعدم تو گفتی من باید ببخشمت که گاهی کم کاستی میزاری و هزار...
ادامه مطلب
قراره اینجا دوباره شروع کنم....به زودی زود......
ادامه مطلب