
هفته پیش بود..جمعه..چقدر زود گذشت..با یه سری از بچه های TA زدیم بیرون...جنگ جوارم....درگیر کارا و ارائه شنبه بودم که گفتم نمیام..که خاله ویدا نظرمو عوض کرد..هم دلم میخواست برم..هم درگیر مریضی مامان بزرگم و جواب ازمایشات بود خانواده و دل و دماغ نداشت...
ادامه مطلب
تازه برگشتم.. از ساعت 9 صبح شروع شده بود تا 6 غروب... هم عالی بود..هم وحشتناک بود... گریه کردیم..عر زدیم..جیغ زدیم...رقصیدیم..ارامش گرفتیم..بپر بپر کردیم..فحش دادیم... +تقریبا حس کردم حالم خوبه اما بازم رفتم...چون نیاز داشتم بهش...اما حتی برای یک صدم ثانیه فکر نکردم انقدر خشم و ناراحتی دارم... خاطره...
ادامه مطلب
روزای بدی نیست... امتحانات چهارشنبه تموم شدن..استاد عکاسی از نتیجه ارائه ام به شدت راضی بود...اما دیگه دلیل 19 دادنش نفهمیدم! یعنی انقدر یکی دو جلسه کار نشون ندادن سر کلاس مهمه؟ فکر کنم واس همین کم کرد:/ +کلی اتفاقات در حال گذره...هم میشه گفت روزای بدی نیستن...هم میشه گفت روزای خوبی نیستن...قاطیه...اما بدک نیست داره میگذره... +حوصله حرف زدن با هیشکیو ندارم...انگار فقط دلم میخواد بشینم به بقیه ادمای زندگیم نگاه کنم...نمیدونم چرا اما گاهی دلم این حالت میخواد...میرم تو لاک خودم...بیشتر از همیشه...ته اش ختم میشه به چند تا شوخی و یا خندیدن که اعلام حضور بشه بقیه شاکی نشن.. +از تو فکر رفتنم بدم میاد..نمیدونم ناراحتم یا خوشحال...امروز بیرون کلی کار داشتم...بین ادما راه میرفتم اما اصلا اونجا نبودم.....
ادامه مطلب
چقدر سالم بودن خوبه!به طرز وحشتناک حال بدی دارم.... قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر... +دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!! از دو تا قاشق شامی که به زور این که میمیری خوردم شد 28 ساعت بیداری و پیچیدن به خودم... به طرز عجیبی قشنگ حس میکنم باکتری ها دارن تو معدم و بدنم میزنن و میرقصن...! +همچین گفتم همه دور هم بودن حس کردم یهو یه خانواده خیلی پر جمعیت و شلوغ پلوغیم منظورم از همه فقط 9 نفر بود:/...اما در واقعیت کلا هممون با هم خانواده پدری و مادری رو رو هم با نوزاداشون جمع کنن میشیم 20 تا:( گاهی این خلوت بودن دوست دارم...اما همیشه ارز...
ادامه مطلب
یک عدد فافای شدیدااااااااا خسته که داره تمام تلاشش رو میکنه حالش خوب باشه مینویسه.... امروز کاملا با حس زندگی شروع شد هر چند که شب قبل خواب خوبی نداشتم...شایدم بشه گفت اصلا نداشتم! وقتی ساعت 4:30 تو تختت وول بخوری و دیگه خوابت نبره...بعدشم لب تاپت روشن میکنی یکم باش ور میری...بعدش یهو به ذهنت میاد بری پیاده روی... بعله ساعت 6 صبح یک فافا شال کلاه کرده با هندز فری هاش زد بیرون..شهر ساکت و خاموش...شهر کوچیک یه همچین خوبیایی هم داره من عاشق این خلوت بودنم....جز یه سری ماشین ها و یه سری ادمهایی که کارمند بودن و نونوایی ها بقیه شهر خواب بودن... یه مسیر طولانی رو با اهنگ های مورد علاقم که پلی میشد فقط راه رفتم و راه رفتم....هوای خنک و سرد...هوا عالییی بود...هر بار که نفس میکشیدم حس میکردم همش پر ح...
ادامه مطلب
بلاخره این هفته هم گذشت... نسبتا بدک نبود... برای اولین بار کاری کردم که تا حالا به عمرم انجام ندادم ..این کار حس تحقیر بهم میداد همیشه.... اما خوب این دفعه مجبور شدم..دلم نخواست استاد مورد علاقم از دستم ناراحت بشه..وقتی روم حساب باز میکنه... تو شرایط نرمالی برای درس خوندن واسه امتحان نبودم...جز چند صفحه اول هیچی نخوندم...چشمام به کتاب و ذهنم به هزار جا... اخرش زیر کاغذ امتحانی اینو نوشتم! معذرت میخوام جبران میکنم:( خدا میدونه چقدر بخنده...:)) ابروم رفت...اون از اولش که رفتم تو کلاس و کلی شوخی و خنده استاد با من و اینم از گند زدن امتحان...برگه رو رسما خالی دادم..اون سوالاتی که بلد بودمم نمیتونستم تمرکز کنم روش...رسما تو این عالم نبودم... یه لحظه وسط امتحان تو هپروت بودم که استاد جان برگشت گف...
ادامه مطلب
بی حوصلگی...تنهایی...سردرد...خستگی...یه ذهن پر فکر و سردرگمی... دل گرفته! از همه رو اعصاب ترش همینه که دلت بگیره...(ناراحتی نه...فقط دل گرفتگی..) +اگه تصادف نکرده بودم مطمئنم امشب میزدم بیرون و انقدر با سرعت زیاد میروندم تا اروم بشم...فکر کنم خدا خودش میدونست من ادم نمیشم این ترس انداخت تو وجودم با اون تصادف که خودم به کشتن ندم...:/ +پر حرفم...اما ساکتم خیلی ساکت:( متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین...
ادامه مطلب
وقتی تو سن بیست سالگی همه مدل سختی و درد رو تحمل کرده باشی میفهمی من چی میگم!میفهمی اصلا سختی یعنی چی!سختی میتونه دست و پنجه نرم کردن با یه بیماری وحشتناک و لاعلاج باشه!سختی میتونه نداشتن پدر و مادر باشه،میتونه نداشتن سرپناه باشه! میتونه خیلی چیزا باشه که خیلی هامون باهاشون تو زندگی درگیریم!اما کسی که مریضه میدونه که مریضه!کسی که پدر نداره میدونه یتیمه!کسی که خونه نداره میدونه آواره اس!همه اینا یه راه حلی دارن که آدم به خواست و همت خودش میتونه بره دنبالش و مشکلش رو حل بکنه،اما امان از روزی که ندونی مشکلت چیه!چه مرگته ! ساعت ها بشینی فکر کنی ببینی کدوم ت...
ادامه مطلب
همینجوری زنگ میزنی به مامی جانت که یهویی خاله جانت گوشیو برمیداره میگه دردسترس نیست..!! بعد هم ..! ب:خبر مرگت کی میای دلم برات تنگ شد عوضی..حوصله ام سر رفت.. من:عوضی خودتی دی**وث .میکروب .کصافد خوب من خسته بودم این هفته میفهمی!خسته! ب:زهر مار انگار اورست فتح کرد...خبرتو پاشو بیا اینجا بگیر بخواب...کی تو ما رو میدید خسته نبودی و سرت درد نمیکرد که بار اولت باشه! من:کوفت بیشعور:))) به شهربانو قشنگه (مادر جون)بگو نوه ی ارشد و دختر اخری عزیز دردونه اش داره میاد!:))) اصن نمیخواد بگی ساعت 5 صبح همراه عمو میام سورپرایز بشه...جن وارانه جذاب تره!! ب:یه کم خودتو تحویل بگیر! من...
ادامه مطلب
سردرد وحشتناکی که داره حالتو بهم میزنه..فقط بخاطر قدم زدن تو غروب و تقریبا شب بارونی که دلم نخواست از دستش بدم...که شاید یه کم اروم بشم..دعوا اساسی با مامان...که شده جر چیزای عادی این روزا...که نمیتونم هیشکیو تحمل کنم...بدم میاد از این جور رفتار کردنم!این عصبانیت مسخره که معلوم نیست از کجا میاد! بی دلیل توپیدن فقط به خاطر خوشایند نبودن حرفی برای خودم اصلا قشنگ نیست...فکر کنم خیلی دارم دلشو میشکنم:( نه از اس ام اس عذر خواهی دیشب..نه به تکرارش.. +تو ارایشگاه فقط داشتم فکر میکردم باید انجامش بدم یا نه! پس چرا الان انقدر حسم بده به این کار! +بد ترین کار امشب این بو...
ادامه مطلب
قراره اینجا دوباره شروع کنم....به زودی زود......
ادامه مطلب
باید اعتراف کنم وقتی نمینویسم هم دلم براتون تنگ میشه.... نمیدونم چرا از دوست صمیمی هم برام صمیمی ترید و انقدر برام دوست داشتنی هستین..و همیشه دلم میخواد بهترینا براتون اتفاق بیفته.... و اصلا و ابدا قصد اینو ندارم که خودم تو دل کسی جا کنم...چون هر جوری که باید شناخته میشدم تا حالا دیگه شدم... همیشه تو بد ترین و بهترین شرایط هام با حرفاتون بهم دلداری دادین و دل گرمم کردین...نگرانم بودید..خوشحالم کردید...با بودنتون کم تر غصه خوردم...انقدری باهاتون راحتم که مثل یه خواهر بزرگتر شدید برام...همیشه ارزوم اینه که کاش این دوستی مجازی نبود.... همیشه دوستون دارم و بهترین ها...
ادامه مطلب