
یک عدد فافای شدیدااااااااا خسته که داره تمام تلاشش رو میکنه حالش خوب باشه مینویسه.... امروز کاملا با حس زندگی شروع شد هر چند که شب قبل خواب خوبی نداشتم...شایدم بشه گفت اصلا نداشتم! وقتی ساعت 4:30 تو تختت وول بخوری و دیگه خوابت نبره...بعدشم لب تاپت روشن میکنی یکم باش ور میری...بعدش یهو به ذهنت میاد بری پیاده روی... بعله ساعت 6 صبح یک فافا شال کلاه کرده با هندز فری هاش زد بیرون..شهر ساکت و خاموش...شهر کوچیک یه همچین خوبیایی هم داره من عاشق این خلوت بودنم....جز یه سری ماشین ها و یه سری ادمهایی که کارمند بودن و نونوایی ها بقیه شهر خواب بودن... یه مسیر طولانی رو با اهنگ های مورد علاقم که پلی میشد فقط راه رفتم و راه رفتم....هوای خنک و سرد...هوا عالییی بود...هر بار که نفس میکشیدم حس میکردم همش پر ح...
ادامه مطلب
وقتی شب تا صبح و صبح تا شب اصولا بیداری مجبوری هزاران هزار اهنگ رو گوش بدی..هر چی که هر چقدر مسخره باشه و یا یه چیزی که فوق العاده باشه از نظر سبک..بیکلام گرفته تا با کلام...غمگین یا شاد...انگلیسی و یونانی و امریکایی...و...(اونایی که معنیشون میفهمی) و ..قدیمی و جدید....اخرش اهنگ کم هم میاری....هی منتظری اهنگ های جدید خواننده های معروف لا اقل بیاد بیرون تا از این یکنواختی نجاتت بده...رسما هم وقتی اهنگ جدیده میاد انگار تو لب تاپت هیییییییچ اهنگی نداری فقط میشینی همون چند تا رو هزار بار از اول پلی میکنی...دیده شده گاهی هم از این خواننده هایی که با مادرشون دعواشون شده ...
ادامه مطلب
جمعه به اندازه کافی دلگیر هست...مخصوصا وقتی سر صبح مامی جان و پدر گرام تنهایی قصد کنن برن خونه کوهی... منم خوب چون برنامه داشتم هر چقدرررر که دلم سکوت اونجا و هوای خوبش و جاده پر مه جنگلی رو میخواست اما خوب مقاومت کردم و به خاطر کارا و این که وقت اخر هفته ام میره و تایم ام کمه نرفتم... نمیدونم چرا دلم میخواست تنها بفرستمشون برن...:) خوب همش که نمیشه ما باهاشون باشیم که...مامان که بیشتر تایمش خونس و یا گاهی مهمونی خانومانه و این صوبتا...بابا هم که مثل بقیه عاقایون...اصولا هم که نه که زیاد حرف میزنه بابا جان از اول شب بعد این که دوش میگیره میشه گوش دادن به انواع و ا...
ادامه مطلب
قراره اینجا دوباره شروع کنم....به زودی زود......
ادامه مطلب