
گاهی یه سری چیزایی رو که دوسش دارم و به دلم میشینه رو که حس میکنم برام مثل یه نشونه میمونه رو روی یکی از ایینه قدی های اتاقم مینویسم تا هر روز تا یه مدت چشمم بهش بخوره...که یادم بیاد! که یادم بمونه...+گاهی کنار اومدن با یه سری شرایط سخته...ولی مجبور...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
اولین روز ماه دوم زمستونم گذشت... خیلی زود تر از زود یه ماااه گذشت...شاید تو چشم به هم زدن...فکرم همش درگیر این میشه که چقدر زود داره میگذره....این روزایی که داره میگذره پشت هم داره از عمرم یکی یکی کم میشه...یعنی چقد دیگش مونده! 2 ماه..2 سال...20 سال! چقده دیگه زندم...چقده دیگه وقت دارم! چقده از این 20 سال زندگی کردم؟ اصلا زندگی کردم!؟ بعضی وفتا دلم میخواست بدونم کی میمیرم...که با خیال راحت بدونم چه کارایی میتونم انجام بدم..!که کدوم کارام میتونم انجام بدم و کدوماشون براش وقتی نمیمونه....اصالا اگه وقت زیادی نداشتم همشو به لذت بردن بیشتر میگذروندم و کلشو ریلکس میکردم ....شایدم میرفتم دنبال ته مونده چیزایی که دلم میخواست تجربه کنم از ته دلم.... +امروز با همه تنها بودنم بازم افسرده بودم..اما تصم...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
چقدر سالم بودن خوبه!به طرز وحشتناک حال بدی دارم.... قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر... +دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!! از دو تا قاشق شامی که به زور این که میمیری خوردم شد 28 ساعت بیداری و پیچیدن به خودم... به طرز عجیبی قشنگ حس میکنم باکتری ها دارن تو معدم و بدنم میزنن و میرقصن...! +همچین گفتم همه دور هم بودن حس کردم یهو یه خانواده خیلی پر جمعیت و شلوغ پلوغیم منظورم از همه فقط 9 نفر بود:/...اما در واقعیت کلا هممون با هم خانواده پدری و مادری رو رو هم با نوزاداشون جمع کنن میشیم 20 تا:( گاهی این خلوت بودن دوست دارم...اما همیشه ارز...
ادامه مطلب
بلاخره این هفته هم گذشت... نسبتا بدک نبود... برای اولین بار کاری کردم که تا حالا به عمرم انجام ندادم ..این کار حس تحقیر بهم میداد همیشه.... اما خوب این دفعه مجبور شدم..دلم نخواست استاد مورد علاقم از دستم ناراحت بشه..وقتی روم حساب باز میکنه... تو شرایط نرمالی برای درس خوندن واسه امتحان نبودم...جز چند صفحه اول هیچی نخوندم...چشمام به کتاب و ذهنم به هزار جا... اخرش زیر کاغذ امتحانی اینو نوشتم! معذرت میخوام جبران میکنم:( خدا میدونه چقدر بخنده...:)) ابروم رفت...اون از اولش که رفتم تو کلاس و کلی شوخی و خنده استاد با من و اینم از گند زدن امتحان...برگه رو رسما خالی دادم..اون سوالاتی که بلد بودمم نمیتونستم تمرکز کنم روش...رسما تو این عالم نبودم... یه لحظه وسط امتحان تو هپروت بودم که استاد جان برگشت گف...
ادامه مطلب
سلااااااام...من اومدم...انقدر درگیر بودم که دیشب فقط چند دقیقه قبل تغییر روز پست روز دختر گذاشتم...نمیدونم چرا اینجوری شدم! نمیتونم مثل قبل درست درمون بنویسم! -_- ایشالا که یاد میگیرم :)از تبریکات روز دختر بگم که ادم حس میکرد تولدشه بس همه تبریک گفتن...مادر جون هم که زنگ زد تبریک گفت منم بهش گفتم شهربانو قشنگم دختر پدر جون روز تو هم مبارک ( شوهرش منظورم بود :) ) کلی خندید ...شب قبلشم که با مهمونامون رفته بودیم پیک نیک که خاله(ش)محترمه بعد سلام میگه روزت مبااااارک عزیزمممم ..یعنی همچنان امسال هم دختری! گفتم خاله استغفر الله :))) (ایشون چند سال مربی تربیتبدنی درسه...
ادامه مطلب