
گاهی یه سری چیزایی رو که دوسش دارم و به دلم میشینه رو که حس میکنم برام مثل یه نشونه میمونه رو روی یکی از ایینه قدی های اتاقم مینویسم تا هر روز تا یه مدت چشمم بهش بخوره...که یادم بیاد! که یادم بمونه...+گاهی کنار اومدن با یه سری شرایط سخته...ولی مجبور...
ادامه مطلب
سلام... متاسفم که نتونستم تو این مدت زیاد کامنت ها رو جواب بدم.. دلم برای اینجا و همه تنگ شده...خیلی... خوبید؟! اوضاع میگذره...من خوبم... تو روزای اینده میام و تعریف میکنم.. ...
ادامه مطلب
یه سال دیگه هم گذشت... یه سال دیگه بزرگتر شدی... خانوم تر شدی.. یه سال دیگه بهت اجازه داده شد زندگی کنی..زنده باشی... پس بخند.. خوشحال باش... تلاش کن واسه خواسته هات... بجنگ... و تمام ناراحتیاتو سعی کن دونه به دونه از زندگیت پاکشون کنی... دوباره قوی شو...مثل قبل شاد باش.. میتونی دوباره شروع کنی.......
ادامه مطلب
صداش از در دوم حیاط میومد...تو تراس نشسته بودم و به اقای ماه نگاه میکردم و هزار و یک فکر و خیال مسخره که حرفاش منو کشید سمتش... اومد بالا و صداش واضح تر شنیده میشد و من از اولین کلمه ها فهمیدم حرفاش راجب چیه...از تراس رفتم سمت در ورودی و درست پشت سرش...
ادامه مطلب
دقیقا رو بعضی چیزا عیییین بابامم...زود عصبانی شدن و فرار از شلوغی و خیلی چیزای دیگه.. فکر کنم دقیقا فقط همین چند تا چیزم شبیه بابامه باقیش کلا مامانمم.. +قرار شد برای اخرین روز که همون 13 به در باشه بریم خونه باغ مادر جون اینا با همین جمع خودی و کوچیکمون...بعد یه دو سری از خانواده ها به جمع اضافه شد...
ادامه مطلب
13 بدر! هیچ وقت برام روز جذابی نبود..برامم فرقی با روزای دیگگه نداشت...اونم روزه دیگه مثل بقیه روزا...فقط رو اعصاب تر... +تنها بودیم با بابا...دوستامون زنگ زدن داریم میریم بیرون بیایید شما دو تا ...بابا گفت من حالشو ندارم فاطمه هم همین طور..حالا اگه خواستیم بهتون میپیوندیم..دیدن تاثیر نداره.. دست بک...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
تازه برگشتم.. از ساعت 9 صبح شروع شده بود تا 6 غروب... هم عالی بود..هم وحشتناک بود... گریه کردیم..عر زدیم..جیغ زدیم...رقصیدیم..ارامش گرفتیم..بپر بپر کردیم..فحش دادیم... +تقریبا حس کردم حالم خوبه اما بازم رفتم...چون نیاز داشتم بهش...اما حتی برای یک صدم ثانیه فکر نکردم انقدر خشم و ناراحتی دارم... خاطره...
ادامه مطلب
+نبودم یه مدت..به شدت سرگرم نمایشگاه تصویر سازی برای کودکان بودم که با چند نفر از دوستام برگزارش کرده بودیم و خدا رو شکر به خیر و خوشی تموم شد... +کاش کش میومد و اصلا اون یک هفته و نیم شلوغی و گم و گور شدن تو کارا هیچ وقت تموم نمیشد... +دقیقا همه چیز از وقتی دوباره به گند کشیده میشه که بعد اون همه ق...
ادامه مطلب
روزا به این فکر میکنم بسته همه غصه ها بسته همه چیز...اما نمیدونم چی میشه که باز میرم تو خودم... شبا حالت عجیبی دارن..هر چقد روزا از ته دلت میخندی و میخندونی هر چقدر زورکی و الکی و سر چرت و پرت...شبا همش با غصه و بغض بهت برمیگردن...و نمیدونم چرا ! چجوری اینجوری میشه؟ شب نمیشه زورکی..چرا نمیتونم پیدا کنم..:/ +بعضی وقتا میزنه به سرم که این غرور مثلا به چه دردم میخوره! که دلم میخواد بهش زنگ بزنم بهش بگم فقط دلم برات تنگ شده بود...و بخاطر هیچ چیز دیگه ای نیومدم سراغت...نه میخوام برگردی و نه هیچ چیز دیگه...فقط تنگ شد دلم ...اما کو جرات؟ چرا حس میکنم حماقت محض این کار! چرا حس میکنم به غرورم بر میخوره! اما از یه طرفم میگم مگه چقد زنده ایم که اتفاق هایی که تو دلمون میفته رو همش مخفی کنیم و نگیم! شای...
ادامه مطلب
انقدر خسته بودم که وقتی برگشتم خونه وقتی افتادم رو کاناپه اول مردم بعدش خوابم برد.... و با صدای اس ام اس بیدار شدم... اما توانایی باز کردن چشمام نداشتم و به روی خودم نیاوردم و دوباره خوابیدم... چشمامو باز کردم بعد دو ساعت اس ام اس قشنگ منا بود که اعلام میکرد پاشو برو نمرتو ببین..فلان درس اومده....:/ قبل این که بره تو صفحه سایت چشمامو بسته بودم.... بس که من این امتحانات این ترم هر کدوم با قضاحت تمام دادم:)) و همچنان دیدم نمره امتحان امروز هم اومده و 17 شدم...دوسش نداشتم راستش...امتحانی نبود که نشه نمره کامل اورد...اما از اون جایی که شب قبلش از خستگی خوابم برد و ساعت 4 یهو بیدار شدم ...تا 3 دقیقه قبل امتحان تونستم جزوه اش تموم کنم...انتظار دیگه ای نداشتم .. این امتحان رو من تنها داشتم و هیچ کد...
ادامه مطلب
اقای بهراد خان عزیز.. خوب یهویی و بی خبر میزاری میری یه هشدار بده خوب قبلش...ادم یهو میاد اونجا سکته میکنه از این که چی شده ...نکنه اتفاق بدی افتاده... خدا رو شکر که خبرا زود رسید... امیدوارم هر جایی که هستی حال دلت خوب باشه...و همیشه پر موفقیت و خوشحالی باشی... امیدوارم بهترین اتفاق ها برات پیش بیان و کنکورت رو هم عالی بدی.. نبودنت و جای خالیت تو دنیای مجازی حس میشه...دلم برات تنگ میشه دوست بزرگه مهربون...موفق باشی مثل همیشه و پر ارامش... +منتظرتیم امیدوارم زود برگردی...با خبرای خوب...!...
ادامه مطلب
اولین روز ماه دوم زمستونم گذشت... خیلی زود تر از زود یه ماااه گذشت...شاید تو چشم به هم زدن...فکرم همش درگیر این میشه که چقدر زود داره میگذره....این روزایی که داره میگذره پشت هم داره از عمرم یکی یکی کم میشه...یعنی چقد دیگش مونده! 2 ماه..2 سال...20 سال! چقده دیگه زندم...چقده دیگه وقت دارم! چقده از این 20 سال زندگی کردم؟ اصلا زندگی کردم!؟ بعضی وفتا دلم میخواست بدونم کی میمیرم...که با خیال راحت بدونم چه کارایی میتونم انجام بدم..!که کدوم کارام میتونم انجام بدم و کدوماشون براش وقتی نمیمونه....اصالا اگه وقت زیادی نداشتم همشو به لذت بردن بیشتر میگذروندم و کلشو ریلکس میکردم ....شایدم میرفتم دنبال ته مونده چیزایی که دلم میخواست تجربه کنم از ته دلم.... +امروز با همه تنها بودنم بازم افسرده بودم..اما تصم...
ادامه مطلب
جناب زمستان همچنان ساز میزنه و سرکار بارون هم میرقصه و تا جایی که جا داره در حال دلبری کردنه.... اما کاش وقتی داشت به رقصیدن بارون فکر میکرد یه کم فضا رو جذاب تر میکرد که انقدر دلگیر نشه...شایدم روشن تر...نمیدونم یه جوری خفه کنندس و محو کننده...حس یه زن سفید پوست زیبا با رژ لب قرمز برام تداعی میکنه...از همونا که دلت نمیخواد بهش نگاه کنی اما همه نگاه ها رو دنبال خودش میکشونه...! زن و مرد... صداش میومد...هندز فری تو گوشم بود...اما هر از گاهی که اهنگ بعدی پلی میشد میشنیدم...با همه وجودم مقاومت کردم که پرده اتاقم نکشم بالا و بهش اعتنایی نکنم...تا قسمتی هم موفق بودم...اما دقیقا وقتی که خسته شدم از کارام و از سر میز بلند شدم و رو تختم دراز کشیدم دیگه نتونستم بی خیال بشم... پردا اتاف من اصولا پایی...
ادامه مطلب
دیروز به طرز عجیبی دلم گرفته بود... شایدم افکارم به شدت به هم ریخته بود...من ادمیم که احساسش بهم بریزه کلا دنیاش بهم میریزه.... و اینو کمتر کسی میدونه..مگر این که بهم نزدیک باشه...چون اصولا منطقی برخورد میکنم..نمیدونم شایدم یه چیزی از درونم این میخواد ازم! تقصیر منم نیست..وقتی با یه مادر حساس و احساساتی و یه پدر به شدت منطقی و جدی که احساسشو نشون نمیده اما فقط وقتی به کاراش فکر میکنم میبینم چقدر احساسات داره ...زندگی کنی میشی این... یعنی هنوزم خودم نمیدونم چجوریم...عصبانیم...حساسم..احساساتیم..مهربونم..خشنم...همشون تو من پیدا میشه... دیروز از بی حوصلگی تو اون سرما به بهونه پیاده روی سر از دریا در اوردم....بابا تا دیدتم براش سوال بود کجا میرم...که گفت خوب از این مسیر کجا میخوای بری از اون طرف ...
ادامه مطلب
+روزا به مسخرگی کامل پشت هم میگذره... +تا الان سه هفته شده و این ویروس های لعنتی هم دلشون نمیخواد دست از سر من بردارن... +تو تعطیلات بین ترم هم جز دو سه بار بیرون رفتن و جشن و اون بند و بساط ها بقیشو یا من نبودم و بقیه میرفتن..یا حالم بد بود...یا همه میرفتن و ترجیح میدادم تنها باشم و کنسل میکردم از طرف خودم...اخراشم خاله پیشنهاد میداد بعد میدید فایده نداره فحش هایی از سر عشق بود که نصار من میکرد و البته بی نصیب هم نمیموند...ادم جواب عشق باید با عشق بده خوب!D: +تنها جایی که فعلا با عشق میرم کلاس های TA که واقعا دوسش دارم..خودش..جو اش..استادش..!فقط یه جاش رو اعصابه..به دلیل نداشتن مکان و مهمان بودن استاد تو هر هفته مجبوریم با پروسه پیچیده چی بپوشم دست و پنجه نرم کنیم که دخترا به شدت میفهمن چی ...
ادامه مطلب
روزای گذشته روزای بدی نبودن... هر چند که بدی های خودشون داشتن عالی شاید نبودن اما بی انصافیه بگم بد بودن... انقدر اتفاقات مختلف افتاد که نمیدونم از کجا ها دقیقا بنویسم...از شمال اومدن عمه..از دانشگاه..از مریضی..از این تصمیمات..از فال قهوه یهویی...گشت و گذار ها و در ها...خونه نبودن بابا....رژیم...قدم زدنای صبحگاهی..ایران اومدن بیتا و اولین بار بعد 30 سال دیدنش و برگشت دوبارش به امریکا...همه چیز در هم بود... روزای شلوغی بود...بخوام بدیاشو بگم از خوبیاش بیشتر میشه...اما نمیخوام غر بزنم... +به طرز عجیبی بی احساس شدم..نمیدونم بخاطر این هورمون های لعنتیه یا چیزی خورده تو سرم...دلم خیلی کم تنگ میشه...خیلی سخت گریه ام میگیره منی که بهم میگفتن بالا چشمت ابروئه بغضم میگرفت! +بیتا صبح دیروز برگشته بود ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
چقدر سالم بودن خوبه!به طرز وحشتناک حال بدی دارم.... قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر... +دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!! از دو تا قاشق شامی که به زور این که میمیری خوردم شد 28 ساعت بیداری و پیچیدن به خودم... به طرز عجیبی قشنگ حس میکنم باکتری ها دارن تو معدم و بدنم میزنن و میرقصن...! +همچین گفتم همه دور هم بودن حس کردم یهو یه خانواده خیلی پر جمعیت و شلوغ پلوغیم منظورم از همه فقط 9 نفر بود:/...اما در واقعیت کلا هممون با هم خانواده پدری و مادری رو رو هم با نوزاداشون جمع کنن میشیم 20 تا:( گاهی این خلوت بودن دوست دارم...اما همیشه ارز...
ادامه مطلب
میدونم خیلیا اینجا رو میخونید....که بیشتر ها به هر دلیلی خاموشید.. اینم نگفتم روشن بشید همتون راحت باشید چون خودمم میخوام وقتی جایی رو میخونم راحت باشم ..و این که نظر دادن و حرف زدن دلیه..داد و ستد که نیست! اما امشب ازتون میخوام برای یکی از دوستای مجازی که امروز زیر تیغ جراحی بودن و تو بیمارستان به سر میبرن دعا کنید....به دعا های خوبتون برای بهبودیش نیاز داره... هر کسی که اینجا رو میخونه با دعاش میتونه باعث کمکش بشه...کاش این کمک کم از هم دریغ نکنیم.... امیدوارم زود تر سلامتشون بدست بیارن و برگردن... (فافا) +ممنون از همتون...خیلی ممنون...خبر رسید خوبن...این عالی ترین خبر ممکن میتونست باش...خدا رو شکر..:)...
ادامه مطلب