......

متن مرتبط با «در تلگرام» در سایت ...... نوشته شده است

در هم

  • نیلوبلاگ

    هفته پیش بود..جمعه..چقدر زود گذشت..با یه سری از بچه های TA زدیم بیرون...جنگ جوارم....درگیر کارا و ارائه شنبه بودم که گفتم نمیام..که خاله ویدا نظرمو عوض کرد..هم دلم میخواست برم..هم درگیر مریضی مامان بزرگم و جواب ازمایشات بود خانواده و دل و دماغ نداشت...

    ادامه مطلب
  • اندر احوالات امروز

  • نیلوبلاگ

    تازه برگشتم.. از ساعت 9 صبح شروع شده بود تا 6 غروب... هم عالی بود..هم وحشتناک بود... گریه کردیم..عر زدیم..جیغ زدیم...رقصیدیم..ارامش گرفتیم..بپر بپر کردیم..فحش دادیم... +تقریبا حس کردم حالم خوبه اما بازم رفتم...چون نیاز داشتم بهش...اما حتی برای یک صدم ثانیه فکر نکردم انقدر خشم و ناراحتی دارم... خاطره...

    ادامه مطلب
  • در هم...

  • نیلوبلاگ

    روزای بدی نیست... امتحانات چهارشنبه تموم شدن..استاد عکاسی از نتیجه ارائه ام به شدت راضی بود...اما دیگه دلیل 19 دادنش نفهمیدم! یعنی انقدر یکی دو جلسه کار نشون ندادن سر کلاس مهمه؟ فکر کنم واس همین کم کرد:/ +کلی اتفاقات در حال گذره...هم میشه گفت روزای بدی نیستن...هم میشه گفت روزای خوبی نیستن...قاطیه...اما بدک نیست داره میگذره... +حوصله حرف زدن با هیشکیو ندارم...انگار فقط دلم میخواد بشینم به بقیه ادمای زندگیم نگاه کنم...نمیدونم چرا اما گاهی دلم این حالت میخواد...میرم تو لاک خودم...بیشتر از همیشه...ته اش ختم میشه به چند تا شوخی و یا خندیدن که اعلام حضور بشه بقیه شاکی نشن.. +از تو فکر رفتنم بدم میاد..نمیدونم ناراحتم یا خوشحال...امروز بیرون کلی کار داشتم...بین ادما راه میرفتم اما اصلا اونجا نبودم.....

    ادامه مطلب
  • از هر دری!!!

  • نیلوبلاگ

    بلاخره این هفته هم گذشت... نسبتا بدک نبود... برای اولین بار کاری کردم که تا حالا به عمرم انجام ندادم ..این کار حس تحقیر بهم میداد همیشه.... اما خوب این دفعه مجبور شدم..دلم نخواست استاد مورد علاقم از دستم ناراحت بشه..وقتی روم حساب باز میکنه... تو شرایط نرمالی برای درس خوندن واسه امتحان نبودم...جز چند صفحه اول هیچی نخوندم...چشمام به کتاب و ذهنم به هزار جا... اخرش زیر کاغذ امتحانی اینو نوشتم! معذرت میخوام جبران میکنم:( خدا میدونه چقدر بخنده...:)) ابروم رفت...اون از اولش که رفتم تو کلاس و کلی شوخی و خنده استاد با من و اینم از گند زدن امتحان...برگه رو رسما خالی دادم..اون سوالاتی که بلد بودمم نمیتونستم تمرکز کنم روش...رسما تو این عالم نبودم... یه لحظه وسط امتحان تو هپروت بودم که استاد جان برگشت گف...

    ادامه مطلب
  • سردرگم!

  • نیلوبلاگ

    وقتی تو سن بیست سالگی همه مدل سختی و درد رو تحمل کرده باشی میفهمی من چی میگم!میفهمی اصلا سختی یعنی چی!سختی میتونه دست و پنجه نرم کردن با یه بیماری وحشتناک و لاعلاج باشه!سختی میتونه نداشتن پدر و مادر باشه،میتونه نداشتن سرپناه باشه! میتونه خیلی چیزا باشه که خیلی هامون باهاشون تو زندگی درگیریم!اما کسی که مریضه میدونه که مریضه!کسی که پدر نداره میدونه یتیمه!کسی که خونه نداره میدونه آواره اس!همه اینا یه راه حلی دارن که آدم به خواست و همت خودش میتونه بره دنبالش و مشکلش رو حل بکنه،اما امان از روزی که ندونی مشکلت چیه!چه مرگته ! ساعت ها بشینی فکر کنی ببینی کدوم ت...

    ادامه مطلب
  • سر درد..

  • نیلوبلاگ

    سردرد وحشتناکی که داره حالتو بهم میزنه..فقط بخاطر قدم زدن تو غروب و تقریبا شب بارونی که دلم نخواست از دستش بدم...که شاید یه کم اروم بشم..دعوا اساسی با مامان...که شده جر چیزای عادی این روزا...که نمیتونم هیشکیو تحمل کنم...بدم میاد از این جور رفتار کردنم!این عصبانیت مسخره که معلوم نیست از کجا میاد! بی دلیل توپیدن فقط به خاطر خوشایند نبودن حرفی برای خودم اصلا قشنگ نیست...فکر کنم خیلی دارم دلشو میشکنم:( نه از اس ام اس عذر خواهی دیشب..نه به تکرارش.. +تو ارایشگاه فقط داشتم فکر میکردم باید انجامش بدم یا نه! پس چرا الان انقدر حسم بده به این کار! +بد ترین کار امشب این بو...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    از هر دری سخنی | از هر دری | از هر دری سخنی اندروید | از هر دری سخنی برای اندروید | از هر دری فقر وارد شود | از هر دری به آذین | از هر دری هنری | از هر دری سخنی کافه بازار | شعر و نثر از هر دری | از هر دري