
اولین روز ماه دوم زمستونم گذشت... خیلی زود تر از زود یه ماااه گذشت...شاید تو چشم به هم زدن...فکرم همش درگیر این میشه که چقدر زود داره میگذره....این روزایی که داره میگذره پشت هم داره از عمرم یکی یکی کم میشه...یعنی چقد دیگش مونده! 2 ماه..2 سال...20 سال! چقده دیگه زندم...چقده دیگه وقت دارم! چقده از این 20 سال زندگی کردم؟ اصلا زندگی کردم!؟ بعضی وفتا دلم میخواست بدونم کی میمیرم...که با خیال راحت بدونم چه کارایی میتونم انجام بدم..!که کدوم کارام میتونم انجام بدم و کدوماشون براش وقتی نمیمونه....اصالا اگه وقت زیادی نداشتم همشو به لذت بردن بیشتر میگذروندم و کلشو ریلکس میکردم ....شایدم میرفتم دنبال ته مونده چیزایی که دلم میخواست تجربه کنم از ته دلم.... +امروز با همه تنها بودنم بازم افسرده بودم..اما تصم...
ادامه مطلب
روزای گذشته روزای بدی نبودن... هر چند که بدی های خودشون داشتن عالی شاید نبودن اما بی انصافیه بگم بد بودن... انقدر اتفاقات مختلف افتاد که نمیدونم از کجا ها دقیقا بنویسم...از شمال اومدن عمه..از دانشگاه..از مریضی..از این تصمیمات..از فال قهوه یهویی...گشت و گذار ها و در ها...خونه نبودن بابا....رژیم...قدم زدنای صبحگاهی..ایران اومدن بیتا و اولین بار بعد 30 سال دیدنش و برگشت دوبارش به امریکا...همه چیز در هم بود... روزای شلوغی بود...بخوام بدیاشو بگم از خوبیاش بیشتر میشه...اما نمیخوام غر بزنم... +به طرز عجیبی بی احساس شدم..نمیدونم بخاطر این هورمون های لعنتیه یا چیزی خورده تو سرم...دلم خیلی کم تنگ میشه...خیلی سخت گریه ام میگیره منی که بهم میگفتن بالا چشمت ابروئه بغضم میگرفت! +بیتا صبح دیروز برگشته بود ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
چقدر سالم بودن خوبه!به طرز وحشتناک حال بدی دارم.... قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر... +دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!! از دو تا قاشق شامی که به زور این که میمیری خوردم شد 28 ساعت بیداری و پیچیدن به خودم... به طرز عجیبی قشنگ حس میکنم باکتری ها دارن تو معدم و بدنم میزنن و میرقصن...! +همچین گفتم همه دور هم بودن حس کردم یهو یه خانواده خیلی پر جمعیت و شلوغ پلوغیم منظورم از همه فقط 9 نفر بود:/...اما در واقعیت کلا هممون با هم خانواده پدری و مادری رو رو هم با نوزاداشون جمع کنن میشیم 20 تا:( گاهی این خلوت بودن دوست دارم...اما همیشه ارز...
ادامه مطلب
میدونم خیلیا اینجا رو میخونید....که بیشتر ها به هر دلیلی خاموشید.. اینم نگفتم روشن بشید همتون راحت باشید چون خودمم میخوام وقتی جایی رو میخونم راحت باشم ..و این که نظر دادن و حرف زدن دلیه..داد و ستد که نیست! اما امشب ازتون میخوام برای یکی از دوستای مجازی که امروز زیر تیغ جراحی بودن و تو بیمارستان به سر میبرن دعا کنید....به دعا های خوبتون برای بهبودیش نیاز داره... هر کسی که اینجا رو میخونه با دعاش میتونه باعث کمکش بشه...کاش این کمک کم از هم دریغ نکنیم.... امیدوارم زود تر سلامتشون بدست بیارن و برگردن... (فافا) +ممنون از همتون...خیلی ممنون...خبر رسید خوبن...این عالی ترین خبر ممکن میتونست باش...خدا رو شکر..:)...
ادامه مطلب
یک عدد فافای شدیدااااااااا خسته که داره تمام تلاشش رو میکنه حالش خوب باشه مینویسه.... امروز کاملا با حس زندگی شروع شد هر چند که شب قبل خواب خوبی نداشتم...شایدم بشه گفت اصلا نداشتم! وقتی ساعت 4:30 تو تختت وول بخوری و دیگه خوابت نبره...بعدشم لب تاپت روشن میکنی یکم باش ور میری...بعدش یهو به ذهنت میاد بری پیاده روی... بعله ساعت 6 صبح یک فافا شال کلاه کرده با هندز فری هاش زد بیرون..شهر ساکت و خاموش...شهر کوچیک یه همچین خوبیایی هم داره من عاشق این خلوت بودنم....جز یه سری ماشین ها و یه سری ادمهایی که کارمند بودن و نونوایی ها بقیه شهر خواب بودن... یه مسیر طولانی رو با اهنگ های مورد علاقم که پلی میشد فقط راه رفتم و راه رفتم....هوای خنک و سرد...هوا عالییی بود...هر بار که نفس میکشیدم حس میکردم همش پر ح...
ادامه مطلب
بی حوصلگی...تنهایی...سردرد...خستگی...یه ذهن پر فکر و سردرگمی... دل گرفته! از همه رو اعصاب ترش همینه که دلت بگیره...(ناراحتی نه...فقط دل گرفتگی..) +اگه تصادف نکرده بودم مطمئنم امشب میزدم بیرون و انقدر با سرعت زیاد میروندم تا اروم بشم...فکر کنم خدا خودش میدونست من ادم نمیشم این ترس انداخت تو وجودم با اون تصادف که خودم به کشتن ندم...:/ +پر حرفم...اما ساکتم خیلی ساکت:( متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین...
ادامه مطلب
چقدر میتونه قشنگ باشه مگه نه!هه.. +باعث میشه بیشتر بهش فکر کنم...با جدیت...اونوقت دیگه از من ناراحت نشو... +صدایی نمیشنوی اما ممکنه یهو خراب شدنشو ببینی... +ادما میفهمن.... 1:07 ...
ادامه مطلب
قراره اینجا دوباره شروع کنم....به زودی زود......
ادامه مطلب