
13 بدر! هیچ وقت برام روز جذابی نبود..برامم فرقی با روزای دیگگه نداشت...اونم روزه دیگه مثل بقیه روزا...فقط رو اعصاب تر... +تنها بودیم با بابا...دوستامون زنگ زدن داریم میریم بیرون بیایید شما دو تا ...بابا گفت من حالشو ندارم فاطمه هم همین طور..حالا اگه خواستیم بهتون میپیوندیم..دیدن تاثیر نداره.. دست بک...
ادامه مطلب
تازه برگشتم.. از ساعت 9 صبح شروع شده بود تا 6 غروب... هم عالی بود..هم وحشتناک بود... گریه کردیم..عر زدیم..جیغ زدیم...رقصیدیم..ارامش گرفتیم..بپر بپر کردیم..فحش دادیم... +تقریبا حس کردم حالم خوبه اما بازم رفتم...چون نیاز داشتم بهش...اما حتی برای یک صدم ثانیه فکر نکردم انقدر خشم و ناراحتی دارم... خاطره...
ادامه مطلب
اولین روز ماه دوم زمستونم گذشت... خیلی زود تر از زود یه ماااه گذشت...شاید تو چشم به هم زدن...فکرم همش درگیر این میشه که چقدر زود داره میگذره....این روزایی که داره میگذره پشت هم داره از عمرم یکی یکی کم میشه...یعنی چقد دیگش مونده! 2 ماه..2 سال...20 سال! چقده دیگه زندم...چقده دیگه وقت دارم! چقده از این 20 سال زندگی کردم؟ اصلا زندگی کردم!؟ بعضی وفتا دلم میخواست بدونم کی میمیرم...که با خیال راحت بدونم چه کارایی میتونم انجام بدم..!که کدوم کارام میتونم انجام بدم و کدوماشون براش وقتی نمیمونه....اصالا اگه وقت زیادی نداشتم همشو به لذت بردن بیشتر میگذروندم و کلشو ریلکس میکردم ....شایدم میرفتم دنبال ته مونده چیزایی که دلم میخواست تجربه کنم از ته دلم.... +امروز با همه تنها بودنم بازم افسرده بودم..اما تصم...
ادامه مطلب
جناب زمستان همچنان ساز میزنه و سرکار بارون هم میرقصه و تا جایی که جا داره در حال دلبری کردنه.... اما کاش وقتی داشت به رقصیدن بارون فکر میکرد یه کم فضا رو جذاب تر میکرد که انقدر دلگیر نشه...شایدم روشن تر...نمیدونم یه جوری خفه کنندس و محو کننده...حس یه زن سفید پوست زیبا با رژ لب قرمز برام تداعی میکنه...از همونا که دلت نمیخواد بهش نگاه کنی اما همه نگاه ها رو دنبال خودش میکشونه...! زن و مرد... صداش میومد...هندز فری تو گوشم بود...اما هر از گاهی که اهنگ بعدی پلی میشد میشنیدم...با همه وجودم مقاومت کردم که پرده اتاقم نکشم بالا و بهش اعتنایی نکنم...تا قسمتی هم موفق بودم...اما دقیقا وقتی که خسته شدم از کارام و از سر میز بلند شدم و رو تختم دراز کشیدم دیگه نتونستم بی خیال بشم... پردا اتاف من اصولا پایی...
ادامه مطلب
+روزا به مسخرگی کامل پشت هم میگذره... +تا الان سه هفته شده و این ویروس های لعنتی هم دلشون نمیخواد دست از سر من بردارن... +تو تعطیلات بین ترم هم جز دو سه بار بیرون رفتن و جشن و اون بند و بساط ها بقیشو یا من نبودم و بقیه میرفتن..یا حالم بد بود...یا همه میرفتن و ترجیح میدادم تنها باشم و کنسل میکردم از طرف خودم...اخراشم خاله پیشنهاد میداد بعد میدید فایده نداره فحش هایی از سر عشق بود که نصار من میکرد و البته بی نصیب هم نمیموند...ادم جواب عشق باید با عشق بده خوب!D: +تنها جایی که فعلا با عشق میرم کلاس های TA که واقعا دوسش دارم..خودش..جو اش..استادش..!فقط یه جاش رو اعصابه..به دلیل نداشتن مکان و مهمان بودن استاد تو هر هفته مجبوریم با پروسه پیچیده چی بپوشم دست و پنجه نرم کنیم که دخترا به شدت میفهمن چی ...
ادامه مطلب
روزای گذشته روزای بدی نبودن... هر چند که بدی های خودشون داشتن عالی شاید نبودن اما بی انصافیه بگم بد بودن... انقدر اتفاقات مختلف افتاد که نمیدونم از کجا ها دقیقا بنویسم...از شمال اومدن عمه..از دانشگاه..از مریضی..از این تصمیمات..از فال قهوه یهویی...گشت و گذار ها و در ها...خونه نبودن بابا....رژیم...قدم زدنای صبحگاهی..ایران اومدن بیتا و اولین بار بعد 30 سال دیدنش و برگشت دوبارش به امریکا...همه چیز در هم بود... روزای شلوغی بود...بخوام بدیاشو بگم از خوبیاش بیشتر میشه...اما نمیخوام غر بزنم... +به طرز عجیبی بی احساس شدم..نمیدونم بخاطر این هورمون های لعنتیه یا چیزی خورده تو سرم...دلم خیلی کم تنگ میشه...خیلی سخت گریه ام میگیره منی که بهم میگفتن بالا چشمت ابروئه بغضم میگرفت! +بیتا صبح دیروز برگشته بود ...
ادامه مطلب
یک عدد فافای شدیدااااااااا خسته که داره تمام تلاشش رو میکنه حالش خوب باشه مینویسه.... امروز کاملا با حس زندگی شروع شد هر چند که شب قبل خواب خوبی نداشتم...شایدم بشه گفت اصلا نداشتم! وقتی ساعت 4:30 تو تختت وول بخوری و دیگه خوابت نبره...بعدشم لب تاپت روشن میکنی یکم باش ور میری...بعدش یهو به ذهنت میاد بری پیاده روی... بعله ساعت 6 صبح یک فافا شال کلاه کرده با هندز فری هاش زد بیرون..شهر ساکت و خاموش...شهر کوچیک یه همچین خوبیایی هم داره من عاشق این خلوت بودنم....جز یه سری ماشین ها و یه سری ادمهایی که کارمند بودن و نونوایی ها بقیه شهر خواب بودن... یه مسیر طولانی رو با اهنگ های مورد علاقم که پلی میشد فقط راه رفتم و راه رفتم....هوای خنک و سرد...هوا عالییی بود...هر بار که نفس میکشیدم حس میکردم همش پر ح...
ادامه مطلب
سردرد.... صدای وحشتناک زیاد اهنگ که خونه رو برده رو هوا.... و منی که تو تنهایی خونه فقط قدم میزنم و قدم میزنم! داره هوای خونه خفم میکنه....از ترس جرئت نمیکنم برم تو تراس.. خونه تو تاریکی مطلق و فقط نورای شمع...فکر درگیر تو گذشته...حال...هه... لعنتی ترین چیز ممکن توی یه ادم میتونه این باشه که هیچی رو نتونه فراموش کنه....هیچیو... نمیتونم تحمل کنم...بیشتر از این زورم نمیرسه... +کاش میشد جیغ بزنم...انقدر زیاد و بلند که اخرش خفگی مطلق بگیرم...واسه همیشه لال شم... +درسایی که رو هم تلنبار شدن و .....استادی که فکر میکنه هنوزم مثل قبل شور و شوق داری و به همون حد ازت انتظار داره عالی ...
ادامه مطلب
قراره اینجا دوباره شروع کنم....به زودی زود......
ادامه مطلب
بلاخره بعد این همه وقت های پر امروز این چند دقیقه رو وقت دارم تا پست روز دختر بزارم... دخترا ..دوست حونیام روزمون مبارکککک..امیدوارم همیشه شاد باشیم و لبامون خندون و دلمون بدون غصه... امیدوارم دوستان مجرد رو در سال اینده در این روز در کنار خودم نبینم و روز دختر رو بهشون تبریک نگم :))) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را...
ادامه مطلب