stop
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 11:53
حال خوش بدست اوردنیِ مثل خوشبختی و مثل شجاعت.. دوجین کار سرم ریخته ... اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد ، سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ... و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند ... بعد از توxa0 این دنیاxa0 یک دنیاxa0 کار...
خوابکی...
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
انقدر خسته بودم که وقتی برگشتم خونه وقتی افتادم رو کاناپه اول مردم بعدش خوابم برد.... و با صدای اس ام اس بیدار شدم... اما توانایی باز کردن چشمام نداشتم و به روی خودم نیاوردم و دوباره خوابیدم... چشمامو باز کردم بعد دو ساعت اس ام اس قشنگ منا بود که اعلام میکرد پاشو برو نمرتو ببین..فلان درس اومده....:/...
اعتراف؟
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
یه سال...از روزی که دیدمت میگذره.... چجوری اینجوری شد! xa0 من!xa0 تو! هنوزم باورم نمیشه وقتی بهش فکر میکنم.... حتی هنوزم باورم نمیشه چجوری انقدر باهات صمیمی شدم.... که چرا دلم برات تنگ میشه.... که چرا دو.... +میدونم عاشق نیستم ...میدونم عاشق نیستی؟! +خدایا ته اش چی میشه.... +روزای اومدنت داره نزدیک ...
دوست بزرگه جان
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
اقای بهراد خان عزیز.. خوب یهویی و بی خبر میزاری میری یه هشدار بده خوب قبلش...ادم یهو میاد اونجا سکته میکنه از این که چی شده ...نکنه اتفاق بدی افتاده... خدا رو شکر که خبرا زود رسید... امیدوارم هر جایی که هستی حال دلت خوب باشه...و همیشه پر موفقیت و خوشحالی باشی... امیدوارم بهترین اتفاق ها برات پیش بیا...
در هم...
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
روزای بدی نیست... امتحانات چهارشنبه تموم شدن..استاد عکاسی از نتیجه ارائه ام به شدت راضی بود...اما دیگه دلیل 19 دادنش نفهمیدم! یعنی انقدر یکی دو جلسه کار نشون ندادن سر کلاس مهمه؟ فکر کنم واس همین کم کرد:/ +کلی اتفاقات در حال گذره...هم میشه گفت روزای بدی نیستن...هم میشه گفت روزای خوبی نیستن...قاطیه......
تلخ..!
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
کل دیروز چیزی نمیدونستم از خبر....فکرشم نکردم انقدر جدی باشه... بابا داشت طبق معمول همه شبکه های خبر رصد میکرد که چیز جدیدی هم نبود...با مامان در حال حرف زدن بودیم که اصلا هیچ صدایی هم از تلوزیون نمیشنیدم...چون اصلا حواسم بهش نبود... غروب بود...یهو نمیدونم چجوری رفتم تو پیج خبر...تازه فهمیدم چی شده....
اولین روز بهمن
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
اولین روز ماه دوم زمستونم گذشت... خیلی زود تر از زود یه ماااه گذشت...شاید تو چشم به هم زدن...فکرم همش درگیر این میشه که چقدر زود داره میگذره....این روزایی که داره میگذره پشت هم داره از عمرم یکی یکی کم میشه...یعنی چقد دیگش مونده! 2 ماه..2 سال...20 سال! چقده دیگه زندم...چقده دیگه وقت دارم! چقده از این...
پنجره بارونی...
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
جناب زمستان همچنان ساز میزنه و xa0سرکار بارون هم میرقصه و تا جایی که جا داره در حال دلبری کردنه.... اما کاش وقتی داشت به رقصیدن بارون فکر میکرد یه کم فضا رو جذاب تر میکرد که انقدر دلگیر نشه...شایدم روشن تر...نمیدونم یه جوری خفه کنندس و محو کننده...حس یه زن سفید پوست xa0زیبا با رژ لب قرمز برام تداعی ...
واقعا یه ساله که رفتی؟ :(
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
دیروز به طرز عجیبی دلم گرفته بود... شایدم افکارم به شدت به هم ریخته بود...من ادمیم که احساسش بهم بریزه کلا دنیاش بهم میریزه.... و اینو کمتر کسی میدونه..مگر این که بهم نزدیک باشه...چون اصولا منطقی برخورد میکنم..نمیدونم شایدم یه چیزی از xa0درونم این میخواد ازم! تقصیر منم نیست..وقتی با یه مادر حساس و ا...
....!
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
+مهمونی ها xa0و جشن و شلوغ بازیا به خیر گذشت و همه چیز همون جوری شد که باید میشد...به بهترین شکل تموم شد.... +از شب قبل جشن تا حالا سرما خوردگی دست از سر من یکی بر نمیداره .... +ترم جدید استارت خورد...استارت پروژه و پایان نامه هم زده شد... +خوبم..زندم..معذرت میخوام که خیلیاتون نگران کردم...این یه مد...
این روزا....
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:13
+روزا به مسخرگی کامل پشت هم میگذره... +تا الان سه هفته شده و این ویروس های لعنتی هم دلشون نمیخواد دست از سر من بردارن... +تو تعطیلات بین ترم هم جز دو سه بار بیرون رفتن و جشن و اون بند و بساط ها بقیشو یا من نبودم و بقیه میرفتن..یا حالم بد بود...یا همه میرفتن و ترجیح میدادم تنها باشم و کنسل میکردم از ...
ابن روزای شلوغ من..
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 10:54
روزای گذشته روزای بدی نبودن... هر چند که بدی های خودشون داشتن xa0عالی شاید نبودن اما بی انصافیه بگم بد بودن... انقدر اتفاقات مختلف افتاد که نمیدونم از کجا ها دقیقا بنویسم...از شمال اومدن عمه..از دانشگاه..از مریضی..از این تصمیمات..از فال قهوه یهویی...گشت و گذار ها و در ها...خونه نبودن بابا....رژیم......
مریضانه+عکسدار_ نمیدونم کیا منو میخونن یا نمیخونن! هر کسی رمز خواست بگه اگه صلاح دونستم میفرستم...
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 10:54
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مثلا من حالم خوبه!
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 10:54
چقدر سالم بودن خوبه!به طرز وحشتناک حال بدی دارم.... قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر... +دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!!xa0 از دو تا قاش...
خواهشمندانه...:(
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 10:54
میدونم خیلیا اینجا رو میخونید....که بیشتر ها به هر دلیلی خاموشید.. اینم نگفتم روشن بشید همتون راحت باشید چون خودمم میخوام وقتی جایی رو میخونم راحت باشم ..و این که نظر دادن و حرف زدن دلیه..داد و ستد که نیست! اما امشب ازتون میخوام برای یکی از دوستای مجازی که xa0امروز زیر تیغ جراحی بودن و تو بیمارستان ...
بی حوصله..
-
تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 10:54
همه چیز داشت خوب پیش میرفت واسه کنسل شدن گردش اخر هفته..قرار به نرفتن بود اما امروز صبح دوباره اوکی شد.... هیچ حوصله رفتن ندارم....حتی نیم اپسیلونت! خستم...هنوز مریضم..کارای درسیم مونده....اوففف:( +استاد محترم هم بهش کفته بودیم گفت کلاس سه شنبه رو امتحانش تعطیل کرد اما جبرانی های روز یکشنبه و سه شنب...
شروع خوب:)
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 18:26
یک عدد فافای شدیدااااااااا خسته که داره تمام تلاشش رو میکنه حالش خوب باشه مینویسه.... امروز کاملا با حس زندگی شروع شد هر چند که شب قبل خواب خوبی نداشتم...شایدم بشه گفت اصلا نداشتم! وقتی ساعت 4:30 تو تختت وول بخوری و دیگه خوابت نبره...بعدشم لب تاپت روشن میکنی یکم باش ور میری...بعدش یهو به ذهنت میاد ب...
از هر دری!!!
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 18:14
بلاخره این هفته هم گذشت... نسبتا بدک نبود... برای اولین بار کاری کردم که تا حالا به عمرم انجام ندادم ..این کار حس تحقیر بهم میداد همیشه.... اما خوب این دفعه مجبور شدم..دلم نخواست استاد مورد علاقم از دستم ناراحت بشه..وقتی روم حساب باز میکنه... تو شرایط نرمالی برای درس خوندن واسه امتحان نبودم...جز چند...
هیچی سر جاش نیست؟
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 18:14
بعضی وقتا فکرم میره به این که چقدررررررر زندگی ما ادما با هم متفاوته.... یعنی خیلی وقتا بدون این که بخوام فکرم میره بهش....امروزم با یکی همچنان راجبش بحث میکردیم.... همشم به خودم میگم چرا واقعا!!! چرا هیچی سر جاش نیست! (البته شاید به نظر خودم) یکی فقیره..یکی پولداره..یکی متوسطه.... همه به نوعی مشکل ...
خط خطی های فافا
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 18:43
وقتی کلی سر کلاس استرس کارات داشته باشی و ذهنت درگیر هزار و یک کوفت و زهر مار باشه اینده و حال ..و...و...!درگیر این که ادامه زندگیتو چجوری پیش ببری و چجوری برنامه ریزی کنی! xa0استاد هم فقط صداش رو اعصاب باشه و اصلا نفهمه چی داره میگه میشه این که اصلا به حرفاش گوش ندی و بری تو عالم خودت و کلی خط خطی ...