تولدم مبارک...
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 19:31
یه سال دیگه هم گذشت... یه سال دیگه بزرگتر شدی... خانوم تر شدی.. یه سال دیگه بهت اجازه داده شد زندگی کنی..زنده باشی... پس بخند.. خوشحال باش... تلاش کن واسه خواسته هات... بجنگ... و تمام ناراحتیاتو سعی کن دونه به دونه از زندگیت پاکشون کنی... دوباره قوی شو...مثل قبل شاد باش.. میتونی دوباره شروع کنی....x...
زینک
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 19:31
این روزا کلا روزای بلاتکلیفیه... همه چیز قاطی شده..و وقتم به شدت کم.. اما خوب روزای بدی هم نیست..خوبن....میشه باهاشون کنار اومد...بهترم میشن..باید بشن.. امیدوارم این چند وقتم بگذره و همه چیز و لجظات اخر دانشگاه که بهمون زهر شده بود به بهترین شکل تموم بشه.... وحشتناک ترین ترم عمرم بود فکر میکنم...همه
نمیدونم......
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 23:19
صداش از در دوم حیاط میومد...تو تراس نشسته بودم و به اقای ماه نگاه میکردم و هزار و یک فکر و خیال مسخره که حرفاش منو کشید سمتش... اومد بالا و صداش واضح تر شنیده میشد و من از اولین کلمه ها فهمیدم حرفاش راجب چیه...از تراس رفتم سمت در ورودی و درست پشت سرش
1
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 23:19
یعنی اشتباه میکنم؟ یعنی درست میگی؟ میدونم احمقانه ترین حالت ممکنه... اما کاریش نمیشه کرد...حد اقل فعلا نمیخوام...هر چه باداباد حتی فهمیده ترین ادمام حماقت داشتن تو زندگیشون..خدا که دیگه نیستیم بابا! اصلا به درک...بسه دیگه این همه چهارچوب درست کردن...
rain
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 23:19
xa0 من خوبم نگران نباش..xa0 معذرت میخوام که ناراحتت کردم xa0sorry +مهم نیست من ناراحت باشم...تو خوش باشی منم خوشم..تو برام خیلی مهمی..خیلی... من همیشه خوشم پس خوش باش... +امیدوارم.. اوم... +photos by me +بارون دیشب..از پشت شیشه ماشین...عجیب دلبری میکرد..
در هم
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 23:19
هفته پیش بود..جمعه..چقدر زود گذشت..با xa0یه سری از بچه های TA زدیم بیرون...جنگ جوارم....درگیر کارا و ارائه شنبه بودم که گفتم نمیام..که خاله ویدا نظرمو عوض کرد..هم دلم میخواست برم..هم درگیر مریضی مامان بزرگم و جواب ازمایشات بود خانواده و دل و دماغ نداشت
3:16
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 23:19
+بعضی وقتا یه غلطی میکنی که تو نگاه اول خیلی بد به نظر نمیرسه..تازه حس میکنی کار درستی هم هست...ولی دقیقا وقتی انجامش دادی..هر کااااااری میکنی که فقط از اون قضیه خلاص بشی...ممکنه حتی چیز گنده ای هم نباشه..فقط میتونه رو مخ خودت رژه بره.. +بدیش اینه دو نفر که تنها نزدیک ترینات باشن به غیر خانوادت هم ق...
ذهن اشفته...
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 23:19
حرفم نمیاد.. با هیشکی..به هیچ طریقی.. میگم و میخندم اونم زیاد..اما یهو دوباره ساکت میشم... +نفسم بند میاد تو این شرایط..قلبم تند میزنه..انگار دارم خفه میشم.. +با وجود این کابوسا حتی نمیشه خوابید... +نه به درسا فکر میکنم نه به پروژه..همه به طرز عجیبی
start
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 1:51
خوب نمیدونم از کجا شروع کنم... تا اینجا که 96 گذشت رو بیخیال اما امیدوارم از بقیش بهترین باشه برای هممون.... +از اولین روز 96 تا بحال مستقیما مسیرم ختم میشه به تختم و اتاقم...نمیدونم چه ویروسیه اما خیلی نامرده لعنتی...یه روزشم نزاشت به کار و زندگیم برسم..جز چند تا دور همی که دوسشون داشتم اما انقد حا
کدوم طرف؟
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 1:51
دقیقا رو بعضی چیزا عیییین بابامم...زود عصبانی شدن و فرار از شلوغی و خیلی چیزای دیگه.. فکر کنم دقیقا فقط همین چند تا چیزم شبیه بابامه باقیش کلا مامانمم.. +قرار شد برای اخرین روز که همون 13 به در باشه بریم خونه باغ مادر جون اینا با همین جمع خودی و کوچیکمون...بعد یه دو سری از خانواده ها به جمع اضافه شد
دیروز...
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 1:51
13 بدر! هیچ وقت برام روز جذابی نبود..برامم فرقی با روزای دیگگه نداشت...اونم روزه دیگه مثل بقیه روزا...فقط رو اعصاب تر... +تنها بودیم با بابا...دوستامون زنگ زدن داریم میریم بیرون بیایید شما دو تا ...بابا گفت من حالشو ندارم فاطمه هم همین طور..حالا اگه خواستیم بهتون میپیوندیم..دیدن تاثیر نداره.. دست بک
حوالی نمایشگاه+پسورد به کسایی که مورد اعتمادم هستن داده میشه
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 21:38
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
کائنات I LOVE YOU :)
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 20:13
اخ حال میده انقدددر وقتی کلی از زمین و زمان حالت بد میشه از این که نمیتونی بری کلاسی که دوسش داری و با تمام وجودت بهش نیاز داری تا ارامشت بدست بیاری و خشمت کنترل کنی...و شاید تنها دلخوشیت شده بود تو اون چند روز مزخرف.. به مشاورت جداگانه بگی که xa0از این که کلاس خونشون برگزار میشه نمیتونی بیای و کلی ...
اندر احوالات امروز
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 20:13
تازه برگشتم.. از ساعت 9 صبح شروع شده بود تا 6 غروب... هم عالی بود..هم وحشتناک بود... گریه کردیم..عر زدیم..جیغ زدیم...رقصیدیم..ارامش گرفتیم..بپر بپر کردیم..فحش دادیم... +تقریبا حس کردم حالم خوبه اما بازم رفتم...چون نیاز داشتم بهش...اما حتی برای یک صدم ثانیه فکر نکردم انقدر خشم و ناراحتی دارم... خاطره
نمیدونم..!
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 3:17
+نبودم یه مدت..به شدت سرگرم نمایشگاه تصویر سازی برای کودکان بودم که با چند نفر از دوستام برگزارش کرده بودیم و خدا رو شکر به خیر و خوشی تموم شد... +کاش کش میومد و اصلا اون یک هفته و نیم شلوغی و گم و گور شدن تو کارا هیچ وقت تموم نمیشد... +دقیقا همه چیز از وقتی دوباره به گند کشیده میشه که بعد اون همه ق
سنگینه...
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 11:53
+سه روز که اقا جانم رفت... رفت پیش بی بی و بلاخره از دست دنیا و ادماش راحت شد...بلاخره به ارامش رسید.. +چقدر زود همه چیز دیر میشه و ما نمیتونیم بفهمیم... +روزائیه که از زمین و زمان داره میباره...مرگ اقاجان..تموم شدن یه رابطه خوب یا بد....هزار چیز دیگه که از شمارش خارج شده... و من هنوز تو شوکم...هنوز...
!!!!
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 11:53
کاش غرور از زندگی ادما خط میخورد...!کاش برای گفتن بعضی چیزا همیشه وقت بود...xa0!سخته وقتی نه غرورت اجازه میده برگردی و بهش بگی چقد دوسش دارینه جایی برای گفتنش مونده...نه میتونی فراموشش کنی به اسونی...فقط میتونی تو خیالت باهاش زندگی کنی...xa0و حرفاش و کاراشه که تو فکرت تکرار و تکرار و تکرار میشهxa0که...
5:45 بامداد اینجا شمال :)
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 11:53
+ساعت خوابم به شدت بهم ریخته... خیلی ساله که سر جاش نیست اما الان دیگه به اوجش رسیده...به حدی که مثلا 5 صبح میخوابم 7 بیدار میشم...شبیه مرغ و خروس ها شدم..! در طول روز و شب هم دلم میخواد سرم بکوبم به دیوار از خواب چشمام داره کور میشه اما هر کاری میکنم اثری از خوابیدن وجود نداره! عجیب شدم:)) +19 نمای...
----!
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 11:53
+باشه ولی بس نیست! دارم بالا میارم... نمیکشم دیگه درکم کن...تو خدایی من ک نیستم ..من نمیتونم اون همه قوی باشم..انگار تو هم باور کردی !!xa0 xa0لا اقل قد خودم بام رفتار کن..یکی پشت اون یکی...بسته لطفا بستهههههه +پوسترای نمایشگاه پخش شده...ترکونده...تو همه کانالا هست..همه سخت مشغول من فقط دارم نگاه میک...
ریز نوشت..
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 11:53
روزا به این فکر میکنم بسته همه غصه ها بسته همه چیز...اما نمیدونم چی میشه که باز میرم تو خودم... شبا حالت عجیبی دارن..هر چقد روزا از ته دلت میخندی و میخندونی هر چقدر زورکی و الکی و سر چرت و پرت...شبا همش با غصه و بغض بهت برمیگردن...و نمیدونم چرا ! چجوری اینجوری میشه؟ شب نمیشه زورکی..چرا نمیتونم پیدا ...