......

متن مرتبط با «ذهن اشفته ی من» در سایت ...... نوشته شده است

به دلت می ارزی تو ....

  • نیلوبلاگ

    گاهی یه سری چیزایی رو که دوسش دارم و به دلم میشینه رو که حس میکنم برام مثل یه نشونه میمونه رو روی یکی از ایینه قدی های اتاقم مینویسم تا هر روز تا یه مدت چشمم بهش بخوره...که یادم بیاد! که یادم بمونه...+گاهی کنار اومدن با یه سری شرایط سخته...ولی مجبور...

    ادامه مطلب
  • شاید ارامش..!

  • نیلوبلاگ

    این چند روز به شدت همه چیز عصبیم میکرد...نه تنها خودم تو همه اون هایی که باهاشون ارتباط داشتم میدیدم این حس رو! دیروز محبوبه میگفت عادیه و بخاطر جو زمین تو این چند وقت هست و همچنین خورشید گرفتگی امشب... امشب میشد با یه سری کار ها روح تازه کرد و از سر شروع کرد به زندگی بهتر و پر انرزی تر...بهمون از دیروز تو کلاس گفته بود این چند روز برای همه خوبی بخوایم و دعا ها و ارزو های خوب..این که ببخشیم و بدی ...

    ادامه مطلب
  • قاطی...

  • نیلوبلاگ

    چهارشنبه ...تولد خاله ویدا بود(خاله واقعیم نیست)...یه جمع در حد 20 نفره و صمیمی....فقط اونایی که باهاشون اوکی بود دعوت بودن و نمیخواست زیاد شلوغ بشه... یه چند روز قبلش بهم زنگ زد و بهش گفتم درگیرم و قول نمیدم که برم..که هر جوری راضیم کرد که برم..که نرم زندم نمیزاره... قرار به رفتن بود که بعدش با با...

    ادامه مطلب
  • زینک

  • نیلوبلاگ

    این روزا کلا روزای بلاتکلیفیه... همه چیز قاطی شده..و وقتم به شدت کم.. اما خوب روزای بدی هم نیست..خوبن....میشه باهاشون کنار اومد...بهترم میشن..باید بشن.. امیدوارم این چند وقتم بگذره و همه چیز و لجظات اخر دانشگاه که بهمون زهر شده بود به بهترین شکل تموم بشه.... وحشتناک ترین ترم عمرم بود فکر میکنم...همه...

    ادامه مطلب
  • نمیدونم......

  • نیلوبلاگ

    صداش از در دوم حیاط میومد...تو تراس نشسته بودم و به اقای ماه نگاه میکردم و هزار و یک فکر و خیال مسخره که حرفاش منو کشید سمتش... اومد بالا و صداش واضح تر شنیده میشد و من از اولین کلمه ها فهمیدم حرفاش راجب چیه...از تراس رفتم سمت در ورودی و درست پشت سرش...

    ادامه مطلب
  • ذهن اشفته...

  • نیلوبلاگ

    حرفم نمیاد.. با هیشکی..به هیچ طریقی.. میگم و میخندم اونم زیاد..اما یهو دوباره ساکت میشم... +نفسم بند میاد تو این شرایط..قلبم تند میزنه..انگار دارم خفه میشم.. +با وجود این کابوسا حتی نمیشه خوابید... +نه به درسا فکر میکنم نه به پروژه..همه به طرز عجیبی ...

    ادامه مطلب
  • دیروز...

  • نیلوبلاگ

    13 بدر! هیچ وقت برام روز جذابی نبود..برامم فرقی با روزای دیگگه نداشت...اونم روزه دیگه مثل بقیه روزا...فقط رو اعصاب تر... +تنها بودیم با بابا...دوستامون زنگ زدن داریم میریم بیرون بیایید شما دو تا ...بابا گفت من حالشو ندارم فاطمه هم همین طور..حالا اگه خواستیم بهتون میپیوندیم..دیدن تاثیر نداره.. دست بک...

    ادامه مطلب
  • حوالی نمایشگاه+پسورد به کسایی که مورد اعتمادم هستن داده میشه

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • نمیدونم..!

  • نیلوبلاگ

    +نبودم یه مدت..به شدت سرگرم نمایشگاه تصویر سازی برای کودکان بودم که با چند نفر از دوستام برگزارش کرده بودیم و خدا رو شکر به خیر و خوشی تموم شد... +کاش کش میومد و اصلا اون یک هفته و نیم شلوغی و گم و گور شدن تو کارا هیچ وقت تموم نمیشد... +دقیقا همه چیز از وقتی دوباره به گند کشیده میشه که بعد اون همه ق...

    ادامه مطلب
  • سنگینه...

  • نیلوبلاگ

    +سه روز که اقا جانم رفت... رفت پیش بی بی و بلاخره از دست دنیا و ادماش راحت شد...بلاخره به ارامش رسید.. +چقدر زود همه چیز دیر میشه و ما نمیتونیم بفهمیم... +روزائیه که از زمین و زمان داره میباره...مرگ اقاجان..تموم شدن یه رابطه خوب یا بد....هزار چیز دیگه که از شمارش خارج شده... و من هنوز تو شوکم...هنوز نمیتونم موقعیتم پیدا کنم...هنوز نمیدونم واسه چی باید ناراحت باشم...هنوز نمیدونم این چیزایی که رو دلم سنگینی میکنه دقیقا از چیه و چم شده... نمیتونم حضمشون کنم..نمیتونم درکشون کنم...هیچ کدوم از اتفاق هایی که افتاد...رفتن یهویی اقا جان که از صبحش حالش بد بود و شب همه رفتن ببیننش و گفتن بهتره و 11 شب همه چیز تموم شد....تموم شدن رابطه ای که یهو هر چی فکر میکنم نمیفهمم دلیل تموم شدنش چی بود....که یهو و...

    ادامه مطلب
  • 5:45 بامداد اینجا شمال :)

  • نیلوبلاگ

    +ساعت خوابم به شدت بهم ریخته... خیلی ساله که سر جاش نیست اما الان دیگه به اوجش رسیده...به حدی که مثلا 5 صبح میخوابم 7 بیدار میشم...شبیه مرغ و خروس ها شدم..! در طول روز و شب هم دلم میخواد سرم بکوبم به دیوار از خواب چشمام داره کور میشه اما هر کاری میکنم اثری از خوابیدن وجود نداره! عجیب شدم:)) +19 نمایشگاه برگزار میشه و بخاطر این که از زمین و زمان داشت برام میبارید دیگه ذهنم کار نمیکرد حول موضوع کار کنم..که کشیدم کنار و گفتم نیستم...اما به زور مون(منا) مجبور به شرکت در نمایشگاه میباشم..به قول خودش حتی شده یه کار ..جرات داری نیا! تا کی میخوای از همچین جمع های هنری و ادما فرار کنی! میخوان بخورنت! منم فقط نگاش میکنم و میخندم! شایدی تحویلش میدم که حرصش در میاد دیگه لوپ از من باقی نمیزاره! و مدیونین...

    ادامه مطلب
  • ریز نوشت..

  • نیلوبلاگ

    روزا به این فکر میکنم بسته همه غصه ها بسته همه چیز...اما نمیدونم چی میشه که باز میرم تو خودم... شبا حالت عجیبی دارن..هر چقد روزا از ته دلت میخندی و میخندونی هر چقدر زورکی و الکی و سر چرت و پرت...شبا همش با غصه و بغض بهت برمیگردن...و نمیدونم چرا ! چجوری اینجوری میشه؟ شب نمیشه زورکی..چرا نمیتونم پیدا کنم..:/ +بعضی وقتا میزنه به سرم که این غرور مثلا به چه دردم میخوره! که دلم میخواد بهش زنگ بزنم بهش بگم فقط دلم برات تنگ شده بود...و بخاطر هیچ چیز دیگه ای نیومدم سراغت...نه میخوام برگردی و نه هیچ چیز دیگه...فقط تنگ شد دلم ...اما کو جرات؟ چرا حس میکنم حماقت محض این کار! چرا حس میکنم به غرورم بر میخوره! اما از یه طرفم میگم مگه چقد زنده ایم که اتفاق هایی که تو دلمون میفته رو همش مخفی کنیم و نگیم! شای...

    ادامه مطلب
  • خوابکی...

  • نیلوبلاگ

    انقدر خسته بودم که وقتی برگشتم خونه وقتی افتادم رو کاناپه اول مردم بعدش خوابم برد.... و با صدای اس ام اس بیدار شدم... اما توانایی باز کردن چشمام نداشتم و به روی خودم نیاوردم و دوباره خوابیدم... چشمامو باز کردم بعد دو ساعت اس ام اس قشنگ منا بود که اعلام میکرد پاشو برو نمرتو ببین..فلان درس اومده....:/ قبل این که بره تو صفحه سایت چشمامو بسته بودم.... بس که من این امتحانات این ترم هر کدوم با قضاحت تمام دادم:)) و همچنان دیدم نمره امتحان امروز هم اومده و 17 شدم...دوسش نداشتم راستش...امتحانی نبود که نشه نمره کامل اورد...اما از اون جایی که شب قبلش از خستگی خوابم برد و ساعت 4 یهو بیدار شدم ...تا 3 دقیقه قبل امتحان تونستم جزوه اش تموم کنم...انتظار دیگه ای نداشتم .. این امتحان رو من تنها داشتم و هیچ کد...

    ادامه مطلب
  • اولین روز بهمن

  • نیلوبلاگ

    اولین روز ماه دوم زمستونم گذشت... خیلی زود تر از زود یه ماااه گذشت...شاید تو چشم به هم زدن...فکرم همش درگیر این میشه که چقدر زود داره میگذره....این روزایی که داره میگذره پشت هم داره از عمرم یکی یکی کم میشه...یعنی چقد دیگش مونده! 2 ماه..2 سال...20 سال! چقده دیگه زندم...چقده دیگه وقت دارم! چقده از این 20 سال زندگی کردم؟ اصلا زندگی کردم!؟ بعضی وفتا دلم میخواست بدونم کی میمیرم...که با خیال راحت بدونم چه کارایی میتونم انجام بدم..!که کدوم کارام میتونم انجام بدم و کدوماشون براش وقتی نمیمونه....اصالا اگه وقت زیادی نداشتم همشو به لذت بردن بیشتر میگذروندم و کلشو ریلکس میکردم ....شایدم میرفتم دنبال ته مونده چیزایی که دلم میخواست تجربه کنم از ته دلم.... +امروز با همه تنها بودنم بازم افسرده بودم..اما تصم...

    ادامه مطلب
  • پنجره بارونی...

  • نیلوبلاگ

    جناب زمستان همچنان ساز میزنه و سرکار بارون هم میرقصه و تا جایی که جا داره در حال دلبری کردنه.... اما کاش وقتی داشت به رقصیدن بارون فکر میکرد یه کم فضا رو جذاب تر میکرد که انقدر دلگیر نشه...شایدم روشن تر...نمیدونم یه جوری خفه کنندس و محو کننده...حس یه زن سفید پوست زیبا با رژ لب قرمز برام تداعی میکنه...از همونا که دلت نمیخواد بهش نگاه کنی اما همه نگاه ها رو دنبال خودش میکشونه...! زن و مرد... صداش میومد...هندز فری تو گوشم بود...اما هر از گاهی که اهنگ بعدی پلی میشد میشنیدم...با همه وجودم مقاومت کردم که پرده اتاقم نکشم بالا و بهش اعتنایی نکنم...تا قسمتی هم موفق بودم...اما دقیقا وقتی که خسته شدم از کارام و از سر میز بلند شدم و رو تختم دراز کشیدم دیگه نتونستم بی خیال بشم... پردا اتاف من اصولا پایی...

    ادامه مطلب
  • واقعا یه ساله که رفتی؟ :(

  • نیلوبلاگ

    دیروز به طرز عجیبی دلم گرفته بود... شایدم افکارم به شدت به هم ریخته بود...من ادمیم که احساسش بهم بریزه کلا دنیاش بهم میریزه.... و اینو کمتر کسی میدونه..مگر این که بهم نزدیک باشه...چون اصولا منطقی برخورد میکنم..نمیدونم شایدم یه چیزی از درونم این میخواد ازم! تقصیر منم نیست..وقتی با یه مادر حساس و احساساتی و یه پدر به شدت منطقی و جدی که احساسشو نشون نمیده اما فقط وقتی به کاراش فکر میکنم میبینم چقدر احساسات داره ...زندگی کنی میشی این... یعنی هنوزم خودم نمیدونم چجوریم...عصبانیم...حساسم..احساساتیم..مهربونم..خشنم...همشون تو من پیدا میشه... دیروز از بی حوصلگی تو اون سرما به بهونه پیاده روی سر از دریا در اوردم....بابا تا دیدتم براش سوال بود کجا میرم...که گفت خوب از این مسیر کجا میخوای بری از اون طرف ...

    ادامه مطلب
  • این روزا....

  • نیلوبلاگ

    +روزا به مسخرگی کامل پشت هم میگذره... +تا الان سه هفته شده و این ویروس های لعنتی هم دلشون نمیخواد دست از سر من بردارن... +تو تعطیلات بین ترم هم جز دو سه بار بیرون رفتن و جشن و اون بند و بساط ها بقیشو یا من نبودم و بقیه میرفتن..یا حالم بد بود...یا همه میرفتن و ترجیح میدادم تنها باشم و کنسل میکردم از طرف خودم...اخراشم خاله پیشنهاد میداد بعد میدید فایده نداره فحش هایی از سر عشق بود که نصار من میکرد و البته بی نصیب هم نمیموند...ادم جواب عشق باید با عشق بده خوب!D: +تنها جایی که فعلا با عشق میرم کلاس های TA که واقعا دوسش دارم..خودش..جو اش..استادش..!فقط یه جاش رو اعصابه..به دلیل نداشتن مکان و مهمان بودن استاد تو هر هفته مجبوریم با پروسه پیچیده چی بپوشم دست و پنجه نرم کنیم که دخترا به شدت میفهمن چی ...

    ادامه مطلب
  • ابن روزای شلوغ من..

  • نیلوبلاگ

    روزای گذشته روزای بدی نبودن... هر چند که بدی های خودشون داشتن عالی شاید نبودن اما بی انصافیه بگم بد بودن... انقدر اتفاقات مختلف افتاد که نمیدونم از کجا ها دقیقا بنویسم...از شمال اومدن عمه..از دانشگاه..از مریضی..از این تصمیمات..از فال قهوه یهویی...گشت و گذار ها و در ها...خونه نبودن بابا....رژیم...قدم زدنای صبحگاهی..ایران اومدن بیتا و اولین بار بعد 30 سال دیدنش و برگشت دوبارش به امریکا...همه چیز در هم بود... روزای شلوغی بود...بخوام بدیاشو بگم از خوبیاش بیشتر میشه...اما نمیخوام غر بزنم... +به طرز عجیبی بی احساس شدم..نمیدونم بخاطر این هورمون های لعنتیه یا چیزی خورده تو سرم...دلم خیلی کم تنگ میشه...خیلی سخت گریه ام میگیره منی که بهم میگفتن بالا چشمت ابروئه بغضم میگرفت! +بیتا صبح دیروز برگشته بود ...

    ادامه مطلب
  • مریضانه+عکسدار_ نمیدونم کیا منو میخونن یا نمیخونن! هر کسی رمز خواست بگه اگه صلاح دونستم میفرستم...

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • مثلا من حالم خوبه!

  • نیلوبلاگ

    چقدر سالم بودن خوبه!به طرز وحشتناک حال بدی دارم.... قرصامم سر ناسازگاری دارن...خدا رو شکر تلفنی دکتر جان عوضشون کرد...چون اگه جون میدادم هم حاضر نبودم برم دکتر... +دیشب با زور بقیه رفتم خونه مادر جون اونم موقع شام با بابا...گفتن همه دور هم جمعن باید بیای اینجوری حال و هوات عوض میشه!! از دو تا قاشق شامی که به زور این که میمیری خوردم شد 28 ساعت بیداری و پیچیدن به خودم... به طرز عجیبی قشنگ حس میکنم باکتری ها دارن تو معدم و بدنم میزنن و میرقصن...! +همچین گفتم همه دور هم بودن حس کردم یهو یه خانواده خیلی پر جمعیت و شلوغ پلوغیم منظورم از همه فقط 9 نفر بود:/...اما در واقعیت کلا هممون با هم خانواده پدری و مادری رو رو هم با نوزاداشون جمع کنن میشیم 20 تا:( گاهی این خلوت بودن دوست دارم...اما همیشه ارز...

    ادامه مطلب